یلدای مخوف

آنقدر می نویسم تا یلدا به سر آید...

اگر حوصله در کوله داری یار وبآوای شب یلدای من! بمان و

غرغرم را سنگ صبور باش که من اگر شب چره ای  فراهم

ناکرده ام اما نازنین دل سوته دل من!تو شب چاره ی یلدای

بدسودای دیار متروک دی ترک خوردگانی!

همیشه این پرسش روایت می شود کآیا دلدادگان بدفرجام

مازوخیستان روان نژندند که در جفایی چنان،وفایی چنین

ورزند؟شاملوی بس بزرگ می گوید:


"آن گاه که خوش تراش ترینِ تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید،

مرا

-دریغا دریغ-

هگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است

همه آن دم است."

این عشق لعنتی به سبب این نیاز است کآن ناز جانگداز را ساز می کند!شعری دارم در این

باب ناباب و نایاب؛نظری بنمایید؛من برمی گردم...

" بوی حلواخورده ی الرحمن "

رفاقت سرب و سینه

سینه ی سرب آشنای سرباز

آشیان سرب در سینه کش عشق!

پلاکی که بر دل سرب می نشست؛

سربی که سینه ی سرباز می درید!

سربی که اینجایی نبود،

بر سینه ای که آنجایی نبود، مهمان شد ...

خاطره ورق زد؛

با دودمان یادمان ها نشست، خاطره شد!

سرب، دل از سینه نکند؛

ماند بی آنکه بداند چه نقشی دارد اینجا

حتّی نمی دانست نفس این قفس،

در چنبر ه ی پنجه ی سرب،

صدای کلنگهای پیاپی می دهد

یا بوی حلوا خورده ی الرّحمن!

هر چند من نه آنم که تو خواهی

می مانم؛

تا لحظه ای که پنجه پنجه های گلو آشیانت ...

می مانم؛ لجوج و بازنده؛

عشق را عشق است...

همین باور است که انتظار را کار تمام وقت چشم به راهان می کند؛در همین کمین،با تمام

ستارگان آسمان پیر می شوند و ناگهان بی آنکه کسی در قاب نگاهش نشیند جان به کام و دام

مرگ کشاند!فصولی پیشتر،در جاده شمال - تهران این شعر بودن یافت:


Which , When , Where?

اي سرآغاز بزرگ !

از كدام راز بزرگ

با دستانم گفتي حديث

كه مگر به قبله ات ، اشارتش نيست ؟!

اي فكر تمام وقت دلم !

بين تو با بخت دلم

چه قراري است بيقرار

كه مگر آمدنت ، بشارتش نيست ؟!

اي خاطرت با من مدام !

با كوله ات ، كو ، كي كدام

خاطره تكرار مي شود ؟

گويا جز اين عشق شريف ، رسالتش نيست !!

اي اعتبار جاده ها !

ناي زپا فتاده ها !

دلداده عقل مست من ،

دل دل ويران شدن است ؛

اما هنوز در هر نفس ،

به جاده ها دل بسته است !

شايد شبي ، گاهي ، شبانگاهي

بناگاه در سحر گاهي ،

آيي زدوردست ....

بيا ! دلم خسته است !

خسته است ....

آری،من و تو و حافظ و سعدی و مابقی هم با علم به این سرانجام بی سرانجام ،اسیر مسیر سراب آیین شدیم و هنوز هم می شویم به مثابه ی دیده بان دل و جان باخته ی شعر ماقبل آخرم:

ديده بان

يكي بود يكي نبود !

هميشه جاي يكي خالي بود ...

پناهنده ي پير اردوي چشمي غزل خيز ،

گناه ديدن و وادادن را تجربه مي كرد ،

چون بي گناهي ، پاي دار ....

نگاهي چو زسرخواستن نديد ،

زان دلازار ودلارام ،

فرياد دادخواهي زبيداد نگاهي زمزمه مي كرد

كه مي سرود نثر سليس سكوت سرد و سوزاني سراسر ؛

غريزي تر ز آهويي ،

گريز نتوان وزان گويي !

شوق شكار هرنگاه بي هوايش ،

سهم كوهنورد بي گدار بود!

.... در تن آشوب افيون نظر ،

نگريستن و گريستن ،

دفنش نمود در دخمه اي كور و نمور

و آنقدر ديد و نديد

كه ديده دزديد ديده بان

به ناچار اجل ؛

چو بي گناهي ، بالاي دار ...



اما آنچه ما را به صبح فردا و فرداها امیدوار می کند تنها "عشق" است و "عشق" که ضمانتی البته در کار نیست!با یک شعر MP3 تر،خطبه ی یلدا را ختم می نمایم:

پیس درد یونیسف

پدران از روی یک متن می خوانند :

- مرد باید سنگ زیرین آسیا باشد !

پسران اما ، بدون متن ، می پرسند :

- سنگ رویین آسیا ، نشود شویم آیا ؟

پدران می گویند :

- نه ! در متن چنین است : مرد باید و درد !

روزی نوبت خندیدن محله ی عبوس من ،

پدرم گفت : می رسد !

20-4-58

از میان غبار و زنگار ،شعرواره ای را در فرصت نگاه صبورتان می گذارم؛شعری جامانده از

سال 1384 بی خورشیدیِ واژه سوارِ واژگون که منم!ابراهیم نبوی در کتاب "دشمنان جامعه

ی سالم" ،داستانی دارد به نام "آن شب به دنیا آمدم" که آن داستان این گونه آغاز می شود:

" پدر همیشه عادت داشت در مورد شبی که به دنیا آمدم وراجی کند،مثل همیشه چهار زانو

نشست،شکمش را که یک هوا پیش آمده بود با کف دست مالید و جعبه ی سیگار هما را باز

کرد،سیگاری گیراند و انگار که داستان فتح خیبر را می گوید ماجرا را شروع کرد:..."


اما بیستم تیر سال 1358 که به عبارتی می شود 11 جولای 1979 ،درست همان لحظاتی که

من در شمال و در بارانکده ای به نام "شیرگاه" نزول اجلال می فرمودم مظفر بقایی در کرمان

به خون می غلتیدند ،درست کمی پیش تر از آنکه دولت مستعجل بازرگان روایت انقلاب و

بچه هایش را باور کند و استعفا ساز نماید،اندکی زان پس که فورد کاپولا با هزار و یکشب

رنج در بیشه های ویتنام توانست " اینک آخرالزمان " را به ساحل کن برساند من در میان

هزاران فولیکول و لوکوپلاست پلاسیده و تنی چند از سایرین نخستین گریه های یک عمر را

سر دادم و صد البته این گریه سر باز ایستادن ندارد از هنوز حتی همیشه گویی!

عرض می شود:

20/4/58

پیری درونم نفس پک می زند

پاهای خسته ی پایکوبان،بر زانو فرو می غلتد

دستان دسیسه ساز عمر،حسرت می زاید هنوز

رویا،رویایی تر!

درد،گستاخ تر!

سادگی،رنگین تر!

غروب غرور،نزدیک است.

جسارت در زفاف سازش می لغزد نغز

پویایی به رخوتی پیمان می شکند

از دست نرو تا از دست نروم

چه گذشت و چند و چون

زان لحظه ی آغاز تا ضجه اکنون

چه فرقی دارد گر یار بخواند

نزدیک ترین فرشته ی خدا،

تاریخ تولد هیچ کس را نمی داند...





صدایم کن؛صدای تو خوب است!

شب،نم نم اشکم به دور از مردمک های نگهبان بر گونه می لغزد و یک دل سیر،رود می شود. بی آنکه در هراس نیش لبخند کسی با کودک درونش بی اعتنایی ساز کند؛کودک درونش همان نقاب شیک پوش جنونش،پیش همسایه هاست!

شب،نماز باشد اگر،دستان سرما نشینم در ایستگاه قنوت،متوقف مانده ست.فکر می کند امشب باران می بارد و تو می آیی و با صدای خیس خنده هایت،صدایم می زنی :"بهنام!..."

شب،نمی داند اگر صدایت را بنوشم لحظه ای حتی به وسعت یک ثانیه ی رمیده،برایش تا خود خروس خوان صبح فردا قصه های هزار و یک شب را روایت می کنم با طرح لبخند!

شب،نمی دانی چه رنجی می کشم بی صدای دلارامت،دلارای گونه ی زخمی برگ!

صدایم کن همین امشب که داغونم...

"نجوای نجیب ناجی"

همین شب سگرمه پوش

چیزی را بهانه کن

در کوچه ای گریه بلد

نام مرا ترانه کن؛

تمام آرزو این است!

من گفتنی تر از لبت،

هرگز نبودم لحظه ای...

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!

صدای سلام من شباجین را از ماورای دیوار می شنوید؛می خواهم از

رنجی وفادار و صبور حرف بزنم؛اگر تاب مویه شنیدن در شماست آغاز

می کنم پایان یک بیدل نوشت از سرنوشت را:

خسته ام؛به ناخوانده های این شهر شبیه ترم و بقای قهرمانانه ی

بغض از من نفس می گیرد؛بغضی از ضجه لبالب،سر انبساط دارد و در

حال خفه شدنم!

هراسی در سینه ام عیالوار می شود و من تکیدگی را برای سلولهایم

معنا می کنم!با خودمان چه کرده ایم؟

ای دل دربدر من!کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟

ای بازنده ی بالفطره!آخرین باری که خندیدی چند هزار سال پیش بود؟

ای دلک وای به حال!تو که با بال شکسته پریدن هنرت بود و هوای

رسیدن به سرت بود به کجا رسیدی؟

دره نشین بی پناه!بگذار آخرین ترانه ی دلخراش بختت را ضجه

بزنم:تو به اتهام دلدادگی افسارگسیخته ات تبعید می شوی به اتاقت تا

زنده به گورتر برنجی و بمیری و نمیری و ...این غصه ادامه دارد!

از این مجنون تر هم خواهی شد ای دل نقره داغ من!تو سزاواترین دل

سوته دلان بی نصیبی تا هیهات نصیب صلیب گردی...

نگاهت را ای دل بدسرنوشت،از جاده ها برگیر؛روایت شد امید

ممنوع!پناه ممنوع!هزاران سال،نگاه ممنوع!

در انزوای وحشی ات،خلع سلاح شو تا بعد...

عطف به سابق شدنو یکی به پیوست بزنه

به خط پایان می رسم؛یکی برام دست بزنه

 

مجلس ختمم واسه چی؟خودم ختم مجالسم!

بغض یه گرزو بی خیال!خودم یه اشک خالصم

 

تو خود تیر خلاصی،از چی خلاصت بکنم؟

تا تو خلاصم نکنی من التماست بکنم...

 

گر بودنم در یادت نمانده است رفتنم رو یادی نباد.تا هرگز،خداحافظ!

                               خاطرات شناسنامه ی من


 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

 

...آن سالها گذشت؛

سالهایی که آزادی از خیابان آیزنهاور می گذشت!

سالهای گدایی مارکس در خیابان ورشو،

به خاکستر نشستن آزادی در پرده،

سالهای لب های متهم به لبخند

و هفت سین های بی سفره اما

هنوز در راه بود!

 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

 

این سالها هم خواهد گذشت؛

سالهای آوارگی من و شناسنامه ام،

سالهای دلهای بی سرزمین

سالهای دلگیر دلهای در تبعید

که کسی دلتنگ من نمی شود...

 

آن سالها گذشت؛

سالهای گذشتن از خیابان سالوادوره آلنده بود!

من هنوز منتظرم که بیایی

سالهایی خواهد آمد

سالهایی که هنوز منتظرت خواهم بود،

در خیابانی که ایزابل آلنده نام خواهد داشت...

 

 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

با من اما آنچه خواهد ماند

حسرت یارانی ست که...


              15  آذر1387-تهران

 

 

 

این وقت شب؛good morning

زنگ ساعت زنگ زده خبر می داد ساعت،صفر مرزی زمان ست:12

شب! ندای دکلمه ی شاملو ساعتی ست که بر منی که از لج بخت

لجوج،در تب و درد شناورم باریدن می ورزد در موسیقی فریدون

شهبازیان!این گونه در میان واژگانی که بامداد بزرگ در این نیم شبان

به ذهنم هدیه کرده ست شعرواره Good morning  بودن می یابد.

 

Good morning! 

 

دردا با بختیار ناشده عمری،

من برگزیده ی کدامین دُردانه دردم؟

تنگاتنگِ کدامین آغوش ست،

تنهاییِ ارواح مغشوش من و نیاکانم؟

استجابتِ کدامین نفرین وفا تاخته

در کدامین بی صلا صلاة نیم شبانم؟

اما تو،

تو ای مهتاب تارک شبانه شبِ خیال!

این کدامین و کدامین را بهل به دل من!

تنها اما، به تنهاترین بی منِ شهر که منم بگو:

" صلة کدام قصیده ای،ای غزل؟ "

تا در فریادترین خدایای عهد جدید

التماسش کنم در نمازی که توام حاجتی

و صبحی اش که به آمدنت در استجابتی!

غزل غزل های سلیمان من!

غزل غزل ...

  اینک - نارمک

 

**شبانه شب،نوواژه ای رهیده در دامن ذهنم باد کو به شبی آمده شبی را به پی اندرست و دریغای روزی،روزی شب زدگان بود و باد!

 

خاطره ی صخره

خاطره ي صخره

 

 

بيانيه ي طوفان زاي موجي

 

كه حريم ساحل نمي شناخت،

 

شلاق خيس اقتدار كوبيد

 

برتن تسليم شن!

 

ترس لحظه هاي مرگ

 

برقامت شن هاي ساحل ريخت

 

- شايد هم ساحل نشينان –

 

پژواك آرام دزد « بر مي گردم»

 

در گوش شن ماند ...

 

از همان روز كه نگاه گرم و زمستاني ات

 

باريد و رفت،

 

مي لرزم هنوز ...

 

مطلب از این قرار است

به غرور لعنتی ات بگو

نگران نباشد!

عرض می شود:

القصه ،غرض بیتوته نبود

نفسی که تازه کنم،

بیش تر از پیش تر

فدایت می شوم این بار...


تو ببار

تو ببار! 

آن قدر پشت گلو، از گله پر شد

که گلویم به تل خاک نشسته ست!

تو که ناز ابرهای کویریِ

کافی ست همین عصر مبهوت جمعه

صدایم از دلتنگی بلرزد که می لرزد

و نگاهم در غم چشم تو پاشویه کند

تا از همین ابرک عابر

ترانه بارانی شود

که دریا را آب ببرد

پشت تاریخ هزار ساله ی بغض من و فرهاد

اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان

سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها

ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من!

یاد سیال تو با جمعه ی من

چه سرانجامی رقم زد؟

username

"username"


...نامت پیش از تو می آید

هیچ، نماند هیچ به نامی کو نامند...

پس چه فرقی دارد،

نام عزیزت چه باشد؟!

 

نامت هرچه باشد،

زیباتر از آنی که می بینند.

بی تاب تر از آنم که می بینی؛

بیتاتر وزانی زیبا!

 

نامت هرچه باشد،

پلنگی ست و دلی در دست

   و ماهی در فرادست

   که نرسد که نرسد...

 

 دامت چو که باشد

 نامت هرچه باشد،

  با حجم بغض می خوانمت!

تحقق

 تحقق

 

آمده بودم با کوله باری از ایده های ناب؛

  اینکه چگونه زیباتر شوم،

  که دلبرانه تر بنگرم،

   بی بهانه تر بخندم

   و عاشقانه تر...

 

آمده بودم با ایده های سبز،

   خیال های نقرابی

 و گونه های گلسرخی،

 صدای مستانه لبخندم...

 هیهات! خاطرات...

آمده بودم با لولی ترین ایده ها

   که در راستای تحقق

   خاک خورده اند،

   بر آستانش!

 

می روم با کوله یادی کهن حسرت،

   حسرت چتری که عصا،

   منی که خیس،

 تویی که خیس...

 حسرت بوی خاک و بوی خدا!

 

می روم با کوله زاری حسرت دیرینه کال

  که در مرز تحقق

   توقیف شد؛

 پای دیوار بهشت...

 

می روم

پیش تر اما با کوله خشمی،

 کوله خشمی از نفرت لبالب،

   نفرت از بخش تحقق،

 با شعله ی ققنوس دلان،

 باخوشه ی باروت اشک

 در آستانه ی انفجارم،انفجار

   که محقق می شود...

نیمه ی طناز ماه

سلام!

ایده ی سرودن یک شعر،معمولا از جایی می آید که


خیلی انتظارش را نداریم.بهمن خیلی زمستانی سال


بود؛گرم تماشای فیلم "Head in clouds " یا "سر


در ابرها" بودم.چارلیز ترون با ایفای کاراکتر


دختری خوشابر احوال به نام "گیلدا" در اواسط فیلم


و در پاسخ به این پرسش که " آیا همیشه خودت



روابط زندگی ات را آغاز می کنی؟" پاسخی داد که


منجر به میلاد شعری در ذهنم شد؛بد نیست قبل از


شعر،پاسخ گیلدا را بخوانیم:

" یه وقتایی،یکی رو می بینی که از اون طرف


خیابون رد میشه،با وجودی که تا حالا ندیدیش اما یه


حسی،نگاهی یا چیز خاصی اونو تو نگاهت و تو


ذهنت،از بقیه متفاوت می کنه!اگه نری اون طرف و


باهاش سر صحبت رو باز نکنی،دیگه هیچ وقت نمی


بینی اش و چیزی هم بین شما شروع نمیشه و اون


واسه همیشه میره!"


یه ساعت بعد،کار پخت و پز شعر تمام شد و نشستم


بقیه ی فیلم را ببینم.شعر مذکور را نظاره بفرمایید و


به معایبش اشاره بفرمایید،لطفا!



 

"نیمه ی طناز ماه"


 

ماورای قصه ی راویان و راهیان

پشت پلک پرده پوش چشم ماه

زیر پوست دشت تن،گمگشت دل

 آیه ای یا سایه ای،

 صله ای یا سوره ای ست

 پنهان ز تاراج نگاه،

 نیمه ی طناز ماه...

 

مهربانا!

در عمق بی مهر کلام سرد رود

می توان ناگفته های مهربانی را شنید،

می توان نغمه های کامرانی را سرود...

 

در سکوتی بی تاب شکستن

ناگفته ها بر لب چشمی است!

می توان شوقی ندید،

 شوری نخواند،

 شعری نگفت،اما

 برای خواستن و گفتن

 هر لحظه هم دیرست.

 و ناگه می رود،و ناگه می رویم،

وین رسم تقدیرست...

]چشمهای منتظر به پیچ جاده

به نام خدای راهها و نگاهها؛

   خدای چشم به راهها!


...بر سردترین سکوی سیمانی قرار همیشگی مان،بیقرار آمدنت

هستم؛بیقرارترین سلول جهان در درونم بیتابی پیشه کرده

ست.پکرترین ثانیه ی شناسنامه ام از هوش می رود و غریبه ترین

یاخته ی وجودم که از شدت بی توجهی ام،تکیده تر از آخرین دیدارمان

شده است غرغر را ساز می کند.

یار یادهای خوش!بر سر قرار نانهاده ات با من،مومنانه ایستاده ام و با

 همه ی وجودم،تنها چاره ای که می توانم را می آزمایم: انتظار!همین

 انتظار افیونی را می گویم.حالا دیگر کلاغهای پارک هم به حماقت

بازندگان عشق می خندند.چند وقتی هست که حتی شرم دارم به

صورتک آدم آهنی های این حوالی نگاه کنم.

بی تاب کرده لبم را

قصد قصیده ای مست

تا مدام گویمت:دوستت دارم

وقتی شوق شنیدنت هست...

فقط کافی ست یک لحظه ببینمت؛نمی دانی چه نقشه ها برای همان یک

لحظه در سرم می غلتد.تمام پسادمانت را نیز مصادره خواهم کرد...

بگذریم؛سالها سال است که بساط انتظار پهن است و ...

coming soon

                      می آید (۱)

           می آید!

          ناتوردشت کویرم

          و مهمان تمام جاده ها!

         دلم به یقین گمانی ست؛

        گمان دستی از آسمان

                        آسمانا!

                       دستی..

 

                         می آید(۲)

        آمد؛

       نه از راهی که ردی داشت!

 

       رفت؛

       نه زان کوچه که کوچش را گریستیم!

 

      باز آید؛

     نه از پیچی که می پاییم...

تقویم تاریک:

امروز،جمعه اول آذر سال 1387 مطابق است با چه و چه و...

 

آذر آمد

ز پس تن تشنه آبانی

که آمد ز پس بی مهرتر مهری!

این روزها کس نمی ماند به نامش هیچ،هیچ

آذر قلبی شرر مست و دل اخگر

به سرمازده دستش نگنجد

این آذر و آن آذر وهر آذر...

 

تقویم تاریک:

امروز،جمعه اول آذر سال 1387 مطابق است با چه و چه و...

 

جمعه اما من ،

نماز درد می خوانم فرادی

جمعه اما من،

رو به جاده،

با هزار سلول بی تاب

در صفی آشفته گیسو

تا غروبی احمقانه

نماز درد می خوانم؛بی وفا!

جمعه اما من،

جمعه اما تو،

جمعه اما عشق...

 

زخم اثنی عشر؛ردیف1240001

سلام!
کسالت،رسالت ثانیه هاست
و رسولان،کسل تر کسان ند.
از این هم که کسل تر شوم
مبعث من رسد فرا
بر ناسزا ناسزاوارانی که
با پیش بند نیشخندی می غرند:
"خسته نباشید"
شعورم درد می گیرد
اما تو رنج نه ای؛
ترنجی!
رنجم نده!