نوازش تراپی
بركه ي مهربان مرهمت
در باله ي سرانگشتاني حرير
بروسعت درد آشيانم ، رود مي گردد ؛
وزگودال گود زخم هاي تازه تازه و شرير
بيعت بهبود ، از شرمت سرود مي گردد ...
شريانم به شوري برآشوبد:
من از شرم دستانت ،
شوريده ي شوق ققنوس شدنم !
درمن حجمي خواهي يافت : بكر ، مومن و تسليم !
هنوز بكر : تابيكرانه هاي تقويم نگاهت
هنوز مومن : لبالب از ايمان امن آمدنت
هميشه تسليم : به تو ؛ از سلام تا سلام والسلام !
مرا قلبی ، خاطري و روحي است چنان
كه به ايمانت استاده ام قد قامت چنین!
![]()
![]()
![]()
گام گم جستجوهايم
به شهادت نگاه تاول زده ام
غباراز پلاك تاريخ بر مي گرفت
روزهاي رفته را به ياد مي آورد
شايد برگردي
و در آستانه ي نگاهم مكرر شوي ...
نازطنین تقويم هاي پسين !
نيازکمین نفسهاي واپسين !
اينجا ، هنوز هم
تقويم ، همان است
دوشنبه ، دوشنبه ي ...
![]()
![]()
![]()
به کیمیای سینمای دل ما؛مسعود کیمیایی
آریزونای کیمیاران
آن روزها گذشت
وما ، دردا! جوانی را ، ز جوانی شتاب کردیم
در هفته هایی که در کوله هفتان ایام نباد دمی غمی
مگر جمعه ای کوتاه، کوچک و هم رنگ
یا غروبکی سر به زیر و کم رنگ
و کسی از صدای لکه آوای گوزنی
یا صدای صندل پایی که می آید ز دردار
نمی لرزید و می خندید حتی، ز اکران گشتن یار
از دشت هایی که در خاطره های بی کلک
وسترن دیده بودند و سرو تن سرو
از دره هایی که چه سرسبز بودند
سپاس غزل لب نزدیم
همان دره ها را رفته ای بینی این روزهای باغ سوز
بهاری هیچ درچنته گاهی نیست گاهی
و صمیمانه بی مدارا کنند تفسیر
پاییز کنعان را به وقت لعنت نگاه یعقوب...
خیالت را درد نیاورم
با رنج مسری و پنجه در گلوی یپر بغض گشوده !
این روزهای هنوز ناسور و نان دور و نام گم و گور
این روزهای سالک زده هم باید زسر به سر شود
و در پستوی تو در تو می باید گریست باران را،
سفر تا پای دار رفتن یاران را...
این روزهای بی اصل و نسب و نفس و مسلک ،
در سربالایی خیابان مقصود بیگ دربند
کادیلاک بیجان فوردهم به رقم فتاده باد رمق
چه کسی به سر ندارد هوای دلیجان را،
این روزها...
بهنام درزی بورخانی
![]()
![]()
![]()
آریزونای کیمیاران
آن روزها گذشت
وما ، دردا! ,جوانی را ، ز جوانی شتاب کردیم
در هفته هایی که در کوله هفتان ایام نباد دمی غمی
مگر جمعه ای کوتاه، کوچک و هم رنگ
یا غروبکی سر به زیر و کم رنگ
و کسی از صدای لکه آوای گوزنی
یا صدای صندل پایی که می آید ز دردار
نمی لرزید و می خندید حتی، ز اکران گشتن یار
از دشت هایی که در خاطره های بی کلک
وسترن دیده بودند و سرو تن سرو
از دره هایی که چه سرسبز بودند
سپاس غزل لب نزدیم
همان دره ها را رفته ای بینی این روزهای باغ سوز
بهاری هیچ درچنته گاهش نیست گاهی
و صمیمانه بی مدارا کنند تفسیر
پاییز کنعان را به وقت لعنت نگاه یعقوب...
خیالت را درد نیاورم
با رنج مسری و پنجه در گلوی یپر بغض گشوده !
این روزهای هنوز ناسور و نان دور و نام گم و گور
این روزهای سالک زده هم باید زسر به سر شود
و در پستوی تو در تو می باید گریست باران را،
سفر تا پای دار رفتن یاران را...
این روزهای بی اصل و نسب و نفس و مسلک ،
در سربالایی خیابان مقصود بیگ دربند
کادیلاک بیجان فوردهم به رقم فتاده داد رمق
چه کسی به سر ندارد هوای دلیجان را،
این روزها...
بهنام درزی بورخانی
![]()
![]()
![]()
دلداده عقل مست من
آهی کشید از دست من
کاهش به آتش می کشید
پیش و پس پیوست من :
ای به درک ،جانا !رود
درک وجود وز هست من
این سان تو قربانش روی
جانت رود از دست من
غمت رسد دلا !دلت
چون بخت بد بن بست من
از پشت پنبه ها صدا
ای در غمم ، همدست من
باخویش چه خوش نجوا کناد :
«بی باده بادا مست من !»
ساده دلا! جز حسرتی
![]()
![]()
![]()
که به تل خاک نشسته است
گلو دشت من و دشت .....
تو که کهن ناز بلد ابر کویری !
کافی ست همین جمعه ی بد بهت خدا
صدایم از دلتنگی بلرزد که می لرزد
و نگاهم در دریغای بی دریغت به نگاهی ،
پاشویه کناد که آن هم البته
تا ترانه بارانی شود که دریا را ،
دریا را آب ببرد...
پشت تاریخ هزار ساله ی بغض من و فرهاد
اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان به مبادا ،
سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها !
ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من ،
یاد سیال تو با جمعه ی من ،
چه سرانجامی رقم زد بی سرانجام
سرانجام...
آذر 87-کاشان
![]()
![]()
![]()
به احتضار افتاده ست
حضرت بی اعتبار شاعرانه ها
چه رمیده بختی ست و بیگانه وقتی ست با معجزه ها...
هوای وارونه و دلگرفته ی مایوس،
سر به هوا هوای بی نفس و بی همنفس
غریبانه ترین فصل تواریخ حافظه هاست!
تاریخ معاصر شعر و شاعر و کوچه
با آمدن یاری از راهی مقارن مباد
به تقویم عمرمان ردا نگردد
معجزه ای از اتفاق هرگزهرگز...
دستی ازپشت بامهای بادکام
-بامهای تبرئه و تخطئه ی عوام-
با یقین ما خوش و بش می کند
اعدام اعتماد است مدام!
سلاخان در تدارک ضیافت بهارند؛
بهار سرخ!
قربانیان البته دهه دهه دهه پیش تر خلع سلاح شده اند؛
از سلاح صالح عشق
سلاح سپید امید
و سلاح امن ایمان
اینان بی عشق و امید و ایمان
فرخیان بی لب هشتاد و اندی های اکنون اند
و گلوگاهان لبالب از واژه را
به یائسگی غزل های قافیه تنگ رسانند
به گواه زانوان تاول خیز،
بیت بیت،پاره پاره،
گام آخر به شام آخر می دوانند
وقت اندک،می میرد
امید، تردید می زاید
خزان، تمدید می گردد
و لب و قلم و گلو و شعر
به دره های هیس ستان تبعید می گردد
... وتو هنوز کفشهایت مانده پشت ویترین
ای اسطوره ی نیامدنی رهایی!
اساطیر پشت حصار انحصار،
محاسن به آسیاب می برندو بی پیرایه باز آیند...
![]()
![]()
![]()
به تازه از بند آمده؛نیما شعبانی
سیاست : آلودگی محیط زیست !
من یاد گرفتم
آموزه ای درد آویز را ،
باید امّا به کار نایدم !
من قاب گرفتم ،
هر چه که یاد گرفتم :
وقتی سپید و سیاه
سایه وار ، آوار شوند در و بر هم ،
- چو نتوانی کدام از کدام خوانی -
هم دو رنگی است و هم یکرنگی ،
امّا نه آن است و نه این ؛
" سیاست " صدایش می زنند !
مثل میشگاه ابرِ گرگ ؛
مثل قاطعیت مشکوک خواب ،
شاید ترس همسایه ات از سایه ات
و سایه ات از پیکره ات ،
پیکره ات از مقبره ات
مقبره ات از همسایه ات، !
و همسایه ات از سایه ات...
تهران پارس- 13 اردی بهشت 87
![]()
![]()
![]()
نسیم از گون پرسید ....
- پریشان ، خسته دلی و عطشان ،
تنت زار و نزار و دل آزرده ز آزار
چنین ، چنایت بشکسته است ،
وه نرسی به سویی ؛ ره نبری به جایی !
به کجا چنین شتابان ؟
- سالیانی است هر کو ، اگر پرسدم گویمش :
« به هر کجا ، آیا مگر جویمش ... »
- چه امیدی است ، ز سراب ، پر فریب تر ؟
چوبه حبابی دل ببازی ،
زامیدت هم غریب تر !
- چو نباشدم گریزی ، زِ عزیزتر از عزیزی
ناگزیر ز ناگزیرم نبود میل گریزی
![]()
![]()
![]()
این شعر اسم ندارد!
تا تو بیایی
آخرین بازمانده ی قبیله ی طاقت ز داغت
پای شعور وزین سنگ و تقویم جلالی
به انسداد و انقراض رسد،وه چه وصالی
حبّک به جمالی...
تا تو بیایی
نام تمام کوچه خیابانهای بیقراریهای جوانی ناکرده ی ما
به فخر تازگی تازان خویش غریبانگی سازند
با حافظه ی یک در میان ما و میان ما هم فاصله ها...
نام و تاریخ پسکوچه ها را پساکوچت
از خیابان بی خوابی کهنه چروک و مهربان
که شاید یار دیروز تو باشد بپرس
راستی کیست که آواره چشمانت نیست
ای آوار زیبایی در بی رحمی بسیار!
کیمیار!
کیمیایی که می آیی
نیا دیگر!تا تو بیایی
اصلا رمقی مباد مرا کآغوشت کشم تابوت گونه
تنگاتنگ گور واره ها!
![]()
![]()
![]()
به مازیار
ای ساز همیشه کوک !
ای خاطره ی دلکوک !
تو رنج نه ای
ترنجی!
رنجم نده ...
![]()
![]()
![]()
من تیتر می شوم
تو آخرین اتفاق را
بی آنکه شعر باشد
با آنکه چشمانت شاعران معاصرند
رقم خواهی زد
و سرنوشت اکران خواهد شد
چه بیایی روزی
چه نیایی هزار و یک شب
باز هم از تو رقم خواهد خورد
«تو بی سببی نیستی مرا »
![]()
![]()
![]()
momento
در دیرترین تاک بی تیک عمر
وقتی که وقتی نمانده باشد
پیرفهم و دیر فهم می شویم به ناگه
کسی درراه نیست
کسی که تنها همه کست بود
در راه نبود ولی در فنجان قهوه بود
فال لعنتی و حال لعنتی
... و ما تمام عمر را
به امید لحظه ای در عنقریب شانه ات
چشم به راه بودیم و به راه چشم نبودی و الخ ...
![]()
![]()
![]()
و اعتماد ملی هم به کسوف تبعید شد
... و خدا مارا فراموش کرده است!
خداحافظی را تمرین بسیار کرده ایم
پای دیوارهای مسدود
جای مزامیر داود نیست
سلام بماند برای زمانی دیگر
دیگر زمانی گرچه نیست و امانی هم که نیست!
من دیگر چیزهای ملی زیادی ندارم
نمی دانم چند سال هست که اعتماد ملی
را آب برد ،خواب برد،
یا باد برای آفتاب برد
اما حکم رسمی تکلیف نبود
امید من توقیف نبود...
راستی من یادم می آید با تو هم سفره ام
بی اعتمادی ملی ام را،
![]()
![]()
![]()
مجنون ۳ بامداد آستانه آلاچیق لیلی
آرام و پاروچین می نویسمت :
آخ که چقدر دوست دارم
من با تو خودخواه ترین کلونی از خود گذشته ام
قلم به عصا و پانتومیم مسلک می نویسمت
تا مبادا بیدارت کرده باشم
از خوابی که بامن رسیده و می رود با من
تا بیدارت نکرده ام
در همین راستای بی عبور، شایان ذکرم :
بی خوابی ما
شایعه ای ستاره هاست !
![]()
![]()
![]()
نامه ای برای پست نشدن
نامه ای از سر دلتنگی دلباز معاصر
دلتنگی لاجرم جرم ناکرده ی آن سوی حصار
که در تهیدستان قلم تشنه و واژه سوارش مانده تنها
رویای بوی بی باغ ترین مریمیان کنون باقی
وباقی همه هیچ...
نامه ای برای پست نشدن نوشته ام
به خانه های دلگیر و صندوق پست نادیده هرگز
خانه ای که ثانیه های بلند دارد به بند
بندی که پیچک آیین می زند پیوند
به پندارهای بکر و ناب و سربلند...
نامه ای که می چکد شرم دویده از تن زخمی تمبرش
پای دیوارترین چینه ی مبسوط وز امرش!
ای توتمت تتمه توان من!
چامه ای برای ترانه نشدن سروده ام
برای بی تو و ترانه های مکتوبت نمردن
این جامه جل واژه ی بی لب را
بازا و قلم ساز کن!
تمام طول متن تمام می شوم
بزن بر تیتر آخر
مرا آغاز کن...
بهنام درزی بورخانی
![]()
![]()
![]()
دیروز، امروز، دردها
من چنان از مختصاتم دور گشته ام
که دلتنگ خود تاریخی ام می شوم
و حتی نمی دانم دلتنگ که شده ام
نمی دانم آخرین باری که دلتنگ نبوده ام
در کدام هزاره ی بی آه و آهن بوده است
و چند ثانیه از آمدنت رفته بود؟
با وجود سقوط مرکب از مهر لبریزت،
بی آنکه تنم درد کشد
من اعتراف کنم:
تو را یاد آرم اما
دلم تنگ خویش است بی نشان...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آریانه
نه که بارون یا که شبنم تو خود حضرت ابری
واسه بی سقفی عابر آخرین مهلت ابری
مگه میشه نشه خواستت حتی تو روزای سختت
برکه ی سبز بهشته حتی دشت بی درختت
نه که دستم نرسه اینو بگم نه قسم به اسم پاکت
تو کدوم کوچه ی غربت میشه پیدا زیر بارون بوی خاکت؟
یه خلیج فارس و مومن پای نقشه توی چشمام زده ریشه
اسم تو رمز عبورش از گذشته تا هنوز حتی همیشه
تاریخ شکوه شرقه همه دیوارای البرز
حسرت اسکندراست و یه هراس از جنس هرمز
نه که دستم نرسه اینو بگم نه قسم به اسم پاکت
تو کدوم کوچه ی غربت میشه پیدا زیر بارون بوی خاکت...
![]()
![]()
![]()
...همان طور که میان اتاق ایستاده بودم
سال تحویل شد
دو سه پرنده به سرعت پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پیری من و تو آغاز شد
احمد رضا احمدی
سلام!باور کن نمی توانم باور کنم اتفاقی در حوالی روزگار ما افتاده باشد که به بوی باران
خورده ی بابونه اش گره کراواتم را مرتب کنم و در کمال ریاکاری آشنای این تبار
بگویمت:سلامی به سبزی بهاری که از در و دیوار و سوراخ سمبه های این حوالی بال بال
میزند.نوروزتان مبارک!
سالهای دورتر،همان سالها که دره من چه سرسبز بود،هرچه به ثانیه تحویل سال نزدیک تر می
شدم حجم مزخرفی از سوسپانسیون دلتنگی،دلشوره و بغض مرا در کام کمین کرده خویش می
کشید و می درید و ناگهان سال تحویل می شد و من هم انگار زایمان کرده باشم از منتهای
حماقت کودکانه ام یک "آخیش" از حومه ی حنجره ام ساطع می کردم اما امسال آگاه تر از آن
بودم که انتظار معجزه یا چیز دلخوش کننده ی دیگری داشته باشم...
این روزها به لطف اصالتم در گوشه ای به افق شمال به نام" شیرگاه" و در خانه پدری می
نشینم بر لب جوی و گذر عمر می بینم و...
از سروده های اسفند 1386 یک شعرچه و یک شعرواره به فرصت صبور و بی دریغ نگاه
باوفایتان از من پیشکش:
1)بیات گیلک
بیا با سین اول
بزن بر سیم آخر
که ناکوک است سازم!
2) سی وپنجم اسفند 1387
عمری اگر مانده باشد
همچنان در اسفند خواهم زیست
همچنان نامت را تنفس خواهم کرد:غزل،غزل
چو چشم به راهان بیدار بامدادان
پس هر صدایی می پرسم:
کیست؟ کسی ست؟آمدی؟کیست؟
بیمار و بی تیمار
چو بوتیمار
به مردم،به درخت،
به هر عابر خوشبخت خواهم گفت:
چه سرمازده سالی ست،
عجب زمستانی ست؛
گویی سالهاست می لرزم
عجب زمستانی ست...
![]()
![]()
![]()
پدر خوانده سیا ه ، رییس جمهور سیاه و پایان سپید ...
... جمیز استیوارت که در ضیافت سال گذشته ی اسکار ، مجری مراسم
بود در کنایه ای طنز آلود به هیلاری کلینتون و باراک اوباما ، احتمال انتخاب
یک رییس جمهور سیاه پوست را با احتمال تیره بودن پوست مجسمه ی
آزادی نیویورک به یک اندازه و در نتیجه محال خوانده بود . البته اگر به یک
سال قبل تر برگردیم و به روزهای پیش از ساخت فیلم گنگستر آمریکایی
( ریدلی اسکات ) برسیم به همین میزان احتمال میلاد یک پدر خوانده
سیاه پوست مثل فرانک لوکاسِ ایفا شده توسط دنزل واشنگتن غیر عادی تلقی
می گشت . شاید باید به نقل قول سراسر پارادوکسیکال ناپلئون بناپارت تن
دهیم که : "غیر ممکن ، غیرممکن است ... " و یا باور کنیم او این جمله را از
شکسپیر ندزدید ...
به هر طریق ، آکادمی ، هشتاد و یکمین مراسم اهدای جوایز اسکار که
به قطع یقین ، معتبرترین فستیوال سینمایی جهان می باشد را با اجرای
گاوچران فیلم استرالیا ، هیوجکمن برگزار کرد و در راستای شعارهای
انتخاباتی باراک اوباما به خوشبینانه ترین نگاه نقره ای موجود که در "
میلیونرزاغه نشین " فوران می فرمود در حدّ فراتر از مقدور ، جایزه داد
تا به شعارهای تغییر و بهبود انتخابات یکماه ِ پیش ، لعاب سینمایی
بخشید . در این مجال مجمل ، به چند سایه روشن سیاسی ، فرهنگی ،
اجتماعی و صد البته سینمایی اشاراتی خواهیم داشت و اندکی در نقد و
لقب پیامهای ساده و پیچیده و پیام آوران پیچیدگی های ساده اش به تقلای
خیال و مثال ، از کوششی خواهیم نگاشت !
- زاغه نشین های میلیونر ساز !
سینما را در شکل دقیق تر اینگونه معرفی می کنند :
" صنعتی است هنری یا هنری ست صنعتی ... "
جیب مخاطب : سینمای هند به طور میانگین ، در هر سال بیش تر از 900
فیلم تولید می کند ؛ به طور میانگین روزی 3 فیلم در صنعت بالیوود تولید
میشود و طبیعتاً قانون تقاضا و عرضه در این صنعت نیز حاکم است و میزان
علاقه ی سینماروهای شبه قاره را می توان در چنین برون ده فوق العاده
درک فرمود ...
مخاطب جیب : اقتصاد آمریکا دو نقطه ی قلّه مانند در درآمد زایی دارد .
بیشترین درآمد دولت آمریکا از فروش و در واقع صادرات اسلحه منتج می
گردد . دومین صنعت پولساز و جهان گستر آمریکایی ، وجه نقره ای رویای
آمریکایی یعنی صنعت نمایش و تولید و صادرات فیلم ( هالیوود ) است .
به راحتی می توان به این خلاصه ی تکان دهنده رسید که بیشترین درآمد
اقتصاد ایالات متحده از تسلط بر جان و فکر مردم جهان تأمین می گردد .
من مال تو : بهترین راه تسلط و در واقع فتح الباب تسخیر یک مملکت
بیگانه، نشان دادن در باغ سبز عدن فرهنگی و در نهایت عدم ِ بی فرهنگی
است و سینمایی که اسطوره های تخیلی را در زیباترین روایت ممکن به
عنوان حقیقت تاریخی تقدیم ملل دیگر می کند بی صدا ترین روایت تحمیل
درتهاجمات مقدور است و بس !
Red Hollywood on Revolutionary Road
آیا پذیرفتنی است هالیوود راوی اندیشه ای مستقل از پنجه ی پنتاگون می
باشد؟ آیا می توان به اندازه ی کافی بلاهت روایت کرده و باور نمود که در
عصر بی تابی ارتباطات ، هیچ ارتباطی اعم از نظارت ، صدارت ، حضانت و
هدایت از سمت واشنگتن به لس آنجلس به ازای حمایت در جاده ی جادویی
برگشت موجود نیست ؟ چه آن روزهایی که الیاکازان و لوزی و سایر چپ
گرایان در یوغ قوانین سناتور مک کارتی ، نای نفس کشیدن نداشتند و چه
این روزها که حوادثی اعم از 11 سپتامبر ، جنگ با تروریسم و ... هالیوود را
تبدیل به زبان بُرنده و بَرنده پنتاگون می نماید باور استقلال لس آنجلس و تپه
تپش نقره گسترش از کاخ سفید در قله ی حماقت جلوه گر است و مثالی
به تاریخ فوریه 2009 : یکی از معدود موارد افتراق ایده ئولوژیک جمهوری
خواهان و دموکراتها ، نوع صف آرایی آنان در مقابل مبحث همجنس گرایی
و همجنس گرایان است . در راستای هماوایی جاودانه ی سینماگران با
مردان دموکراتها ، سرانجام یک دموکرات تیفوسی به نام شان پن که
مصیبت نقرهای بوش لقب گرفته بود به خاطر اجرای یک کاراکتر همجنس باز
در فیلم " میلک " ، به شیوه ی فتح مجسمه ی اسکار ، در اندازه های
درخوری ، تقدیر گشت ...
اما حرف و پیام غیرقابل انکار همان change موجود در آنتالپی فیلم و خوش
بینی اختتامیه فیلم و مراسم بود و انطباق حیرت آورش با شعار شومن تازه
ی سینما واشنگتن ...
![]()
![]()
![]()
هذیانات یک هفته اخیر
« مسافرت احمقانه »
تو که حتی هنوز ، اندرخم یه کوچه جاته
همون پس کوچه رو دلخوش !
فریب و رنج این جاده ، مثه بختک ، تو فرداته !
همون پس کوچه رو دلخوش !
یه روز شاید، رسیدی دم دروازه ی هفتم ، تهِ جاده
همون وقته که می فهمی دلت خوش به خیالاته !
همون پس کوچه رو دلخوش !
تموم عشق ، همون راه بود و رویای رسیدن
خودِ عطار هم فهمید رسیدن از محالاته
همون پس کوچه رو دلخوش !
همون پس کوچه رو دلخوش ! بخواب ای کولی ناخوش !
یه سرمستی کوتاه بود ، هزار سال جاش مکافاته !
همون پس کوچه را دلخوش ...
" ستاره قطبی "
قطب ستاره ها که تو باشی
با آسمانی که این پایین گم کرده ای دارد ،
روایت گداری مباد !
آدم< انسان
« هر ویرانه
نشانی از غیاب انسانی ست . »
وینسان ،
درین ویران ِ آدم خیز
انسانم آرزوست !
" اون روزا ما دلی داشتیم "
به مهرداد
حوصله ، تو بساط داری ؟ قدّ یه درد دل فقط !
به حرمت سوته دلی ، هوا تو کرده دل ، فقط !
دلخوشی از کوچه گریخت ، من و تو از پس کوچه هاش
پس ، کوچه ، آخر چی شده ؟ تو وسعت مجهولِ کاش
یارِ شبای کودکی ات ، پیرِ تموم جاده هاس!
که پیر میشه پای خزون ، اسطوره ی واداده هاس !
یارِ شبای کودکی ! قصه ی ارزون ، ارزونی ات
چترِ خیالِ و خاطره ، سهم شبای بارونی ات !
« برخورد هاردون »
اگر ابر و باد و مَه و معجزه بگذرد
از کوچه های حیرانی من
در حوالی احتمال تو
در ثانیه ی تراکم خدا ،
و دوباره ببینمت
حرفی برای گفتنم نیست
من تمام این سالهای بی تو
حرفی برای گفتن نداشته ام
مگر مشق اعترافِ بی شمار
که " نمی شود تو را نخواست "
![]()
![]()
![]()
(۱)
... دستانم درهم
در تو و رنجت
و در تمام مفاهیم هجری نگاهت
گره خورده اند
ممنونم ...
(۲)
دعا نکن باران بیاید
بهار ، آفتاب
یا هر معجزتی ....
دعا کن بیاید
با تو
بهار پشت بهار است مدام ...
![]()
![]()
![]()
نسل من:نسل اسب سواران از اصل فتاده...
... حکایت یک نسل را ساز خواهیم کرد ؛ نسلی که سازش ناکوک بود و باد!
نسلی که از میانه ی دهه ی 1350 متولد شده است و نه تنها خندیدن را تمرین نکرده است بلکه از همان
کودکی ، از ته ِ دل یاد گرفته است که سوگ ، گواراتر و گریه ، دلاراتر است و اگر ناخودآگاه و ناخواسته
بخواهد به قهقهه ای ، لب را تر کند قهرمانانه می ترسد ؛ نسلی که در سمفونی صفیر گلوله ها ، یاد گرفت
رنج کشیدن بخش بزرگی از دنیای کوچک اوست . در حقیقت برای نسل من ، دنیا از همان دو بخشی
تشکیل شده است که وودی آلن در " منهتن" به دایان کیتون می گفت:"دنیا از دو بخش اسفناک و وحشتناک
تشکیل می شود و الان که تو کنار منی و اوضاعمان بهتر از پیش می باشد در بخش اسفناک دنیا به سر
می بریم..."
نسل لبخند های ترسیده ، وارث باغهای سوخته و حریص کودکی ِ ممنوع شده ، همین نسل من است ؛
نسلی که از 25 سال تا 35 سال ، بازه ی شناسنامه ای دارد؛ از این همه سالی که به حساب ما فاکتور
می شود چند روز خوب داشتیم ؟ فیلم سرب را یادتان هست ؟ بازپرس جلالی می گوید :
" عمر مثل ساختمونه ، مفید داره، تاریخ مصرف داره .... نهایتاً مفیدش ، تا سی سالگی اش ، هست ..."
پس اگر این نسل حَق حَق می کند و هق هق می خندد می تواند نگران عمر رفته و زندگی ِ نکرده است !
مسعود بهنود می گوید :
"خاطرات بیست سالگی ما آدمهای شصت ساله ، سرشار از نوستالژی است ؛ حیف که این نوستالژی را
کسی به چیزی نمی خرد ... "و البته دنیای نسل نوادگان بهنود ٫بی خاطره ولی نوستالژیک بلدست.
به همین خاطر نسل سوخته ، یعنی نسل ما ، همیشه حسرت می نوشد، تیره می پوشد ، نوحه می خواند و
تعزیه می داند ...
نسل ما در کودکی کوتاه و روایت ناشده اش مخاطب ِ دیالکتیکها و لکنت های ارزشی شد و دیپلماسی
زنده ماندن را از معلمان تربیتی – پرورشی آموخت . در سمفونی حماسی آژیرها یاد گرفت حتی وقتی
کودک هستی ، بمب واقعی است ، خون مویرگهای تو ، آن هم وقتی که بی انقطاع و پلاکِت ، جاری
می شود در بزم زخم ، حقیقت دارد . کودک نسل ما ، وقتی بمب و خون و مرگ را در یک معادله جبری،
بی اختیار آموخت تا رساندن این دانش از گهواره تا گور فقط یک نفس پیش رو فاصله داشت . او فهمید که
مین ها آتش بس را نمی شناسند .
امروز وقتی که عکس سالواتوره آلنده رااز اتفاق دیده بودم، آنهم پس از کودتای پینوشه و درست
یک نفس پیش از وداع با قدرت (ثدرت زنده ماندن) به جبر قداره بند سانتیاگو ، به یاد مفاهیم ثابت و تعابیر
متغیر بین نسل سالواتوره آلنده و نسل ایزابل آلنده افتادم . این اتفاق برای ما هم افتاده است . با عنایت به
قانون نازنین و مهربان ،بگذریم ؛ اگر نگذریم مهربانان هم نمی گذرند .
![]()
![]()
![]()
دزد ِ مونای خنده هایت ...
... کافی ست بخندی تا بخندم ! بخندم کافی ست ! پابلو نرودا ، شاعرکی که دنیا بیشتر
از سزاواری او ، به او و سروده هایش لبخند زده است ، شعری دارد به نام
" هوا را از من بگیر ؛ خنده هایت را نه ! " و گویا تنها شعر ماندگار او همین است ؛
اما همین برای او کافیست !
... همین چند زمستان پیش تر بود ؛ پیاده و دلداده از تقاطع ِ خیابان ِ وصال و خیابان انقلاب
به نیت میدان انقلاب و آن همه کتابفروشی فریبنده اش ، به نظر نمی رفتم چون کمتر
از برگ سبزی عقده ی درویش یعنی هزار تومان در جیبم بود . از پیاده رو کنار
سینما سپیده می گذشتم ؛ یکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی ِ عابر
نبود چند جلد کتاب از یک عنوان را ریخته بود کف پیاده رو و می فروخت ؛ کتابهایی
که بدون ناشر و به لطف پُلی کپی چاپ شده بود . کتاب از قرار ، مجموعه شعری بود
که شاعر داشت وناشر نداشت ! کتابی که ناشر نداشته باشد در کتابفروشی ها هم جایی ندارد .
از آنجا که شاعر ِ نازنین ِ خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ،
می باید بیشتر از یک نفر کارکند و درد بفهمد و در عوضش ، خیلی کمتر از یک نفر ،
همدرد ببیند و بخندد و خوش باشد آستینهایش را زد بالا و خودش ناشرَ کتابش شد وحالا
هم که داشت در پیاده رو جلوی سینما سپیده ، گنج خیالی اش را می فروخت ؛
نه به خیال گنج !!
آری ! جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی عابر نبود
فروشنده ی کتاب خودش بود !
غم لعنت سزای نان ، چه غمی است ! شاملو خطاب به آیدای رویایی اش ، ترانه می کرد :
" برایت شعرها خواهم سرود
غم نان اگر بگذارد ! "
شاید حکایت شعری که روایت شد را بهتر باشد پیش از ادامه ی شاعرانه ی کتابفروش
بگویم : معمولاً آیدا از شاملو ، توقعی نمی داشت ؛ هیچگاه ! در جمعه ای که
بوی رمیده ی کباب و رایحه ی روحانی ِ ریحان ِ کنارش از خانه ی همسایه آمده بود
و تمام خانه ی اجاره ای شاعر را قُرُق کرده بود آیدا شاملو ،بوی بوی خوش سفره
بابونه را روایت کرد.شاملو به کوچه زد ؛ کوچه ای که کبابی ِ فلان آقا ، همان نبش ِ
بسم الله اش بود .
شاملو یک ساعت مسیر کوتاه کوچه را این پا و آن پا می کند که آیا آقای کباب ،
به او نسیه می دهد یا نه ؟ یا اصلاً بی خیال ِ کباب شود ؟ نه ! این بی انصافی است از آیدا
بخواهد که از او همین را هم نخواهد . پس از ساعتها چالش و کلنجار و فرسایش درونی ،
شاعر دل به دریا زد و سرانجام با لبخندی فاتحانه ، دو سیخ کباب را به خانه آورد ...
... گفتیم که شاعر و ناشر و کتابفروش ، همه یک نفر بودند ؛ از آنجا که شاعر نازنین
خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ، می باید بیش از یک نفر
کار کند و درد بفهمد و در قبالش ، خیلی کمتر از یک نفر ، همدرد ببیند و بخندد و
خوش باشد ، آستینهای پیراهن نخ نمایش را با احتیاط زد بالا و خودش ناشر کتابش شد
و حالا هم که داشت در پیاده روی جلوی سینما سپیده گنج خیالی اش را می فروخت !
آری ؛ جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل ِ عابر نبود فروشنده ی کتاب ِ
خودش بود ؛ راستی ، تا اینجای قصه را چه من نمی گفتم و چه شما نمی خواندید اهمیتی
در خور ِ وقت نازنین ِ شما نازنینان نمی داشت ! نقطه ی عطف این کتاب که از اتفاق ،
عطف ِ خوبی هم نداشت نام کتاب بود ؛ جوانک شاعر و عاشق و در نتیجه ، بدبخت ِ
خاطره ی ما که شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل اطراف نمی توانست بخندد با خستگی
جنون زده و جنون زاده ای که فقط شبیه خودش بود و کتابش را به عابرهایی که
شبیه هم بودند می فروخت نام کتابش را گذاشته بود: "مسخره ات می شوم بیشتر بخندی"...
دزد مونای خنده هایت که منم ، لبریز ِ نوشیدن نوش آفرینه ی لبالب ِ لبانت خواهم ماند
با بغضی که گواهم بود با اشکی که گواهم باد!
حیرتی ست شرم مونالیزای تاریخ لبخند در باله ی لبان بالرین ِ تبسم که تو باشی ،
لحظه ی خندیدن تو؛ لحظه ی پرواز ِ ... !
![]()
![]()
![]()
بوی نگاتیوهای مرطوب و بوی نای سینما عصر جدید ، وقتی در میانه ی بهمن ماه از خیابان
طالقانی می آید یعنی التهاب دوباره اهالی سینما در میعاد جشنواره ای دیگر از بیست و شش
دوره ی برگزار شده ی فیلم فجر !
در مجال مجمل مقال برآنیم تا یکی از رویایی ترین دوره های گذشته ی فیلم فجر را محوریت
بازیهای درخشان و در فضایی حسرت زده و یادش به خیرخیز مرور نماییم...
مگر می شود سکانس مشهور مونولوگ ترویس بیکل ِ هفت تیر به دست با تصویرش در آینه را از
یاد برد ؟ تصور اثر ماندگار ِ اسکورسیزی ، راننده تاکسی ، بدون شاه نقش اسکاری اش در
اجرای بی نظیر رابرت دونیروی کم نظیر ، همان قدر ناشدنی است که در مقیاس ایرانی اش ، فیلم
هامون (مهرجویی) بدون کاراکتر حمید هامونش یا حمید هامون بدون خسرو شکیبایی اش...
شاید پیش از برگزاری دوره ی هشتم فیلم فجر در سال 1368 ، چند نمونه متفاوت و قابل تامل
بازیهای کلاسیک متعالی یا اکتینگ متد ِ ساختار شکنانه از میان آثار هفت دوره ی قبلی اش می
شد یافت مثل داریوش ارجمند و سعید پورصمیمی در ناخدا خورشید یا عزت اله انتظامی در
اجاره نشین ها ، اما حمید هامونی که با اعجاز و باله فرانمایشی خسرو شکیبایی فقید ( چقدر
این کلمه فقید ، سرد و رسمی است !!) در اثر پارادوکسیکال داریوش مهرجویی رفیع ترین
صعود دنیای بازیگری فیلم فجر تا آن زمان بوده است . در همین دوره از جشنواره فجر ، علاوه
بر بازیهای خاطره ساز هم خسرو شکیبایی ، بیتا فرهی و عزت اله انتظامی در هامون ، علی
حاتمی فقید نیز با فیلم "مادر" پنجره یی رو به کوچه ی خوشبختی را برای بازیگران فیلم اش گشود
آنجا که از فیلم مادر، پنج نفر در میان نامزدهای بهترین های بازیگری حضور داشتند که در
نهایت اکبر عبدی و رقیه چهره آزاد به سیمرغ لبخند زدند . تصویر روانشاد چهره آزاد در فیلم
مادر ، نمی دانم به چه دلیل، اما از یاد نخواهد رفت ! از میان ستارگان تابان آن دوره از
فستیوال فجر ، خسروی نازنین و مادر فیلم مادر ، تنها مسافران دیار یار نیستند ؛ چند سال پیش
تر ، گوهر خیراندیش که برای اثر " زیر بام های شهر " به همراه همسرش ، هردو نامزد
بهترین های بازیگری مکمل جشن هشتم بودند خبر داد جمشید اسماعیل خانی ، همسرش ، بی
خبر رفت ! در غمی تازه تر همین اندکی پیش بود که کاندیدای دیگری از جمع بزرگ بازیگران
جشن هشتم بی اعتنا به " تمام وسوسه های زمین " پشت پا به دنیا زد و رفت ؛ جای خالی
احمد آقالو هم سبز...
ترافیک مسافران دست چین شده ی روز هشتم ، می تواند این تلنگر را به ما بزند که اگر دقیق
تر به آن لیست نگاه کنیم با کمترین درنگ در می یابیم فریماه فرجامی ، کاندیدای سیمرغ
بهترین بازیگر مکمل جشن هشتم در تنهایی و دلگیری و پیری و بیماری اش ، درد می کشد و
کسی اما نمی گوید : خانم فرجامی ! سلام !یک امضاء لطفاً !...
![]()
![]()
![]()
به نام بهانه آفرین مهربان
... قراری در کار نبود ؛ قراری در کار نیست ! قرار نبود بیقرار شوم ؛ بیقرار تو ، تویی
که ازقرار ، تا نداری و منی که از بی قراری ، نا ندارم و در بیقراری ، تا ندارم !
تا همین دیروزتر ، خاموش و سگرمه پوش می آمدم و می رفتم ؛ ناگهان ، بی هوا به هوای
زنگ صدای آهنگین پشت سرم ، سر به هوا شدم تا دریابم لبی را که سرودِ رود است و
نی لبک گلوی باد ! نگو به لبه ی تاریکی، بهِ سقوطِ دل و بیدل نزدیک می شدم ! نگو !
یک مسیر کوتاه در کمرکِش ؛
غرامت مضاعف یک خاطره ...
عجولانه پیر خواهم شد
از داغی که بر دل نشست
بردلی که ...
تا دچار می شویم ناچار می شویم ...
به هزار بهانه ی عبوس و دیکتاتوری . تاب آوردم و دَم بر نیاوردم و در چشمانی که چشمه ی
نور و دشنه ی مستور بود توقف نکردم ؛ اما توان ِ ناتوان کردن ِ من و ما را تمرین کرده بود!
با شما که غریبه هستید ازچشمانی ترانه خواهم کرد که خدای ِ بنده خدا را به دلدادگی
می خواند، شیطان را که همه را از راه به در کند به یک نگاه ، دربدر کند ، فرشته ی مرگ
را به کام مرگ می کشاند و من ِ بنده خدا را ناسوده و فرسوده و دل سوته ، خونین تر از نبرد
تراژیک زرد و سرخ ِ غروبها وا می نهد و می رهد ؛ اما آخرین صف ِ رمقم در شبیخون ِ
لبخند برمودایی ویهودایی لبی ، تسلیم شد و تاریخ ذهن ِ حسرت خیزم ، هولناک تر رسید ...
به هوای ِ هوایی تر شدن ، به آهوی رمیده و شیطنت ِ لمیده ی باتلاق چشمانش ، نگاه ِ کشداری
کردم و همان ثانیه های تانگوی ِ نگاهم در بیشه ی کبود ِ چشمانش ...
در همان ثانیه ها ، می توان گفت مغلوب شدم ، مغلوب ِ نگاهی که شاعر می شود ، شاعری
که مغلوب می شود ، مصلوب می شود و حال ِ دلش ، خوب می شود ...
Trust death
تصور ندیدنت ، تصویر وقت مردنه
از لحظه ی بریدنت ، تقدیر چشمای منه
حماقت یه انتظار ، سهم منه تا وقت مرگ
یه خوره که جون می گیره رو زخمهای گونه ی برگ
یه قبر رو باز که میشه خونه ی بارون و تگرگ
تنت میشه یه مزرعه ، یه بی پناهی سترگ
کی میدونه چی می کشی ؟ تو رو چی داغون می کنه ؟
داغ کدوم عشق ، آخرش، یکی را مجنون می کنه ؟
گیر می کنه تیر خلاص ، وقتی داری جون می کّنی
اون وقته که خودت میای تیشه به ریشه ات می زنی
دستی از آسمان نزد پلی به دست سرد من
از تو نصیب من شده غصه ی بی نصیب شدن
اون که دلو باختم بهش ، حالا پی ِ دل باختنه
چرا به کی باختم تو رو ؟ باختن چرا بخت ِ منه ؟
دستام ازت بی خبره ، قاصدک از بومم پرید
اونکه تو را ازم گرفت یه خط رو موندنم کشید
زخمی تر از غروبم و از هر کسی خسته ترم
باید به آخر برسه جدال درد و پیکرم ...
![]()
![]()
![]()
به نام نامی نی نای ناب ...
گاهی نمی شود که بشود ؛ به همین سادگی ! آن وقت،تحمل بایدت البته نه به همین سادگی!
مانند تمام قصه های بی مانند دلخوشی دل ِ ناخوش ، از یک آرزوی بزرگ آغاز می شود :
آرزوی بزرگ
در حسرت آنم
ای کاش بتوانم
سبز هَرزَکان ِ کاش را
از ریشه بخشکانم
ای آرزوی بزرگ !
کاش می شد آرزویی نداشت
کاش می شد تو را داشت
تا دیگر آرزویی نداشت
که می گفت هرکس آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت؟
بذر کاش را کس نپاشید
هیچ، حتی بوته ی کاش نَهِشت
در هشتاد و اندی اخیر
کاشته هایت را دِرَوَد دست سرنوشت
هر کس آن دِرَوَدعاقبت کار که نَکِشت
پابلو نرودا می گوید : هرکس در لحظه ی خواندن یک شعر ، شاعر آن است . من اما کسی
که بهانه ی آفرینش ِ یک ترانه می شود را شاعر هر ترانه می دانم . ترانه ی زیر به چشمانی
شیطان فریب که تکلیف ِ من و ما را با تب و تاب ِ تابان و تبدارش روشن می کند تقدیم باد !
به نگاه ِ شاعر ساز الهیات خیز که میلاد این ترانه را در شبی که گذشت رقم زد ؛ به نیزه ی
مشتاق چشمانی از سنخ ِ صلیب و لهیب ، پیشکش :
INSOMINA
با یه اشاره ت خوشی هام از رو دلم پر کشیدن
رو بومِ تشنه ی دلم ، طرح کلاغ پر کشیدن
همون اشاره ت عاقبت ، حکمِ قفس شد واسه من
به جرمِ بی تاب شدنم ، بردن اسمت قدغن !
خدا اگه یه بار دیگه با چشمات روبروم کنه
همون اشاره ت می تونه منو تو دستات گم کنه
خواب همین اشاره هات ، امید ِ پلکِ خستمه
بهشتِ بی تاب تنت ، اونور پلکِ بستمه
واسه همین دلخوشکه که از روزا فراری ام
مسافر جلگه ی شب ، توحجم بی قراری ام
بازم به شب رسیدم و فاصله مون کم نشده
فرصت واسه تعبیر خواب ، بازم فراهم نشده
بازم به شب رسیدم و خمار خواب چشماتم
بی تاب ِ بی تاب شدنت ، پشت ِ حصار پلکاتم
حالا که سرنوشت ِ من ، دلخوش یک بشارته
همین شب ِ زمستونی ، تشنه ی اون اشارته ...
حالا تو می مانی و آرزوهای ابلهانه ی کُمیک ؛ که فرضاً یعنی میشه خوابشو ببینم امشب...
![]()
![]()
![]()
شب ِ بهت ِ ستاره
صدايت با تو كوچيد
گلو فرسود و نفرين شد !
در فصل ِ سلاخي ِ لب
به وقت ِسنگسار صدا
يكي شاعر توهين شد
در حسرت نابِ غزل
گور هجاهاي ِ شهيد
لبي بي سرزمين شد
يائسه شد پاي ِ لبم
بانوي تبعيدي ِ شعر
خدا راوي ِ تدفين شد !
مسعود سعد سلمان كه در زندان " ناي " به ديواني ديوارها را مي شكست و فرخيان زمان را
خاك در گلوي مي نشست ، جامعه چه مي كرد ؟ چه نمي كرد ؟
من درناي
و ناي در من
يكي بود ، يكي نبود
همچنان ....
نجواي نجيب ناجيان به گوش نمي رسد ؛ايضاً ،لب من و گلوي تو و گوش او را رخوتي
سلاخي مي نمايد ؛ سالهاي سال ...
" بي صدا و بي همصدا مردن "
وقتي كه هيچ صدايي نبود
جز سكوتي وحشي و سرد
لحظه ي فريادهاي بي صدايم بود
و انتظار فريادرسي
كه نرسيد٬
انتظاری که سر نرسید ...
اين هجمه ي بي صدا ،وقتي دردخيز تر مي شود كه نمي توان از شيطنت ِ طناز صداي تو،دل
كند وازغزل خواني ِ نگاهت كه بيتاي الهه هاي شعر شهر است دم نزد اما گويي نبايد گفت :
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي من
آنچه البته به جايي نرسد فرياد است...
![]()
![]()
![]()