به کیمیای سینمای دل ما؛مسعود کیمیایی
آریزونای کیمیاران
آن روزها گذشت
وما ، دردا! جوانی را ، ز جوانی شتاب کردیم
در هفته هایی که در کوله هفتان ایام نباد دمی غمی
مگر جمعه ای کوتاه، کوچک و هم رنگ
یا غروبکی سر به زیر و کم رنگ
و کسی از صدای لکه آوای گوزنی
یا صدای صندل پایی که می آید ز دردار
نمی لرزید و می خندید حتی، ز اکران گشتن یار
از دشت هایی که در خاطره های بی کلک
وسترن دیده بودند و سرو تن سرو
از دره هایی که چه سرسبز بودند
سپاس غزل لب نزدیم
همان دره ها را رفته ای بینی این روزهای باغ سوز
بهاری هیچ درچنته گاهی نیست گاهی
و صمیمانه بی مدارا کنند تفسیر
پاییز کنعان را به وقت لعنت نگاه یعقوب...
خیالت را درد نیاورم
با رنج مسری و پنجه در گلوی یپر بغض گشوده !
این روزهای هنوز ناسور و نان دور و نام گم و گور
این روزهای سالک زده هم باید زسر به سر شود
و در پستوی تو در تو می باید گریست باران را،
سفر تا پای دار رفتن یاران را...
این روزهای بی اصل و نسب و نفس و مسلک ،
در سربالایی خیابان مقصود بیگ دربند
کادیلاک بیجان فوردهم به رقم فتاده باد رمق
چه کسی به سر ندارد هوای دلیجان را،
این روزها...
بهنام درزی بورخانی