درودی از متن پاراگراف ها و نگاتیو ها!

...گاهی آزرو می کردیم میان این همه کتاب فروشی که در خاطره و خیابان وجود دارد جایی هم بود که می توانستیم رها از انبوه عنوان های مشابه و نگاه های کم حوصله ی فروشنده ، با دست چینی از بهترین های ادبیات ، فلسفه ، سینما ، تئاتر  و . . . دقایقی را بر صندلی لم داده و اندیشه ی مولف و فروشنده ی  کتاب را به چالش بکشانیم و با خیالی رها به همان خیابان های خاطره و هنوز برگردیم .

(( کایه دو کتاب ))  در امتداد همین رویا های رویا مانده ، برآن است که جغرافیایی باشد کوچک اما پر حوصله برای همسرایی اندیشه های متفاوت ، مختصاتی که همشانه با شما تا هیمالیای لذت های متنی و بطنی ، پروازی به خاطر سپردنی خواهد شد.

بهترین کتاب های سینما و تئاتر ، ماندگار ترین رمانهای قرن و فلسفیدنی ترین اندیشه های موثر اندیشمندان  را در این  کتاب فروشی به امید پر امید پیوند ما ، شما و کتاب فرآهم آورده ایم!

با شما قد کشیدن را  بی تابانه خیال می ورزیم

 

میدان ولیعصر-طبقه فوقانی سینما قدس-کتابفروشی کایه دو کتاب

فرهاد متهم می شود به...

فرهاد متهم می شود به...

 

  شیرین، با حادثه کنار که هیچ

       به جغرافیای پرشکوه قصر دل بسته است

                         کام مردانه ی کاخ ازو شیرین تر...

      همین روزهاست که فرهاد را

                         به جرم تخریب آثار باستانی

                                                به دست تیشه بسپارند!

 

جنبه ناب و زيباي شكست

مسعود يزدي را مي توان رسما يكسال  پس از مرگش شناخت.گام نو در ادامه گامهاي متهورانه اش در مجموعه اي به نام ترگ گويي فرجامين به ارائه چند مقاله از اولين شارح فرانكفورت در ايران و تخصصا معرفي كننده مقدم تئودور آدورنو درمام ميهن پرداخت.سال 1359 در امتداد عنقريب اولين غيبت طولاني اش كاري ماندگار را در ايران آغازينه كرد به نام جامعه شناسي موزيك توده در ايران كه در نشريه جدل به چاپ رسيد و احتمالا آخرين آن خواهد بود.

اين مقاله به عنوان فتح الباب مجموعه ناب مذكور كه به همت مراد فرهادپور، اميد مهرگان و امير هوشنگ افتخاري راد به طبع رسيد انتخاب شده است و از زيبايي شناسي چينش ذكر اين نكته كفايت ميكند كه مقاله بعدي را با عنوان زيبايي شناسي هنر و ترجيحا موسيقي از ديدگاه رئيس دوم موسسه اجتماعي فرانكفورت انتخاب شده است.

براي يزدي هرمنوتيك به عنوان دغدغه اي هميشگي مطرح بوده است و ناخودآگاه مظهر واقعي ترين تاويل مدرن را مي توان و بايد از گادامر ياد كرد  و او نيز در مقاله اي كه نام صداي متن را شرشر ميكند اين دين را پرداخت و به نوعي در حافظه ما باز پرداخت كرد. او – گادامر-  مي گويد تمام رسالت تغزلي شوق جنون آميز شاعر و مشاعرش را مي توان با صداي مولف بلا ترديد تا هم افقي يعني ادغام افق هاي نگرش نگره نگار اعلام كردو بدين گونه هم به زعم بارت به لذت متن رسيد و هم اين خوش باشي طعم سراب يا هر چيز جهان سومي را نداشته باشد.بي آنكه او بخواهد اشارتي ورزد اشارتي مي ارزد كه بگوييم روايت دريدا از حضور كامل ابراهيم در مسلخ اسحاق را بر شانه هاي صدا نهاده مي شود كه به گونه اي ترس و لرز سورن كي ير كه گور را به آخرين امكان اعتلاي ممكن مي رساند و مي توان به جاي اسفار اربعه اين بار پله پله به ملاقات چيزي احتمالا به نام خدا رفت با زانو.....

مسعود يزدي يكبار مرتكب چيزي به نام ازدواج شد با يكي از شاگردانش.شاگرد اسبق و همسر اسبق، فاطمه مهدوي ، در يكي از مقالات انتهايي كتاب داستان آخرين روزي كه به عنوان استاد در دانشگاه حاضر شد را اينگونه مي گويد 1990 دانشگاه بهشتي  در روز سقوط امپراطوري شوروي و در راس آن انديشه سوسياليسم به كلاس وارد مي شود تا درس ايده ئولوژي را تقرير كند

با ذكر اين جمله كه ايده ئولوژي حرفي براي گفتن ندارد و شكست خورده است گچ را به سمت تخته پرتاب مي كند و براي هميشه از دانشگاه مي رود و به محاق ثانوي كه منتج به مرگ او مي شود پا ميگذارد، مرگ او از همان جنس قهرمانان زخمي دهه 1960 و 1970 كه براي نمردن كشته ميشوند آنگونه بوده است كه فرهادپور و مهرگان در ترجمه  شعري از والاس استيونس به نام  مرداني كه به زمين مي افتند را با تمام تفاوت لوكيشن به او تقديم مي كنند كه به نوعي گويا استيونس اين شعر را براي پيكر او دوخته بود.اما نمي توان از آدورنو گفت و از بنيامين نگفت و از ايندو در ايران گفت و بيرحمانه ياد مسعود يزدي نيفتاد.مثلا تجربه شهر در روايت بنيامين را كه پاريس ميان جنگ جهاني دوم (وقتي هنوز آلماني ها به شانزه ليزه نرسيده بودند) را براي نمونه ايراني اش اينگونه آيه ساخت. پيرمردي با همراهي منت بار يك عصا خيابان  بلند وليعصر را آنگونه كه گويي كسي را نمي بيند اما از نظرش چيزي نمي افتد را طي ميكند را تا به ميدان آرژانتين و ساختمان گلشهر مي رسد صداي عصا كه احتمالا آخرين نشانه صوتي حضور يزدي در روزنامه شرق مي توانست باشد به مهران قاسمي ، مهران كرمي و محمد قوچاني خبر از توانمند ترين قطعه نويس هميشه ايران حداقل در زير ژانر فلسفه همه چيز كه كشان كشان خود را از انزوا به رسانه لطف مي كند مي دهد. مقاله اي مي نويسد زير لب چيزي شبيه خداحافظي ترانه مي كند و دوباره شهر و مغازه هايش زير نگاه او جراحي مي شود، كاري كه در نقد ديالكتيك مثبت هگلي توسط باز سازي جزئيات بي اعتقاد به كليت كاذب آدورنو رسول وار انجام مي دهد به اميدي كه هست اما نه لزوما براي ما....

بهنام درزي بورخاني

هفت و نه و ده و جرمی که مرتکب شدنی است1


جرم، حکایت بی کم و کاست و ناباور  پرتاب شدن انسان به میانه ی اتفاق و تقصیر است اینکه قصه از کجا شروع شد در مورد سینمای کیمیایی و قهرمانان تلخ فرجامش چه اهمیتی دارد  اتفاقا در این مولفه کاملا رئالیستی دست به آفرینش می زند.اگر در مورد سینمای کارگردانان   نئوناتورالیست با محوریت یک حادثه ، چرایی و چگونگی حدوث آن به خلق اثر می انجامد یا به نوعی رابطه ی  دال و مدلول و دلیل مبدل به فیلمی می شود که در مواردی مانند تریلوژی  شاهکار  اصغر فرهادی همه دارو ندار سینمای ما می گردد از یاد بردنی نیست سرد نوشت کسانی که ابر و باد و مه و خورشید و فلان و بهمان دست به دست هم دادند تا دست شان تهی بماند و بی هیچ تقصیری، مقصران قضاوت  مسموم  پوپولیسم   فایده گرا لقب گیرند.کیمیایی در بخش حداکثری آثارش بی مقدمه چینی فرمالیستی  می رود سراصل خون.در رمان بی همتای جسدهای شیشه ای که قدر ندیدنش از سوی هایدگران مشرقی وفرصت کمینان فراست های حیوانی،آزار دهنده و مافیا مسلکی تریبون داران  اندیشه ی اندیشناک ایده ئولوژیک باوران هفت و نه و ده را عریان به آنتن می برد نیز با روایت کاوه از یک قتل آغازیدن می گیرد.در" حکم" مخاطب و قهرمان بدون پیشافرضی  تدارک گرانه،به ویلایی در شمال دعوت می شود تا بکوبد و بروبد.در اعتراض، مخاطب چند ددقیقه ای دیرتر از کاراکتر( امیرعلی )به حادثه راه می یابد و....

این امثله می تواند ما را به فلسفه ی حاکم بر سینمای کیمیایی که مانند هر سینما گر استاندارد رفتاری از مزرعه ذهن به محکمه عین رساندن و ایده را به دیده دواندن  خواهد بود نزدیک تر کند.این مثال ها بوی پرتاب شدن می دهند.گویا ما با نوعی از رویدادگی

(facticity) سارتر روبروییم وآنهم از نوع ستمگرانه  و موثرتر ی که دیگر مبنای   تقدم وجود بر ماهیت را تحت االاثر و اسیر اثر پر تاثیر خود قرار می دهد و آن لوح  سفید   را به تخته سیاه همواری چون جاده های ایران تبدیل می کند.سارتر( به نقل مفهوم قریب )

می فرمود:بعضی ها سفید پوست ،بعضی ها سوادکوهی ،  عده ای پروتستان و ...به دنیا می آیند بی آنکه  در این خصوصیات مهم نقشی داشته باشند این نقش را به حکم تقدیر باید تا ابد داشته باشند  گاهی مثل رنگین پوست بودن می تواند بازار آزار باشد و گاهی مثل عرب بودن عقب بودن را پیامد کند و گاهی مثل منهتن زاد بودن دلیل جان و تن شاد بودن.. .

می توان در مهلکه ی تقدیری یک تقصیر افتادن رضا سرچشمه(جرم)محسن چشمه سری (حکم) رضا نامی (جسدهای شیشه ای) کاوه (ایضا) و حتی قاضی القضاه جوان و ترکان خاتون(شرحی بر زندگی عین القضاه همدانی –حسد-) ر امتداد پسا جنینی همان رویدادگی طبقه بندی کرد.این قهرمان بختیارناشده،نه تنها باید بر این حادثه فائق اید بلکه با یک عمر بر پیشانی انگ مجرم بودن را درد بکد از مردمی که در پنهان انسان می کشند و پیش خیلش  زانکه  نیست از وی نشان ناخوشند.خون وی می نوشند و خون گریه و سیه پوشند.عشری دهند و در یافتن تو همی کوشند زان پول که تورا به دشمن فروشند.این اما تما مسئولیت های کاراکتر یکه می خواهد بماند نیست او به سبب اهمیت اصولی که هویت ویژه و مغرورش را سازمان می دهد از دستورا ت اخلاقی ویژه مکتب هویت شخصی و قله قامت و رفاقت ساحت خود هرگز عدول نمی کند به کشته شدن تن می دهد اما عدول از اصول را حاشا  اگر  گردن نهد.پس این زخمی ترین انسان تنهامانده ی بی تقصیر تمام جهان نمای بازنمای سینما نه تنها باید بماند بلکه باید انسان بمباند و نه تنها باید انسان بماند بلکه باید ابر انسان بماند.

این دستورا تاخلاقی نه امر خیر نام دارد که اخلاق بر مبنای رو به قبله ی آن شدن قابل شود و قبیله دار و تبصره بار ،بلکه چونان تحول بی همتای فلسفه ی اخلاق توسط مرد اخلاقیات قابل  بسط به قوانین،کانت بزرگ،دیواری است که از هویت اینسان انسانی او دفاع  می کند.

این هویت  به قهرمان کیمیایی دارای آن چنان از خویش انتظاراتی می کند  که او حتی  با آنکه می داند در این  گودال  گود  رستم های سوء پیشینه دا ر تاریخی  علی القاعده ی     دار الحکومه ،زنده ی اندکی بعد از اینک فرصت اند اما پیکار خواهند کرد.مانند روایت ارتور کوستلردر پیکار با مرگ که کاوه در اتوبوس و خیابا نبا خود و بیخود فریاد می کشید:هر چند می دانم کشته خواهم شد اما باز هم پیکار خواهم کرد.پیکار خواهم کرد.(رمان جسداهی شیشه ای )

این تنها زیبایی شکست است .هرچند شکسنت ذاتا زیبایی ندارد.والتر بنیامینٌ(صٌٌ) نیز در به عرش رساندن قله نشین ادبیات بی تعارف و تلخ،چنین  می فرماید:

" هیچ چیز تأمل‌برانگیزتر از این مسأله نیست که او با چه شور و شوقی بر شکست خود تکیه کرد. " و این شور شوریده ی شوریده سرا ن را "جنبه ی ناب و زیبای شکست " نامید.

از سویی این همه اصالت بر وجود قائل بودن و به تزین آن کوشیدن تا در پی این  همه درد و درد ماهیتی فروهر پدید اوردنی شاید،بی کمان فراتر و دقیق تر از اومانیسم ،تو گویی خود اگزیستانسیالیسم تازه ای است  که در آن نفس دیگری که ناشی از نقاب و ریاکاری ماست اهمیتی ندارد چون تابع اخلاق کانتی است و حاضر است این اصول  را فریاد برآرد ولی   

 د ر عوض  قدرت  بخش  facticity اش بیرحمانه تر بالا رفته است و این به واقعیت نزدیک ترش می کند.  امین مالوف به این مجموعه خصوصیات رویداه ی خود لقب

 "هویت های مرگبار " می دهد و سرنوشت مهاجر فیلم تجارت که به کرات در مورد مهاجران آسیایی در  آلمان می بینیم به نوعی آفتاب امد دلیل آفتاب برای چنین تشابه است.

این اگزیستانسیالسیم   بی تخفیف  که با  پر رنگ کردن خود به  جبران   دردهای ناشی از 

پرتاب شدن های طاقت دزد بر می خیزد در حیطه المان های اخلاق تعارف را تمرین ندارد  و این تنها تعریف آن است این گونه است که انتقام در سینمای کیمیایی یکی از نقاط سفارش ناپذیر است.رضا(پولاد  کیمیایی) وقتی از زندان آزاد می شود اولین کاری که می کند تهیه یک اسلحه انتقام بلد است.حتی پیش از رفتن به خانه و دیدن چهره ی افراد نامنویسی کرده

 در شناسنامه اش .اینکه به چه قیمتی تمام می شود کمترین اهمیتی را ندارد.همانند نیل مک کالی (رابرت دنیرو) در والاترین اثر ژانر گنگ هیت(مایکل مان-1995) که با آنکه می داند به دنبال وینگروی خائن تا هتل رفتن و انتقام از او گرفتن می تواند به قیمت نابودی اش تمام شود اما می رود ،او را می یابد و می کشد وو در این اجرا یبی اغماض از اصول خویش جان خود را نیز از دست  می دهد .

در ادامه ای از سنخ امیدوارانه ی شاید وقتی دیگر اعدام فمنیستی کیمیایی را در سینمایش به نظر می کوشیم.تاختی برمی گردیم

موضوع انشا: قیاس سینمای فرهادی و کیمیایی تفاوت سینمای کیمیایی و فرهادی در این است که نسبت به قضاوت چه جغرافیایی برای قهرمانانش تعریف شده است یعنی در سینمای فرهادی افراد در تکاپوی قضاوت کردن و اعلان رای هستند اما قهرمانAnti heroی کیمیایی در گوشه ی رویدادگی اگزیستانسیالیسم سارتر واقع می شود در واقع ساده شده جمله بالا کاراکتریست که درباره او قضاوتی شده است عموما سطحی با نتایج عمیق و واکنش این قهرمان نوآر تبدیل به نگاتیوهایی می شود که در نهایت نام اثر این کارگردان را بر خود سرنوشت می بیند تمام تلاش فرهادی بر آن است که با نشان دادن عدم تسلط دانش بشر بر تمامیت امر واقع طبق نظریه متفاوت آدورنو از هایدگر، انسان را – در اینجا قهرمان فیلمش را – از قضاوت کردن بازدارد تا نکند بر اثر اشتباه صددرصد محتمل وی سرنوشتها دچار پرتاب شدگی یا رویدادگی نامنصفانه نشود و تبدیل به فرجام کاراکترهای زخمی و کم تقصیر کیمیایی در یک جامعه غیر سینمایی و واقعی نگردد چرا که سینما حتی در فرم فانتزی و انیمیشنش باز هم قرار است تصویری کمتر دستکاری شده از جامعه باشد ژان لوک گدار می گوید: واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده باشد. « جرم » روایت تلاش انسانها برای فاعلیت و لااقل حفظ هویتشان است به گفته خود کارگردان وقتی در معرض هجوم تهدیدی علیه اخلاقیات فردی خود واقع می شویم یادمان می آید چیزی بنام هویت درونمان نیاز به پاسبانی دارد هر چند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک و ... در راستای عقیم گذاشتن این تلاش بالفعل و مفعولیت فرد تحت هجوم عمل می کنند اما کاراکتر مذکور با علم به شکست مبارزه می کند دقیقا مانند پرسوناژ گفتگو با مرگ (آرتورکوستلر) که میگفت، مکرر میگفت: « هرچند میدانم که شکست خواهم خورد اما پیکار خواهم کرد؛ باز هم پیکار خواهم کرد » اگر به سلسله چهل ساله آثار خلق شده او بنگریم از قیصر تا جرم گویا طالع پیروزی در تقدیر هیچکدام از کاراکترهای نقش اول او پیش بینی نشده است. روایت قطره چکانی اطلاع رسانی یا دادن آگاهی از آنچه تاکنون گذشته است و پس از آن فیلم کلید خورده است در سینمای فرهادی بصورت گزینشی از اتفاق معاصر و مورد بحث بدان جهت صورت میگیرد که مخاطب از یاد نبرد در جایگاه دانای کل یا اسطوره چشم معصوم «به روایت بنیامین» قرار نگرفته است اما در سینمای کیمیایی این اتفاق مربوط به دلائل حدوث آن واقعه ای است که قهرمانش را در چنبره خود به چنگ آورده است یعنی حالا دیگر چه فرقی دارد که رضای سرچشمه باید آن قتل اول فیلم را مرتکب شود از این لحظه به بعد واکنشهای او و تقدیر قدرتمند ضد او مهمتر است و البته او از خست آغازین به گشاده بخشی جزئیات  رو می آورد و همانگونه که شش دنگ حواس مخاطب در سینمای فرهادی به دنبال کوچکترین رمزگشایان واقعه جهت تسهیل داوری است در اینجا نیز تمام احساس مخاطب بخاطر وقوف بر شرایط پیرامون قهرمان کیمیایی نگران و دوخته به پرده است کاری که این دو از دو راه دگرگونه انجام می دهند هم ذات پندار نمودن مخاطب بیگانه با قهرمانان عادی در سینمای فرهادی و نامتعارف در سینمای کیمیایی میباشد و توفیق هر دو دلیل دوست داشته شدنشان از سوی مخاطبانشان است مخاطبانی چونان ما...

                                                                    ادامه دارد     ان شاءالله!  

دادگستري در خواب بهتر

از آنجا كه لزوم اجراي امر قضاوت به عنوان واكنش، برهم كنش و يا به نوعي همان آناليز مواد اوليه كه در اينجا data يا همان آگاهي هاي اتصالي توسط فاعل شناسا و درنهايت در بهترين شرايط ممكن يك تحليلگر است پس جهت اجراي داوري مطلقاً صدق بايد تمام جزئيات مربوط به پروژه مورد قضاوت را به عنوان لزوم فروكاست نشدني امر متعالي قضا در لحظه انشاي نظر يا راي از فيلتر يا درست تر بگوئيم سازواره ي اين كنش سخت سائق ذهني گذرانيده باشد و الا فقدان نانومتريك و اپسيلوني دانسته هاي دخيل منتج به نتيجه كاملاً غلط خواهد بود در دروس فيلمبرداري گراهام مثال مهمي وجود دارد به نام مكعب گراهام كه مي گويد مكعب شش وجه دارد و در بهترين شرايط ممكن لااقل وجه زيرين هميشه از بازه فتح شده ي آگاهي خارج است در نتيجه پروژه قضاوت انسان كه در اينجا دوربين به عنوان نماينده مخاطب در جايگاه قاضي مي نشيند هميشه باري از نادانستگي را با خود به دوش مي كشد. اصغر فرهادي در "جدايي نادر از سيمين" بر آن است كه در امتداد آثار اسبق يا لااقل دو فيلم قبلي اش كه اكنون به تريلوژي قضاوت تبديل شده است به مخاطب يادآوري كند داوري سخت ترين كار ممكن است و كارهاي سخت را معمولاً بهتر است كه موكول كنيم و يا انجام ندهيم زيرا مبناي ماهيت مطلقي به نام داوري را بر پايه نسبيتي به نام آگاهي انساني قرار مي دهيم. هيچ گاه دست فكر مخاطب به دايره صد درصدي هر آنچه كه بايد بداند تا به دانستگي كامل از حادثه اينك تاريخ شده برسد كوتاه است و اين خرماي مانده بر نخيل همانند نظريه تئودور آدورنو درباره حقيقت است كه در ادامه انكار هر كليتي به مثابه يك امر كاذب ويا لااقل اثبات ناشدني مي گويد حقيقت به صورت پاره پاره و تكه تكه به دست ما خواهد رسيد و اين نبايد با نظريه تاريخمندي هگل در قطب كاملاً متضاد قرار مي گيرد. چرا كه آدورنو درباب كشف حقيقت گذشته يا تاريخ پيشنهاد مي كند ما جزئيات را به كمك واسازي فرضاً دريدايي بازتوليد مي كنيم و در نتيجه احتمال دارد به يك تاريخ برسيم كه از نو ساخته شده است اما درست واين نياز به شناسايي دارد كه از تجارب ذهني استعمال عيني روايت كرده است و تبديل به يك ابژه ي منفعل و در ادامه مستاصل نشده است ولي همين روايت را هگل به جرياني پيش رونده ي بيش آگاهنده ي در نهايت آزاد تاريخ واگذار مي كند و به خواب خرگوشي خود فرو مي رود ولااقل بنيان فرآيندي را مي گذارد را كه منتج به تمام آثار سوء مدرنيته مي شود اين روايت پاره پاره يا تكه تكه آدورنو كاملاً شباهت به تلاش قطره چكاني اصغر فرهادي در ارائه اطلاعات از كاراكتر و حوادث به مثابه آگاهي به مخاطب دارد. و مي توان نوع پينترسك ديالوگ ها را كه لزوماً‌ قرار نيست جوابي كه داده مي شود جواب سوالي باشد كه پرسيده شده است و در روايت تصويري مي توان به خروج مخاطب و كاراكتر به همراه دوربين از جريان اتاقي است كه اتاق قاضي نام دارد و ما هيچ گاه در جريان آنچه كه گذشت لااقل به صورت كامل نمي شويم و گاهي از اين گفتمان كه عملاً گفتمان مسلط فوكوئي است (مانند تمام جواب هايي كه قاضي پروند به كلهم جنبندگان مي دهد و روايت كوچه اي آن همين كه هست مي باشد) خرده اطلاعاتي درز پيدا مي كند و نتيجتاً همه اين سخت گيري در ارائه اطلاعات بر هرم تلاشي استوار است كه مي كوشد از اين همه آسانگيري در قضاوت دست برداريم و همانند يكي از سكانس هاي به شدت دراماتيك "جدايي...." در حاليكه نادر در جايگاه يك آنتاگونيست قرار مي گيرد بلافاصله به كمك تدوين پرشي به نادرو استحمام پدرش پرتاب مي شويم و همسو و همپا با نادر گاهي اشك هم ميريزيم و در دلمان از او عذرخواهي ميكنيم كه شرايطش را در هنگام ارتكاب به جرم به دليل نوع ژنتيك عقلگرايي مدرنيته مسلك ما ناديده گرفتيم.

سگ دلگرد

 

انسان را لکنت گرفت از درد

سگ دلگرد قرناقرن انتظار

تنها درد بود که صادق...

تنها درد گوشه گوشه ی تنت واقیعت داشت

ای سوت شبانه ی قطارهای بی ریل و رها در تختخوابم!

ضجه های بی موسیقی تنت ،

صور سازهای غم کوک شامسال آخر بود

و شعر آخرین خاطره ی آشویتس!

این جاده شانه ندارد!

هیچ جاده ای برای رسیدن نبود

       جاده ها رفتنی اند!

        ...و طاقتی است که در حاشیه ی یک پیچ

                                               سر می رسد

                                                       به سر!

                                                                     

        

آخرین خبر

...کسی از تو گفت و در من،

         دوباره داغ و باغ همقافیه شدند!


آخرین خبر این است:

            درحوالی جنون در دست اقدامم کنون!

                              به تو قسم کاری بکن!

دیوان حافظ و پریان من

کاش آن قدر خوب بودی ،آفتاب وار و ناب و بی حریف

که من و وجدان خون هم نمی ریختیم  پیاپی

به وقت  خاطره خوانی ام با کوچه مردم غریب

تا دروغی دلنشین و  بی تاریخ رود بر بوم زیبایی وجعل

که یار ما یار بود چتر و پناه و باران

بسیارتر از بسیاران ،دیوار بود درربع نابسامان

آن چنان یار بود...

 

کاش آن قدر خوب بودی وفاکار وغزل باب و شریف

تا فلان قدر شعر می سرودمت حافظ تر از غزل

پریان مصحفی بال و پر و بیت اش  همه بیت الغزل

که دو صد نسل دلباخته و پیروز و لولی وش و مست

به هم هدیه می دادندش به کلک نسخ

به وقت خوب "این قدر دوستت دارم" گفتن های مکتوب

                        بهنام درزی بورخانی-

                                                           23 تیر 1389-کرج                                                                

بنفشه های کوچانده

بنفشه های کوچانده

…و برسان سلام  ما را

و برسان سلام مارا خدا را و بگو :

مطلب که منم از این قرارم


سرانجام تنها و تنهاتر شدیم و تاول رویاندیم

حسرت چشیدیم و وصلت اما نه؛چه کشیدیم!

تنها مشتی خاطره ی جعلی و حسرت به دست

ونیز اندکی هم شعر

همه ی دار و ندار تهی دست و دلان  گشت

و زندگی دیگر هیچ و زندگی دیگر هیچ...

 

حالا چه فرق دارد ما چقدر عاشق تر بوده ایم

و هزار و دو شبِ بلند یلداتر شبی بی شهرزاد را

سرسرنابلند را بلند نکردیم  از درازنماز گریه ی استیصال

پیشانی بر خاک پریشانی چکاندیم وپراندیم

خواب از سر فاخته و موذن و مسجد و خوابزدگان سراسر

حالا چه فرق دارد ما چقدر عاشق تر بوده ایم

و هیچ رسولی آن قدر عاشق نبود که ما به عشق اندر صادق

وقتی سرانجام تکیده تر و پیررمق تر

فرومايگان وار،خسته و درمانده ایم

آن چنان که نه آینه ما را به یاد آورد

و نه حتی خود بازشناسیمش

این مرده مردی استاده در قابگینه را

بینوا اپیدرمی جل پوسیده پوست!

من نه غزلي گمشده از حافظ

اما بيتكي بوده ام بر لبي ،گلويي

 ارنه موسايي به طور رفته

اما بوده ام چو باراني با ناوداني به نجواي مگويي!

اين تكيده تر منم!يادم به خير!

و گله ای دیگر ز چه خاطر؟

...و تو که بنفشه کوچاندی از این بی بهارستان

به بهستان های دور

که همه هر چه مه بادا روانه در شیب یکی باغ بلور!

برسان سلام مارا

برسان سلام ما را ،خدارا

و بگو:

این همه هر چه که بود

- هرچه-

عدالت اما نبود...


سنگربان شهر ناسپاس من! برخیز!

                                                               برای ناصرحجازی

 

برخیز و قفسی ساز تورش همه طلا

برخیز که اندر شهر کوته قامتکان

سربلندی کرده  خطبه ،در غوغای لکنت و فاخته

به نامردمیان بی حافظه ی شهر

     پیچکی که به پای سرو میآویخت

  شهر بی خاطره ی من     

   و قوم سپاس ناکرده ی من

برخیز که کسری را کدام طاقت بی رمق

بپا دارد ز افتادن و جان دادن

اگر افتاده بیند از پا سرو را

تو را،سر و تن سرو من!

 

برخیز که بوی خواب و الرحمن ز من خیزد

کلنگی سازدم گور و به گورم یکی گورکن ،یکی دشمن

که بگریزد ز آوازش  تن بیجان

شباهنگام  به گورم خاک می ریزد

که دنیا می شود گوری اگر سروی فتاده بینم

 و تو تنها سرو این خاکی

 و سرو به خاک افتادن را ندارد اندر یاد هرگز

برخیز و فریاد بر نان چرک لیسان برکش

که دشت پر گشته از پلشت جسمان و بد اسمان

و آشفته تر بنما خواب بدبونفسان را

اگر در قلعه گاه کهنه ی  کوته قدان

جز نقاب و جز نقاب  هیچ هیچی نزاد هرگز

تو بر خیز و بگو از اوج سروقد خویش

بگو قاب عقاب جای نقاب نباد هرگز

 

 بهنام درزی بورخانی

 شانه هايت را براي ...


... و ما شانه‌هاي هم را گم كرديم

شانه‌ها و نشانه‌ها را

اگر شاعر از اتفاق طاقت بنويسد:

ما شانه‌ها را

نشانه‌ها را كه هيچ،

همشانه‌ها را هم از اتفاق گم كرده‌ايم

به هواي قافيه‌ها نيست

درد موزون و قافيه تنگي ست

بد قصدي قصيده‌اي وز قوم بدرنگي

تا مقصد دلتنگ ترين دلتنگي ست

اين درد هر چه باشد شعر نيست

شعر هم كه باشد نو هم كه باشد

درد كهنه‌ي من است

درد كهنه‌ي من است و تازه تازه تازد

 وپشت انزواي گلوگير انالحق انديشان شهيد

-شهيدان بي بنياد اما سرو،ساكت اما ندا-

 تنديس ميدانها شود چو آن حكيم شاهانه شور

كه به فردوس نرسيد و ميدان شد

تيتر نشد و يك عمر حسرت كش ترين چيز جهان

در آخرين حركت زيدان شد

داشتم نيما نيما مي خواندمت سپيد

تازه تازه تازد تا دره ها

تا كاش و افسوس و قفس

تا قاف غور يك عسس

وز ترس اين ماموت هوس

كيبورد فتاده از نفس

گرگان به دنبال قفس، همين رقم بيش است و بس...

  فسرد پرس

((FESORD PRESS


گاهي ديرمان مي شود

و دست چپ مان درد مي كشد به رگ

و در خيال راست مان ميل توهم بساط كند

آفتاب بر پشت تو صبح مي شود

 و زانوهايت،

زانوهايمان،

تا غروب غربت بوي زشت باكره

خسته كولي مردي ، بي توشه ليك پر خاطره

كشانده مي شود

اين داستان كه درد دارد طاقت اما نه

سكانس خواب يك خداست در ميزانسن يك تكيده من

انتهاي كلاغ و خانه انگار پايان تلخ است و رئال

در كوران كوري موكد 

مومن به  كدر ياخته انتظارم

يتيم ديده شدنم دربركه ي چشمان تو

 كه چشم انداز عشق است و سبز ردا دروازه ي  باغ عدن

بر نبض مرداب مي زند بطنم،گويي انگار  نزند از درد دويده در بدن

دهليز پاييز مي شود اين قفس عاطفه گم كرده معصوم

 به  بسيار بار زيستني مرداب تبار،

مرگي  رگبارشمار ،بي منت دار گشت سوته دلم محكوم

به تو قسم كاري بكن!

من در وبستان ،آواز عصيان مي كنم بر خوف ياهو

گوگل به دادم مي رسد لا اله الا هو...

بگذريم تا كفر را غزل نكردم زمزمه تا بند 9

اوين رايگان ،كهريزك با گارانتي،پاسارگارد در دل كوه...

فعل فعيل انفعال باب مدرن مردن است،

شعر حقير والي ولي ست  و فام  كريه انحصار

راستي زمستان بگذرد  مي آيد آيا يك بهار؟

نتيجه مي گيرم از اين همه:

وب ملتهب از داغ من

من همچنان مشتاق تو...

 

 

                                             زمستان در اوین                

                                                                                 به محسن صفایی فراهانی

 

من در کجای جهان که دیوار ندارد

                            تا کنم  خوشِِ تکیه خیالم را گه از گاهی

                                               ایستاده ام  بر پشت چو مردابی مرده در خواب

 

من در کجای جهان که جز دیوار ندارد

                          تا بگویم  از لب تاریخ به چشمانم  که روزی بود روزی

                                                      افتاده ام از خیال در حسرت تنت آفتاب!

من در کجای جهان که جز به آوار،دیوار ندارد

                              تا نشود تا پشت اقرارم،فروهر پیشه پندارم

                                                ریخته ام پر،فرهیختگان را بر سر دار عتاب...

«سایه ای که می سوزد»  


«سایه ای که می سوزد»

به پدرم

 

سروی است، ستونی است، سایه ساری

تاک قامت، گر تکیده

فصل بی تابی تقویم بی تب و تاب،

پشت پاییزان ممتد،

این ستون امّا بر نتابد

زخم پیچکهای افتاده بی تاب را

درد میخکهای همخواب را

سروی است، ستونی است، سایه ساری

سایه گسترده است سرو،

این بلند دل شکیب

این ستودان، وین فزون از هر ستون،

که نشسته است پای هر زخم رفیق،

که فتاده است جای هر که می فتاد،

گر نمانده است تکّه نانی،

لایموتی،

سدّ جوعی،

لای خوان آشنایش،

زان سبب:

هر کو رهش این سو فتاده است،

درویش تر ز درویشان،

سفره بهر او گشاده است،

جای هر که می فتاد،

خسته امّا بی گله،

از پای فتاده است!


سروی است، ستونی است، سایه ساری است

سایه ای است سر و تن سبز،

سر می ساید به خورشید این سرو،

گر نمی سوزی زین صلات سینه سوز

آن که سروی است، سایه ساری است

گرچه رخ گشوده دلگشا، یا خود بهاری است،

لیك می سوزد این بلند سالیان،

سایه هفت آسمان

این بلندِ دل نحیف،

سایه ی خوب و شریف،

گر بلندتر ،

می سوزد

زآفتاب بی حریف

وین سرو هم ،از همه همسان خویش،

بالاتر، زخمی تر، خونین تر

سروی است، ستونی است، سایه ساری است

که می سوزد

که می سایی...                                                             شهریور 1387

 

 سايه هاي باسواد !

مرادگربار تجربه كن !

آزموده را آزمودن خوش ترست !

من  روايت موازي دردهاي ريش سفيدم !

پر از شات های خاک بستری فلاش بک  شده

از رفتنی که در موازات آمدن نیست

خاطره هم ستمگرانه در من منیت می کند

به زانو دویده آیم کوچه یادگاه رد نقره داغ گردان دردت نازنینا!

مكافات راسكولينكوفِ جنايات ناكرده !

در من رمان می شود زیر چاپ و قیچی

در جلال درد دوران

سرداران گچي و سترون خشاب هاي آرامنده

سربداران هولوكاست دالان لابيرنت ذهن من اند !

- رنج هاي دفينه ، مهمان شب چره ي شكنجند ! -

وين گونه ،

ابدالآباد ، درود بر دردي بي بدرودباد!

وين گونه ،

گونه هاي سايه ي نگون بختم ، خونين شدن

سایه ی سرنگون بختم خونین شد و زخم و پلاکِت

بيداد ! سايه ام رنگ سرخ را چكان چكان آموخت ؛

اين سايگان باسواد!

سايه ام – فرزند هيجان شب مرگ من و بانوي یخ هرم دمادم در بند

طبق قانون ، برلبان تبرين تاريكي ،

سهم من است ! حيف !

فرياد ! كاش عاطفه ي مادرانه ي خورشيد را مي فهميدند !

 

لابه لاي لايه لايه ي ملامت كش

پس سايگان سوزان پارپير

پشت پلشت پيشمرگان متال استخوان هاي شهيد

احشاي وحشت زده ام از حشمي وحش

در محور احمر امحاي محروم محو مي شوند ؛

محاربه ي مازوخيستي من با من !

 شايد تو با من ! شايد او ...

 

نوازش تراپی

 نوازش تراپی

بركه ي مهربان مرهمت

در باله ي سرانگشتاني حرير

بروسعت درد آشيانم ، رود مي گردد ؛

وزگودال گود زخم هاي تازه  تازه و شرير

بيعت بهبود ، از شرمت سرود مي گردد ...

شريانم به شوري برآشوبد:

من از شرم دستانت ،

شوريده ي شوق ققنوس شدنم !

درمن حجمي خواهي يافت : بكر ، مومن و تسليم !

هنوز بكر : تابيكرانه هاي تقويم نگاهت

هنوز مومن : لبالب از ايمان امن آمدنت

هميشه تسليم : به تو ؛ از سلام تا سلام والسلام !

مرا قلبی ، خاطري و روحي است چنان

كه به ايمانت استاده ام قد قامت چنین!

 

تا نگاهم با يك نگاه تازه ....


گام گم جستجوهايم

به شهادت نگاه تاول زده ام

غباراز پلاك تاريخ بر مي گرفت

روزهاي رفته را به ياد مي آورد

شايد برگردي

و در آستانه ي نگاهم مكرر شوي ...

نازطنین تقويم هاي پسين !

نيازکمین نفسهاي واپسين !

اينجا ، هنوز هم

تقويم ، همان است

دوشنبه ، دوشنبه ي ...

به کیمیای سینمای دل ما؛مسعود کیمیایی

آریزونای کیمیاران

آن روزها گذشت

وما ، دردا! جوانی را ، ز جوانی شتاب کردیم

در هفته هایی که در کوله هفتان ایام نباد دمی غمی

مگر جمعه ای کوتاه، کوچک و هم رنگ

یا غروبکی سر به زیر و کم رنگ

و کسی از صدای لکه آوای گوزنی

یا صدای صندل پایی که می آید ز دردار

نمی لرزید و می خندید حتی، ز اکران گشتن یار

از دشت هایی که در خاطره های بی کلک

وسترن دیده بودند و سرو تن سرو

از دره هایی که چه سرسبز بودند

سپاس غزل لب نزدیم

همان دره ها را رفته ای بینی این روزهای باغ سوز

بهاری هیچ درچنته گاهی نیست گاهی

و صمیمانه بی مدارا کنند تفسیر

پاییز کنعان را به وقت لعنت نگاه یعقوب...

خیالت را درد نیاورم

با رنج مسری و پنجه در گلوی یپر بغض گشوده !

این روزهای هنوز ناسور و نان دور و نام گم و گور

این روزهای سالک زده هم باید زسر به سر شود

و در پستوی تو در تو می باید گریست باران را،

سفر تا پای دار رفتن یاران را...

این روزهای بی اصل و نسب و نفس و مسلک ،

در سربالایی خیابان مقصود بیگ دربند

کادیلاک بیجان فوردهم به رقم فتاده باد رمق

چه کسی به سر ندارد هوای دلیجان را،

این روزها...

































































بهنام درزی بورخانی

قمار بازد قمار باز

 

 

 

دلداده عقل  مست من

آهی کشید از دست من

کاهش به آتش می کشید

پیش و پس پیوست من :

ای به درک ،جانا !رود

درک وجود وز هست من

این سان تو قربانش روی

جانت رود از دست من

غمت رسد دلا !دلت

چون  بخت بد بن بست من

از پشت پنبه ها صدا

ای در غمم ، همدست من

باخویش چه خوش نجوا کناد :

«بی باده بادا مست من !»

ساده دلا! جز حسرتی

وز هست من ،نیست دست من !

جمعه زنجموره

آن قدر گلو پشت گلو از گله پر شد

که به تل خاک نشسته است

گلو دشت  من و دشت .....

 

تو که کهن ناز بلد ابر کویری !

کافی ست همین جمعه ی بد بهت خدا

صدایم از دلتنگی بلرزد  که می لرزد

و نگاهم در دریغای بی دریغت به نگاهی ،

پاشویه کناد که آن هم البته

تا ترانه بارانی شود که دریا را ،

دریا را آب ببرد...

پشت تاریخ هزار ساله  ی بغض من و فرهاد

اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان به مبادا ،

سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها !

ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من ،

یاد سیال تو با جمعه ی من ،

چه سرانجامی رقم زد بی سرانجام

سرانجام...

 

آذر 87-کاشان

 

صندل رهایی

به احتضار افتاده ست

حضرت بی اعتبار شاعرانه ها

چه رمیده بختی ست و بیگانه وقتی ست با معجزه ها...

هوای وارونه و دلگرفته ی مایوس،

سر به هوا هوای بی نفس و بی همنفس

غریبانه ترین فصل تواریخ حافظه هاست!

تاریخ معاصر شعر و شاعر و کوچه

با آمدن یاری از راهی مقارن مباد

به تقویم عمرمان ردا نگردد

معجزه ای از اتفاق هرگزهرگز...

دستی ازپشت بامهای بادکام

-بامهای تبرئه و تخطئه ی عوام-

با یقین ما خوش و بش می کند

اعدام اعتماد است مدام!

سلاخان در تدارک ضیافت بهارند؛

                                   بهار سرخ!

قربانیان البته دهه دهه دهه پیش تر خلع سلاح شده اند؛

                                  از سلاح صالح عشق

                                           سلاح سپید امید

                                                 و سلاح امن ایمان

اینان بی عشق و امید و ایمان

فرخیان بی لب هشتاد و اندی های اکنون اند

 و گلوگاهان لبالب از واژه را

به یائسگی غزل های قافیه تنگ رسانند

                  به گواه زانوان تاول خیز،

                        بیت بیت،پاره پاره،

گام آخر به شام آخر می دوانند

وقت اندک،می میرد

         امید، تردید می زاید

              خزان، تمدید می گردد

                 و لب و قلم و گلو و شعر

                به دره های هیس ستان تبعید می گردد

     ... وتو هنوز کفشهایت مانده پشت ویترین

                 ای اسطوره ی نیامدنی رهایی!

                   اساطیر پشت حصار انحصار،

                     محاسن به آسیاب می برندو بی پیرایه باز آیند...

                                            به تازه از بند آمده؛نیما شعبانی

 سیاست   : آلودگی محیط زیست !

 

من یاد گرفتم

آموزه ای درد آویز را ،

باید امّا به کار نایدم !

من قاب گرفتم ،

هر چه که یاد گرفتم :

 

وقتی سپید و سیاه

سایه وار ، آوار شوند در و بر هم ،

- چو نتوانی کدام از کدام خوانی -

هم دو رنگی است و هم یکرنگی ،

امّا نه آن است و نه این ؛

" سیاست " صدایش می زنند !

مثل میشگاه ابرِ گرگ ؛

مثل قاطعیت مشکوک خواب ،

شاید ترس همسایه ات از سایه ات

و سایه ات از پیکره ات ،

پیکره ات از مقبره ات

مقبره ات از همسایه ات، !

و همسایه ات از سایه ات...

 

 

                                   تهران پارس- 13 اردی بهشت   87

 

نسیم از گون پرسید ....

 

- پریشان ، خسته دلی و عطشان ،

تنت زار و نزار و دل آزرده ز آزار

            چنین ، چنایت بشکسته است ،

                       وه نرسی به سویی ؛ ره نبری به جایی !

                                              به کجا چنین شتابان ؟


- سالیانی است هر کو ، اگر پرسدم گویمش :

       « به هر کجا ، آیا مگر جویمش ... »


- چه امیدی است ، ز سراب ، پر فریب تر ؟

                          چوبه حبابی دل ببازی ،

                                 زامیدت هم غریب تر !


- چو نباشدم گریزی ، زِ عزیزتر از عزیزی

               ناگزیر ز ناگزیرم نبود میل گریزی

 

این شعر اسم ندارد!

 

تا تو بیایی

آخرین بازمانده ی قبیله ی طاقت  ز داغت

پای شعور وزین سنگ و تقویم جلالی

به انسداد و انقراض رسد،وه چه وصالی

                                        حبّک به جمالی...

تا تو بیایی

نام تمام کوچه خیابانهای بیقراریهای جوانی ناکرده ی ما

                   به فخر تازگی تازان خویش غریبانگی سازند

               با حافظه ی یک در میان ما و میان ما هم فاصله ها...

 

نام و تاریخ پسکوچه ها را پساکوچت

از خیابان بی خوابی کهنه چروک و مهربان

                      که شاید یار دیروز تو باشد بپرس

راستی کیست  که آواره  چشمانت نیست

                ای آوار زیبایی در بی رحمی بسیار!

کیمیار!

کیمیایی که می آیی

   نیا دیگر!تا تو بیایی

اصلا رمقی مباد مرا کآغوشت کشم  تابوت گونه

             تنگاتنگ گور واره ها!                                            

به مازیار

ای ساز همیشه کوک !

               ای خاطره ی دلکوک !

        تو رنج نه ای

                    ترنجی!

                        رنجم نده ...

              

من تیتر می شوم

تو آخرین اتفاق را

بی آنکه شعر باشد

با آنکه چشمانت شاعران معاصرند

رقم خواهی زد

و سرنوشت اکران خواهد شد

چه بیایی روزی

چه نیایی هزار و یک شب

باز هم از تو رقم خواهد خورد

«تو بی سببی نیستی مرا »

 

momento

در دیرترین تاک بی تیک عمر

وقتی که وقتی نمانده باشد

پیرفهم و دیر فهم می شویم به ناگه

کسی درراه نیست

 کسی که تنها همه کست بود

در راه نبود ولی در فنجان قهوه بود

فال لعنتی و حال لعنتی

... و ما تمام عمر را

به امید لحظه ای در عنقریب شانه ات

چشم به راه بودیم و به راه چشم نبودی و الخ ...

 

                             و اعتماد ملی هم به کسوف تبعید شد

         ...  و خدا مارا فراموش کرده است!


خداحافظی را تمرین بسیار کرده ایم

                پای دیوارهای مسدود

                   جای مزامیر داود نیست

                     سلام بماند برای زمانی دیگر

                     دیگر زمانی گرچه نیست و امانی هم که نیست!


   من دیگر چیزهای ملی زیادی ندارم

     نمی دانم چند سال هست که اعتماد ملی

                                    را آب برد ،خواب برد،

                                       یا باد برای آفتاب برد

                                         اما حکم رسمی تکلیف نبود

                                              امید من توقیف نبود...


راستی من یادم می آید با تو هم سفره ام

                       بی اعتمادی ملی ام را،

                                 بی میلی ملی ام  را...

مجنون ۳ بامداد آستانه آلاچیق لیلی

آرام و پاروچین می نویسمت :

آخ که چقدر دوست دارم

من با تو خودخواه ترین کلونی از خود گذشته ام

قلم به عصا و پانتومیم مسلک می نویسمت

تا مبادا بیدارت کرده باشم

از خوابی که بامن رسیده و می رود با من

تا بیدارت نکرده ام

در همین راستای بی عبور، شایان ذکرم :

بی خوابی ما 

شایعه ای ستاره هاست !

                                                           به محمد قوچانی و مریم باقی        

       نامه ای برای پست نشدن   

 

نامه ای از سر دلتنگی دلباز معاصر

   دلتنگی لاجرم جرم ناکرده ی آن سوی حصار

   که در تهیدستان قلم تشنه و واژه سوارش مانده تنها

               رویای بوی بی باغ ترین مریمیان کنون باقی

                                                وباقی همه هیچ...      

 

نامه ای برای پست نشدن نوشته ام   

به خانه های دلگیر و صندوق پست نادیده هرگز

                     خانه ای که ثانیه های بلند دارد به بند

                                بندی که پیچک آیین می زند پیوند

                                    به پندارهای بکر و ناب و سربلند...

          نامه ای که می چکد شرم دویده از تن زخمی  تمبرش

                           پای دیوارترین چینه ی مبسوط وز امرش!

 

ای توتمت تتمه توان من!

   چامه ای برای ترانه نشدن سروده ام

        برای بی تو و ترانه های مکتوبت نمردن

                      این جامه جل واژه ی بی لب را

                                       بازا و قلم ساز کن!

                                        تمام طول متن تمام  می شوم

                                                        بزن بر تیتر آخر

                                                           مرا آغاز کن...

                                                       بهنام درزی بورخانی

 

         

دیروز، امروز، دردها

 

من چنان از مختصاتم دور گشته ام

که دلتنگ خود تاریخی ام می شوم

و حتی نمی دانم دلتنگ که شده ام

نمی دانم آخرین باری که دلتنگ نبوده ام

در کدام هزاره ی بی آه و آهن بوده است

و چند ثانیه از آمدنت رفته بود؟

با وجود سقوط مرکب از مهر لبریزت،

بی آنکه تنم درد کشد

من اعتراف کنم:

 تو را یاد آرم اما

 دلم تنگ خویش است بی نشان...

                     بازنده ی قبل از بازی

 

            از کنج  دنج و نمور گورواره های انزوا

                        بی هوا ، سر به هوا

                     در عصر بی مرگی مرگ

                           بد مرگی من

                   دل دل کنان  دل می کنیم

                                                               و"سلام!"

           هوا هنوز تن به سوگانگی شب نداده

                                  ناگهان سبزناشده                         

                                  باید لکنت دوستت دارم گرفت

                                                                   و خدا حافظ!

 

                            

برنامه ی روزانه ی من

 

در میان تردد تردیدها

این یقین عشق تو با من چه می کند  

مرا به کجاها،کوچه ها، خیابان ها

و چه نشان های گنگی که نمی کشاند

به انتظار شانه های بی مهرت

بر سکوی دلسرد چه معابری که نمی نشاند

!در آشوب بر آشفته ی یادواره ها ،

در نوسان ناسوده ی قامت تقویم

شوکران چه امیدهایی که نمی چشاند...


آریانه های دل

آریانه

نه که بارون یا که شبنم تو خود حضرت ابری

واسه بی سقفی عابر آخرین مهلت ابری

 

مگه میشه نشه خواستت حتی تو روزای سختت

برکه ی سبز بهشته حتی دشت بی درختت

 

نه که دستم نرسه اینو بگم نه قسم به اسم پاکت

تو کدوم کوچه ی غربت میشه پیدا زیر بارون بوی خاکت؟

 

یه خلیج فارس و مومن پای نقشه توی چشمام زده ریشه

اسم تو رمز عبورش از گذشته تا هنوز حتی همیشه

 

تاریخ شکوه شرقه   همه دیوارای البرز

حسرت اسکندراست و یه هراس از جنس هرمز

 

نه که دستم نرسه اینو بگم نه قسم به اسم پاکت

تو کدوم کوچه ی غربت میشه پیدا زیر بارون بوی خاکت...

...همان طور که میان اتاق ایستاده بودم

سال تحویل شد

دو سه پرنده به سرعت پر زدند

سپس در افق گم شدند

سپس پیری من و تو آغاز شد

                                                احمد رضا احمدی

 

سلام!باور کن نمی توانم باور کنم اتفاقی در حوالی روزگار ما افتاده باشد که به بوی باران

 خورده ی بابونه اش گره کراواتم را مرتب کنم و در کمال ریاکاری آشنای این تبار

بگویمت:سلامی به سبزی بهاری که از در و دیوار و سوراخ سمبه های این حوالی بال بال

میزند.نوروزتان مبارک!

سالهای دورتر،همان سالها که دره من چه سرسبز بود،هرچه به ثانیه تحویل سال نزدیک تر می

شدم حجم مزخرفی از سوسپانسیون دلتنگی،دلشوره و بغض مرا در کام کمین کرده خویش می

 کشید و می درید و ناگهان سال تحویل می شد و من هم انگار زایمان کرده باشم از منتهای

حماقت کودکانه ام یک "آخیش" از حومه ی حنجره ام ساطع می کردم اما امسال آگاه تر از آن

بودم که انتظار معجزه یا چیز دلخوش کننده ی دیگری داشته باشم...

این روزها به لطف اصالتم در گوشه ای به افق شمال به نام" شیرگاه" و در خانه پدری می

نشینم بر لب جوی و گذر عمر می بینم و...

از سروده های اسفند 1386 یک شعرچه و یک شعرواره به فرصت صبور و بی دریغ نگاه

باوفایتان از من پیشکش:

 

1)بیات گیلک

 

بیا با سین اول

بزن بر سیم آخر

که ناکوک است سازم!

 

 

 

 2) سی وپنجم اسفند 1387

 

عمری اگر مانده باشد

   همچنان در اسفند خواهم زیست

      همچنان نامت را تنفس خواهم کرد:غزل،غزل

چو چشم به راهان بیدار بامدادان

               پس هر صدایی می پرسم:

                   کیست؟  کسی ست؟آمدی؟کیست؟

بیمار و بی تیمار

           چو بوتیمار

          به مردم،به درخت،

               به هر عابر خوشبخت خواهم گفت:

                           چه سرمازده سالی ست،

                               عجب زمستانی ست؛

                                    گویی سالهاست می لرزم

                                          عجب زمستانی ست...

 

 

پدر خوانده سیا ه ، رییس جمهور سیاه و پایان سپید ... 

 ... جمیز استیوارت که در ضیافت سال گذشته ی اسکار ، مجری مراسم 

بود در کنایه ای طنز آلود به هیلاری کلینتون و باراک اوباما ، احتمال انتخاب 

یک رییس جمهور سیاه پوست را با احتمال تیره بودن پوست مجسمه ی 

آزادی نیویورک به یک اندازه و در نتیجه محال خوانده بود . البته اگر به یک

سال قبل تر برگردیم و به روزهای پیش از ساخت فیلم گنگستر آمریکایی

( ریدلی اسکات ) برسیم به همین میزان احتمال میلاد یک پدر خوانده 

سیاه پوست مثل فرانک لوکاسِ ایفا شده توسط دنزل واشنگتن غیر عادی تلقی

می گشت . شاید باید به نقل قول سراسر پارادوکسیکال ناپلئون بناپارت تن  

دهیم که : "غیر ممکن ، غیرممکن است ... " و یا باور کنیم او این جمله را از

شکسپیر ندزدید ...

به هر طریق ، آکادمی ، هشتاد و یکمین مراسم اهدای جوایز اسکار که 

به قطع یقین ، معتبرترین فستیوال سینمایی جهان می باشد را با اجرای

گاوچران فیلم استرالیا ، هیوجکمن برگزار کرد و در راستای شعارهای

انتخاباتی باراک اوباما به خوشبینانه ترین نگاه نقره ای موجود که در "

میلیونرزاغه نشین " فوران می فرمود در حدّ فراتر از مقدور ، جایزه داد

تا به شعارهای تغییر و بهبود انتخابات یکماه ِ پیش ، لعاب سینمایی 

بخشید . در این مجال مجمل ، به چند سایه روشن سیاسی ، فرهنگی ، 

اجتماعی و صد البته سینمایی اشاراتی خواهیم داشت و اندکی در نقد و 

لقب پیامهای ساده و پیچیده و پیام آوران پیچیدگی های ساده اش به تقلای

خیال و مثال ، از کوششی خواهیم نگاشت !


- زاغه نشین های میلیونر ساز !

سینما را در شکل دقیق تر اینگونه معرفی می کنند :

" صنعتی است هنری یا هنری ست صنعتی ... "       

جیب مخاطب : سینمای هند به طور میانگین ، در هر سال بیش تر از 900

فیلم تولید می کند ؛ به طور میانگین روزی 3 فیلم در صنعت بالیوود تولید 

میشود و طبیعتاً قانون تقاضا و عرضه در این صنعت نیز حاکم است و میزان

علاقه ی سینماروهای شبه قاره را می توان در چنین برون ده فوق العاده

درک فرمود ...

مخاطب جیب : اقتصاد آمریکا دو نقطه ی قلّه مانند در درآمد زایی دارد .

بیشترین درآمد دولت آمریکا از فروش و در واقع صادرات اسلحه منتج می

گردد . دومین صنعت پولساز و جهان گستر آمریکایی ، وجه نقره ای رویای

آمریکایی یعنی صنعت نمایش و تولید و صادرات فیلم ( هالیوود ) است .

به راحتی می توان به این خلاصه ی تکان دهنده رسید که بیشترین درآمد

اقتصاد ایالات متحده از تسلط بر جان و فکر مردم جهان تأمین می گردد .

من مال تو : بهترین راه تسلط و در واقع فتح الباب تسخیر یک مملکت 

بیگانه، نشان دادن در باغ سبز عدن فرهنگی و در نهایت عدم ِ بی فرهنگی

است و سینمایی که اسطوره های تخیلی را در زیباترین روایت ممکن به

عنوان حقیقت تاریخی تقدیم ملل دیگر می کند بی صدا ترین روایت تحمیل 

درتهاجمات مقدور است و بس !


Red Hollywood on Revolutionary Road

 آیا پذیرفتنی است هالیوود راوی اندیشه ای مستقل از پنجه ی پنتاگون می

باشد؟ آیا می توان به اندازه ی کافی بلاهت روایت کرده و باور نمود که در

عصر بی تابی ارتباطات ، هیچ ارتباطی اعم از نظارت ، صدارت ، حضانت و

هدایت از سمت واشنگتن به لس آنجلس به ازای حمایت در جاده ی جادویی

برگشت موجود نیست ؟ چه آن روزهایی که الیاکازان و لوزی و سایر چپ

گرایان در یوغ قوانین سناتور مک کارتی ، نای نفس کشیدن نداشتند و چه 

این روزها که حوادثی اعم از 11 سپتامبر ، جنگ با تروریسم و ... هالیوود را

تبدیل به زبان بُرنده و بَرنده پنتاگون می نماید باور استقلال لس آنجلس و تپه 

تپش نقره گسترش از کاخ سفید در قله ی حماقت جلوه گر است و مثالی 

به تاریخ فوریه 2009 : یکی از معدود موارد افتراق ایده ئولوژیک جمهوری

خواهان و دموکراتها ، نوع صف آرایی آنان در مقابل مبحث همجنس گرایی

و همجنس گرایان است . در راستای هماوایی جاودانه ی سینماگران با 

مردان دموکراتها ، سرانجام یک دموکرات تیفوسی به نام شان پن که

مصیبت  نقرهای بوش لقب گرفته بود به خاطر اجرای یک کاراکتر همجنس باز

در فیلم " میلک " ، به شیوه ی فتح مجسمه ی اسکار ، در اندازه های

درخوری ، تقدیر گشت ...

اما حرف و پیام غیرقابل انکار همان change موجود در آنتالپی فیلم و خوش

بینی اختتامیه فیلم و مراسم بود و انطباق حیرت آورش با شعار شومن تازه

ی سینما واشنگتن ...

هذیانات یک هفته اخیر

 

« مسافرت احمقانه »

 

تو که حتی هنوز ، اندرخم یه کوچه جاته

                                               همون پس کوچه رو دلخوش !

فریب و رنج این جاده ، مثه بختک ، تو فرداته !

                                               همون پس کوچه رو دلخوش !

یه روز شاید، رسیدی دم دروازه ی هفتم ، تهِ جاده

همون وقته که می فهمی دلت خوش به خیالاته !

                                               همون پس کوچه رو دلخوش !

تموم عشق ، همون راه بود و رویای رسیدن

خودِ عطار هم فهمید رسیدن از محالاته

                                             همون پس کوچه رو دلخوش !

همون پس کوچه رو دلخوش ! بخواب ای کولی ناخوش !

یه سرمستی کوتاه بود ، هزار سال جاش مکافاته !

                                               همون پس کوچه را دلخوش ...  



" ستاره قطبی "

قطب ستاره ها که تو باشی

با آسمانی که این پایین گم کرده ای دارد ،

روایت گداری مباد !

 


آدم< انسان

« هر ویرانه

               نشانی از غیاب انسانی ست . »

وینسان ،

              درین ویران ِ آدم خیز

انسانم آرزوست !  

 


 " اون روزا ما دلی داشتیم "

                                                                                      به مهرداد

حوصله ، تو بساط داری ؟ قدّ یه درد دل فقط !

به حرمت سوته دلی ، هوا تو کرده دل ، فقط !

دلخوشی از کوچه گریخت ، من و تو از پس کوچه هاش

پس ، کوچه ، آخر چی شده ؟ تو وسعت مجهولِ کاش

یارِ شبای کودکی ات ، پیرِ تموم جاده هاس!

که پیر میشه پای خزون ، اسطوره ی واداده هاس !

یارِ شبای کودکی ! قصه ی ارزون ، ارزونی ات

چترِ خیالِ و خاطره ، سهم شبای بارونی ات !

 



« برخورد هاردون »

اگر ابر و باد و مَه و معجزه بگذرد

از کوچه های حیرانی من

در حوالی احتمال تو

در ثانیه ی تراکم خدا ،

و دوباره ببینمت

حرفی برای گفتنم نیست

من تمام این سالهای بی تو

حرفی برای گفتن نداشته ام

مگر مشق اعترافِ بی شمار

که " نمی شود تو را نخواست "

(۱)

... دستانم درهم

                 در تو و رنجت

                         و در تمام مفاهیم هجری نگاهت

                                        گره خورده اند

                                                           ممنونم ...

(۲)

دعا نکن باران بیاید

                  بهار ، آفتاب

                  یا هر معجزتی ....

                  دعا کن بیاید

                   با تو

                     بهار پشت بهار است مدام ...

نسل من:نسل اسب سواران از اصل فتاده...

... حکایت یک نسل را ساز خواهیم کرد ؛ نسلی که سازش ناکوک بود و باد!

نسلی که از میانه ی دهه ی 1350 متولد شده است و نه تنها خندیدن را تمرین نکرده است بلکه از همان

کودکی ، از ته ِ دل یاد گرفته است که سوگ ، گواراتر و گریه ، دلاراتر است و اگر ناخودآگاه و ناخواسته

بخواهد به قهقهه ای ، لب را تر کند قهرمانانه می ترسد ؛ نسلی که در سمفونی صفیر گلوله ها ، یاد گرفت 

رنج کشیدن بخش بزرگی از دنیای کوچک اوست . در حقیقت برای نسل من ، دنیا از همان دو بخشی 

تشکیل شده است که وودی آلن در " منهتن" به دایان کیتون می گفت:"دنیا از دو بخش اسفناک و وحشتناک

تشکیل می شود و الان که تو کنار منی و اوضاعمان بهتر از پیش می باشد در بخش اسفناک دنیا به سر   

 می بریم..."

نسل لبخند های ترسیده ، وارث باغهای سوخته و حریص کودکی ِ ممنوع شده ، همین نسل من است ؛

 نسلی که از 25 سال تا 35 سال ، بازه ی شناسنامه ای دارد؛ از این همه سالی که به حساب ما فاکتور

می شود چند روز خوب داشتیم ؟ فیلم سرب را یادتان هست ؟ بازپرس جلالی می گوید :

" عمر مثل ساختمونه ، مفید داره، تاریخ مصرف داره .... نهایتاً مفیدش ، تا سی سالگی اش ، هست ..."

پس اگر این نسل حَق حَق می کند و هق هق می خندد می تواند نگران عمر رفته و زندگی ِ نکرده است !

مسعود بهنود می گوید :

"خاطرات بیست سالگی ما آدمهای شصت ساله ، سرشار از نوستالژی است ؛ حیف که این نوستالژی را

کسی به چیزی نمی خرد ... "و البته دنیای نسل نوادگان بهنود ٫بی خاطره ولی نوستالژیک بلدست.

 به همین خاطر نسل سوخته ، یعنی نسل ما ، همیشه حسرت می نوشد،  تیره می پوشد ، نوحه می خواند و

تعزیه می داند ...

 نسل ما در کودکی کوتاه و روایت ناشده اش مخاطب ِ دیالکتیکها و لکنت های ارزشی شد و دیپلماسی 

زنده ماندن را از معلمان تربیتی پرورشی آموخت . در سمفونی حماسی آژیرها یاد گرفت حتی وقتی 

کودک هستی ، بمب واقعی است ، خون مویرگهای تو ، آن هم وقتی که بی انقطاع و پلاکِت ، جاری

می شود در بزم زخم ، حقیقت دارد . کودک نسل ما ، وقتی بمب و خون و مرگ را در یک معادله جبری،

بی اختیار آموخت  تا رساندن این دانش از گهواره تا گور فقط یک نفس پیش رو فاصله داشت . او فهمید که

مین ها آتش بس را نمی شناسند .

امروز وقتی که عکس سالواتوره آلنده رااز اتفاق دیده بودم، آنهم پس از کودتای پینوشه و درست

یک نفس پیش از وداع با  قدرت (ثدرت زنده ماندن) به جبر قداره بند سانتیاگو ، به یاد مفاهیم ثابت و تعابیر

متغیر بین نسل سالواتوره آلنده و نسل ایزابل آلنده افتادم . این اتفاق برای ما هم افتاده است . با عنایت به

قانون نازنین و مهربان ،بگذریم ؛ اگر نگذریم مهربانان هم  نمی گذرند . 

دزد ِ مونای خنده هایت ...

... کافی ست بخندی تا بخندم ! بخندم کافی ست ! پابلو نرودا ، شاعرکی که دنیا بیشتر

از سزاواری او ، به او و سروده هایش لبخند زده است ، شعری دارد به نام

" هوا را از من بگیر ؛ خنده هایت را نه ! " و گویا تنها شعر ماندگار او همین است ؛

 اما همین برای او کافیست !

... همین چند زمستان پیش تر بود ؛ پیاده و دلداده از تقاطع ِ خیابان ِ وصال و خیابان انقلاب

 به نیت میدان انقلاب و آن همه کتابفروشی فریبنده اش ، به نظر نمی رفتم چون کمتر

از برگ سبزی عقده ی درویش یعنی هزار تومان در جیبم بود . از پیاده رو کنار

سینما سپیده می گذشتم ؛ یکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی ِ عابر

 نبود چند جلد کتاب از یک عنوان را ریخته بود کف پیاده رو و می فروخت ؛ کتابهایی

که بدون ناشر و به لطف پُلی کپی چاپ شده بود . کتاب از قرار ، مجموعه شعری بود

که شاعر داشت وناشر نداشت ! کتابی که ناشر نداشته باشد در کتابفروشی ها هم جایی ندارد .

از آنجا که شاعر ِ نازنین ِ خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ،

می باید بیشتر از یک نفر کارکند و درد بفهمد و در عوضش ، خیلی کمتر از یک نفر ،

همدرد ببیند و بخندد و خوش باشد آستینهایش را زد بالا و خودش ناشرَ کتابش شد وحالا

 هم که داشت در پیاده رو جلوی سینما سپیده ، گنج خیالی اش را می فروخت ؛

 نه به خیال گنج !!

آری ! جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی عابر نبود

 فروشنده ی کتاب خودش بود !

غم لعنت سزای نان ، چه غمی است ! شاملو خطاب به آیدای رویایی اش ، ترانه می کرد :

                 " برایت شعرها خواهم سرود

                                                  غم نان اگر بگذارد ! "

 

شاید حکایت شعری که روایت شد را بهتر باشد پیش از ادامه ی شاعرانه ی کتابفروش

بگویم : معمولاً آیدا از شاملو ، توقعی نمی داشت ؛ هیچگاه ! در جمعه ای که

بوی رمیده ی کباب و رایحه ی روحانی ِ ریحان ِ کنارش از خانه ی همسایه آمده بود

 و تمام خانه ی اجاره ای شاعر را قُرُق کرده بود آیدا شاملو ،بوی  بوی خوش سفره 

 بابونه را روایت کرد.شاملو به کوچه زد ؛ کوچه ای که کبابی ِ فلان آقا ، همان نبش ِ

 بسم الله اش بود .

شاملو یک ساعت مسیر کوتاه کوچه را این پا و آن پا می کند که آیا آقای کباب ،

 به او نسیه می دهد یا نه ؟ یا اصلاً بی خیال ِ کباب شود ؟ نه ! این بی انصافی است از آیدا

بخواهد که از او همین را هم نخواهد . پس از ساعتها چالش و کلنجار و فرسایش درونی ،

شاعر دل به دریا زد و سرانجام با لبخندی فاتحانه ، دو سیخ کباب را به خانه آورد ...

... گفتیم که شاعر و ناشر و کتابفروش ، همه یک نفر بودند ؛ از آنجا که شاعر نازنین

خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ، می باید بیش از یک نفر

کار کند و درد بفهمد و در قبالش ، خیلی کمتر از یک نفر ، همدرد ببیند و بخندد و

خوش باشد ، آستینهای پیراهن نخ نمایش را با احتیاط زد بالا و خودش ناشر کتابش شد

و حالا هم که داشت در پیاده روی جلوی سینما سپیده گنج خیالی اش را می فروخت !

 آری ؛ جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل ِ عابر نبود فروشنده ی کتاب ِ

 خودش بود ؛ راستی ، تا اینجای قصه را چه من نمی گفتم و چه شما نمی خواندید اهمیتی

در خور ِ وقت نازنین ِ شما نازنینان نمی داشت ! نقطه ی عطف این کتاب که از اتفاق ،

عطف ِ خوبی هم نداشت نام کتاب بود ؛ جوانک شاعر و عاشق و در نتیجه ، بدبخت ِ

خاطره ی ما که شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل اطراف نمی توانست بخندد با خستگی

جنون زده و جنون زاده ای که فقط شبیه خودش بود و کتابش را به عابرهایی که

شبیه هم بودند می فروخت نام کتابش را گذاشته بود: "مسخره ات می شوم بیشتر بخندی"...

دزد مونای خنده هایت که منم ، لبریز ِ نوشیدن نوش آفرینه ی لبالب ِ لبانت خواهم ماند

با بغضی که گواهم بود با اشکی که گواهم باد!

حیرتی ست شرم مونالیزای تاریخ لبخند در باله ی لبان بالرین ِ تبسم که تو باشی ،

 لحظه ی خندیدن تو؛ لحظه ی پرواز ِ ... !  

نقره داغ

بوی نگاتیوهای مرطوب و بوی نای سینما عصر جدید ، وقتی در میانه ی بهمن ماه از خیابان

طالقانی می آید یعنی التهاب دوباره اهالی سینما در میعاد جشنواره ای دیگر از بیست و شش

دوره ی برگزار شده ی فیلم فجر !

در مجال مجمل مقال برآنیم تا یکی از رویایی ترین دوره های گذشته ی فیلم فجر را محوریت

بازیهای درخشان و در فضایی حسرت زده و یادش به خیرخیز مرور نماییم...

مگر می شود سکانس مشهور مونولوگ ترویس بیکل ِ هفت تیر به دست با تصویرش در آینه را از

یاد برد ؟ تصور اثر ماندگار ِ اسکورسیزی ، راننده تاکسی ، بدون شاه نقش اسکاری اش در

اجرای بی نظیر رابرت دونیروی کم نظیر ، همان قدر ناشدنی است که در مقیاس ایرانی اش ، فیلم

هامون (مهرجویی) بدون کاراکتر حمید هامونش یا حمید هامون بدون خسرو شکیبایی اش...

شاید پیش از برگزاری دوره ی هشتم فیلم فجر در سال 1368 ، چند نمونه متفاوت و قابل تامل

بازیهای کلاسیک متعالی یا اکتینگ متد ِ ساختار شکنانه از میان آثار هفت دوره ی قبلی اش می

شد یافت مثل داریوش ارجمند و سعید پورصمیمی در ناخدا خورشید یا عزت اله انتظامی در

اجاره نشین ها ، اما حمید هامونی که با اعجاز و باله فرانمایشی خسرو شکیبایی فقید ( چقدر

این کلمه فقید ، سرد و رسمی است !!) در اثر پارادوکسیکال داریوش مهرجویی رفیع ترین

صعود دنیای بازیگری فیلم فجر تا آن زمان بوده است . در همین دوره از جشنواره فجر ، علاوه

بر بازیهای خاطره ساز هم خسرو شکیبایی ، بیتا فرهی و عزت اله انتظامی در هامون ، علی

حاتمی فقید نیز با فیلم "مادر" پنجره یی رو به کوچه ی خوشبختی را برای بازیگران فیلم اش گشود

آنجا که از فیلم مادر، پنج نفر در میان نامزدهای بهترین های بازیگری حضور داشتند که در

نهایت اکبر عبدی و رقیه چهره آزاد به سیمرغ لبخند زدند . تصویر روانشاد چهره آزاد در فیلم

مادر ، نمی دانم به چه دلیل، اما از یاد نخواهد رفت ! از میان ستارگان تابان آن دوره از

فستیوال فجر ، خسروی نازنین و مادر فیلم مادر ، تنها مسافران دیار یار نیستند ؛ چند سال پیش

تر ، گوهر خیراندیش که برای اثر " زیر بام های شهر " به همراه همسرش ، هردو نامزد

بهترین های بازیگری مکمل جشن هشتم بودند خبر داد جمشید اسماعیل خانی ، همسرش ، بی

خبر رفت ! در غمی تازه تر همین اندکی پیش بود که کاندیدای دیگری از جمع بزرگ بازیگران

جشن هشتم بی اعتنا به " تمام وسوسه های زمین " پشت پا به دنیا زد و رفت ؛ جای خالی

احمد آقالو هم سبز...

ترافیک مسافران دست چین شده ی روز هشتم ، می تواند این تلنگر را به ما بزند که اگر دقیق

تر به آن لیست نگاه کنیم با کمترین درنگ در می یابیم فریماه فرجامی ، کاندیدای سیمرغ

بهترین بازیگر مکمل جشن هشتم در تنهایی و دلگیری و پیری و بیماری اش ، درد می کشد و

کسی اما نمی گوید : خانم فرجامی ! سلام !یک امضاء لطفاً !...   

به نام بهانه آفرین مهربان

... قراری در کار نبود ؛ قراری در کار نیست ! قرار نبود بیقرار شوم ؛ بیقرار تو ، تویی  

که ازقرار ، تا نداری و منی که از بی قراری ، نا ندارم و در بیقراری ، تا ندارم !

تا همین دیروزتر ، خاموش و سگرمه پوش می آمدم و می رفتم ؛ ناگهان ، بی هوا به هوای

زنگ صدای آهنگین پشت سرم ، سر به هوا شدم تا دریابم لبی را که سرودِ رود است و

نی لبک گلوی باد ! نگو به لبه ی تاریکی، بهِ سقوطِ دل و بیدل نزدیک می شدم ! نگو !

یک مسیر کوتاه در کمرکِش ؛

 غرامت مضاعف یک خاطره ...

عجولانه پیر خواهم شد

 از داغی که بر دل نشست

بردلی که ...

تا دچار می شویم ناچار می شویم ...

به هزار بهانه ی عبوس و دیکتاتوری . تاب آوردم و دَم بر نیاوردم و در چشمانی که چشمه ی

نور و دشنه ی مستور بود توقف نکردم ؛ اما توان ِ ناتوان کردن ِ من و ما را تمرین کرده بود!

با شما که غریبه هستید ازچشمانی ترانه خواهم کرد که خدای ِ بنده خدا را به دلدادگی

می خواند، شیطان را که همه را از راه به در کند به یک نگاه ، دربدر کند ، فرشته ی مرگ 

را به کام مرگ می کشاند و من ِ بنده خدا را ناسوده و فرسوده و دل سوته ، خونین تر از نبرد

تراژیک زرد و سرخ ِ غروبها  وا می نهد و می رهد ؛ اما آخرین صف ِ رمقم در شبیخون ِ 

لبخند برمودایی ویهودایی لبی ، تسلیم شد و تاریخ ذهن ِ حسرت خیزم ، هولناک تر رسید ...

به هوای ِ هوایی تر شدن ، به آهوی رمیده و شیطنت ِ لمیده ی باتلاق چشمانش ، نگاه ِ کشداری

کردم و همان ثانیه های تانگوی ِ نگاهم در بیشه ی کبود ِ چشمانش ...

در همان ثانیه ها ، می توان گفت مغلوب شدم ، مغلوب ِ نگاهی که شاعر می شود ، شاعری 

که مغلوب می شود ، مصلوب می شود و حال ِ دلش ، خوب می شود ...

Trust death

 

تصور ندیدنت ، تصویر وقت مردنه

از لحظه ی بریدنت ، تقدیر چشمای منه

 

حماقت یه انتظار ، سهم منه تا وقت مرگ

یه خوره که جون می گیره رو زخمهای گونه ی برگ

 

یه قبر رو باز که میشه خونه ی بارون و تگرگ

تنت میشه یه مزرعه ، یه بی پناهی سترگ

 

کی میدونه چی می کشی ؟ تو رو چی داغون می کنه ؟

داغ کدوم عشق ، آخرش، یکی را مجنون می کنه ؟

 

گیر می کنه تیر خلاص ، وقتی داری جون می کّنی

اون وقته که خودت میای تیشه به ریشه ات می زنی

 

دستی از آسمان نزد پلی به دست سرد من

از تو نصیب من شده غصه ی بی نصیب شدن

 

اون که دلو باختم بهش ، حالا پی ِ دل باختنه

چرا به کی باختم تو رو ؟ باختن چرا بخت ِ منه ؟

 

دستام ازت بی خبره ، قاصدک از بومم پرید

اونکه تو را ازم گرفت یه خط رو موندنم کشید

 

زخمی تر از غروبم و از هر کسی خسته ترم

باید به آخر برسه جدال درد و پیکرم ...

 

یه ریسه از باغ چشات...

به نام نامی نی نای ناب ...

گاهی نمی شود که بشود ؛ به همین سادگی ! آن وقت،تحمل بایدت البته نه به همین سادگی!

مانند تمام قصه های بی مانند دلخوشی دل ِ ناخوش ، از یک آرزوی بزرگ آغاز می شود :

آرزوی بزرگ

در حسرت آنم

               ای کاش بتوانم

                          سبز هَرزَکان ِ کاش را

                                                   از ریشه بخشکانم

ای آرزوی بزرگ !

              کاش می شد آرزویی نداشت

                                         کاش می شد تو را داشت

                                                                تا دیگر آرزویی نداشت

که می گفت هرکس آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت؟

                                               بذر کاش را کس نپاشید

                                                                   هیچ، حتی بوته ی کاش نَهِشت

 در هشتاد و اندی اخیر

                       کاشته هایت را دِرَوَد دست سرنوشت

                                                            هر کس آن دِرَوَدعاقبت کار که نَکِشت

 

 پابلو نرودا می گوید : هرکس در لحظه ی خواندن یک شعر ، شاعر آن است . من اما کسی 

که بهانه ی آفرینش ِ یک ترانه می شود را شاعر هر ترانه می دانم . ترانه ی زیر به چشمانی

شیطان فریب که تکلیف ِ من و ما را با تب و تاب ِ تابان و تبدارش روشن می کند تقدیم باد !

به نگاه ِ شاعر ساز الهیات خیز که میلاد این ترانه را در شبی که گذشت رقم زد ؛ به نیزه ی

مشتاق چشمانی از سنخ ِ صلیب و لهیب ، پیشکش :

 

INSOMINA

با یه اشاره ت خوشی هام از رو دلم پر کشیدن

رو بومِ تشنه ی دلم ، طرح کلاغ پر کشیدن

همون اشاره ت عاقبت ، حکمِ قفس شد واسه من

به جرمِ بی تاب شدنم ، بردن اسمت قدغن !

خدا اگه یه بار دیگه با چشمات روبروم کنه

همون اشاره ت می تونه منو تو دستات گم کنه

خواب همین اشاره هات ، امید ِ پلکِ خستمه

بهشتِ بی تاب تنت ، اونور پلکِ بستمه

واسه همین دلخوشکه که از روزا فراری ام

مسافر جلگه ی شب ، توحجم بی قراری ام

بازم به شب رسیدم و فاصله مون کم نشده

فرصت واسه تعبیر خواب ، بازم فراهم نشده

بازم به شب رسیدم و خمار خواب چشماتم

بی تاب ِ بی تاب شدنت ، پشت ِ حصار پلکاتم

حالا که سرنوشت ِ من ، دلخوش یک بشارته

همین شب ِ زمستونی ، تشنه ی اون اشارته ...  

 حالا تو می مانی و آرزوهای ابلهانه ی کُمیک ؛ که فرضاً یعنی میشه خوابشو ببینم امشب...

شب ِ بهت ِ ستاره

               صدايت با تو كوچيد

                               گلو فرسود و نفرين شد !

در فصل ِ سلاخي ِ لب

                    به وقت ِ‌سنگسار صدا

                                        يكي شاعر توهين شد

در حسرت نابِ غزل

                   گور هجاهاي ِ شهيد

                                      لبي بي سرزمين شد

يائسه شد پاي ِ لبم

                  بانوي تبعيدي ِ شعر

                                        خدا راوي ِ تدفين شد !

 

مسعود سعد سلمان كه در زندان " ناي " به ديواني ديوارها را مي شكست و فرخيان زمان را

خاك در گلوي مي نشست ، جامعه چه مي كرد ؟ چه نمي كرد ؟

من درناي

و ناي در من

يكي بود ، يكي نبود

همچنان ....

نجواي نجيب ناجيان به گوش نمي رسد ؛‌ايضاً ،‌لب من و گلوي تو و گوش او را رخوتي 

سلاخي مي نمايد ؛ سالهاي سال ...

 

 " بي صدا و بي همصدا مردن "

 

وقتي كه هيچ صدايي نبود

جز سكوتي وحشي و سرد  

لحظه ي فريادهاي بي صدايم بود

و انتظار فريادرسي

كه نرسيد٬

انتظاری که سر نرسید ...

 

اين هجمه ي بي صدا ،‌وقتي دردخيز تر مي شود كه نمي توان از شيطنت ِ طناز صداي تو،‌دل

كند وازغزل خواني ِ نگاهت كه بيتاي الهه هاي شعر شهر است دم نزد اما گويي نبايد گفت :

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي من

آنچه البته به جايي نرسد فرياد است...

Bon vovage

شرم ِ خيال ِ لاله ها ، به وقت ِ اشراق چشات

تا يه سقوط ِ بي هوا به عمق باتلاق ِ چشات !‌

 

ابتدا و انتهاي ِ‌يك رنج ِ بي انتها به نام ِ عشق ، از سرخي ِ محجوب ِ اولين سلام تا گداختگي

ِ‌بي پايان ِ دلباختگان ، به همين كوتاهي و به همان بلندي است ؛ سر مستي كوتاه و رنج ِ بلند !

 

Bon vovage

 

اونور بيشه اي مهجور ، دخمه اي غريب و متروك

هق هق خونين يك مرد ، خش خش ِ يه ساز ناكوك

 

مثه جاي قدم باد ، همه جاي ِ تن بادگير

هنوزم واسم سؤاله ، اين همه زخم نفسگير

 

سينه بي سپر مي ذارم جلوي ِ سربِ تن ِ باد !

همه ي امنيت ِ من ! كجايي؟ باغ ِ تو آباد !

 

حس تكفير يه عاشق ،‌وقتي عشقش ميشه انكار

مثه تردبد يه ماشه ، مثه جون كندن بيمار

 

خاطره ي دستاي تو ،‌آخ كه كم از خيال نبود

اون روزا مثل اين روزا ، داشتن ِ تو محال نبود !

 

اون چشا بي خبر اومد ، رفتنشو خبر نداد

اين دل ِ تنها هنوزم ، جا تو به همسفر نداد

 

 مردن راه نجاتمه ، وقتي خدا نفس نداد

همه ي امنيت من ! كجايي ؟ باغ ِ تو آباد ...

چند ثانیه شعر

در این سوز ناسازگار چند ثانیه شعر و یک فنجان چای- نه قهوه- مطمئن هستم که مطمئن

هستید می چسبد!پس بساط چای را مهیا کنید و شعر را هم مهمان من باشید...

 

                                  حرفي براي .... گفتن

 

حرفي براي گفتن دارم :

آنچه از اين دل  برآمد

گفته بودند مي نشيند لاجرم

كنج دنج قلب بيتايت !

و امّا ...

اين سالها ، آن مثلها

حرفي براي گفتن ندارند !!

 

... هوا ، باوركن ظالمانه سرد است و در خلوت سيبريايي كوچه ي ما ، جاي خالي شانه هاي

مهربان و همبغضت ، خالي ترست و زخمي تر...

اينكه كلوني قانونمند و مدني اكسيژن (با اسم مستعار نفس) ، طبق قانون جهانگردي ِ

كنوكسيون، همين پايين مانده اند ، اينجا در اوج عميق دره هاي بي پناه ...

يا اينكه نفس گرمت كه نه فقط خودش تُرد و سبك بود كه مرا نيز ، سبك تر از نوترون هاي

مه مي كرد طبق همان قانون كنوكسيون ، گرم و سبك بود و پريد تا آسماني ترين قله هاي

فتح ناشده ي بهشت ...

تمام اين كاربرد هاي روزانه و جگرسوزانه ي فيزيك و قوانين عيالوارش ، مرا به اين

 حكايت پارانوييدي ، مؤمن تر مي سازد كه ابر و باد و مه و يك مشت كثافت ديگر ، دست به

دست هم دادند تا دست به دست هم ندهيم ! اگر فيزيك ، با من وبخت دل ِ واي به حالم دشمني

ندارد پس چرا با آن همه رنجي كه جا گذاشته اي ، با آن ثانيه هاي بي وفايي ِ هميشگي ات  

 وبا آن همه واين همه ... ، واقعاً چرا از هميشه به تو نزديكترم و قوانين نيروهاي گريز از  

مركزي كه توباشي سراغي از من نمي گيرند ؟

 لعنت به هاليدي وكرامر و اهل و عيالش و... 

 

اين قصه ادامه دارد جانم !

The life after your eyes

 

تا به خدا سپردمت ، ثانيه تكرار مي شود

درون حجم سينه ام ، غمت تلنبارمي شود

 

با مژده ي ديدن تو ،‌نخفته بيدار مي شوم

با حس دست گرم تو ، تنم چه تبدار مي شود

 

بوي تو گيرد اين تنم ، وقتي به تو فكر مي كنم

روز دوباره ديدنت ، دل همه اصرار مي شود

 

به ذهن من نمي رسيد اينگونه در تو گم شدن

رو به هر آيينه كنم ، عكس تو تكرار مي شود

 

بدون حس بودنت ، بيا كه خانه خانه نيست

برسرخسته ي دلم ، مرگ است كه آوار مي شود

 

تسليم چشمت مي شوم، با آن نگاه مخملي

پيش دو چشم عاشقت ، عشق است كه اقرار مي شود

 ****

 

نبودي نديدي ...

 

ترانه تر مي شود از گريه شاعرانه ات

بي تاب تر هم مي شوم از بغض دلبرانه ات

 

هر واژه شاعر مي شود در ذهن پر تلاطمت

شعري براي من بگو از آن همه ترانه ات

 

تا آخرين آخر عشق ، نام تو تكرار مي شود

مثل صداي گريه ام ، در هر كجاي خانه ات

 

در به در يك واژه ام ، تا لايق نامت شود !

ترانه ها را بي خيال ، دلم كرده بهانه ات ...

به نام خداي راهها و نگاهها؛

         خداي چشم به راهها !

 

با دوصد درودِ بي بدرود !‌

نمي توان از سينما حكايت كرد و از شاعر غزلهاي نقره اي اش ،‌علي حاتمي ِ فقيد ،‌حكايت 

نكرد و از سوته دلي اش ، از سوته دلانش و... روايتي نكرد؛ نه! نمي شود !

سوته دلان از آن شمارِ كم شمار است كه با وجود آنكه مي دانيم غمي وحشي به همراه دارد

اما هنوز هم چند باره و چند باره مي بينيمش؛ شعر زير به حاتمي و فيلم سوته دلان هديه ‌‌ 

باد؛ به سكانس اختتاميه اش در سرماي جنون آورارتفاعات  كَن و امامزاده داوودش ...

                          

                                   ترموستات ، ساعت و تقويم

 

ديروز ،

دلگرم شده بودم ؛

تروخشك مي كندم ...

š›œ

امروز،

سوته دل گشته ام ؛

- تروخشك-

š›œ

... همه ي عمر براي رفتن زودبود ؛

همه ي عمر براي رسيدن دير است !

اي شاعر غزل هاي نقره پوش !

مادير رسيديم ،

يا او زود برفت ؟!

وبازهم اين ساعت زنگ نزد!

ساعت هاي زنگ زده و تقويم هاي قديمي ،

تمام گذشته از تمام ِ تنم مي گذرد !

š›œ

هواي امامزاده داود ، گرم تر مي شود

فردا!

 

گاهي روزها و ماهها از ديدن يك فيلم مي گذرد اما تيرگي و سنگيني

انبوه اندوه تلخي كه به جا گذاشته است دست از سر ذهن مخاطب بر

نمي دارد و همچون بختكي عبوس و آيتي منحوس ،لاي لابيرنت، به

جور خيال رنجور مي كوشد .

هر از گاهي ، پس از تماشاي يك فيلم احساس بهتري داريم و هرچند

اگر سرمان را برگردانيم مي بينيم همه ي اين اتفاقات رويايي در

 دنياي خيال انگيز نقره اي و كروماتيك افتاده است و در جهان

جهنمي واقعي بيرون پرده ، خبري نيست از ابرهاي بي دريغ باران 

هاي بالرين ومبادي آدابِ نزول ...

اما گور پدر گوركن و ابواب جمعي اش ؛ همچنان پس از پايان فيلم ،

و در حاليكه در نهايت حماقت دوست داشتني و كمياب معاصر در 

قفس استيجاري خويش لم داده ايم و لبخندي اتفاقي و بي هوا در

تاريخ لب و لوچه ي آويزانمان ،‌ثبت شده است پك هاي فاصله داري

به سيگار بي كيفيت قلابي مي زنيم و از خدا گرفته تا كارگردان و 

امت غيور پشت صحنه، نهايت بي نهايت سپاس را ترانه مي كنيم به

پاس خلسه هاي دلاراي سلولهاي سلولوييدي اثر و تمام اين ثانيه

هايي كه اصلاً حواسمان نبود كه لعنتي ! ما به اندازه كافي بدبختيم...

در راستاي آنكه حال همه ي ما خوب است و به قول ايتاليايي هاي

دوست و برادر، stanno tutti bene  ( همه خوب هستند ) ، چند

اثر سينمايي بيست ساله ي اخير جهان را كه ما را از حال بد به حال

خوب حمل مي نمايند و روايت است اندكي چاق ترمان نيز مي كنند را

با عرض عريضه ي مختصر مرور كنيم تا شايد باور كني

Everybody wins و از اين بهتر نبود و نباد ...

در روايت آينده به انسباط ، از بوي خوش پيام آوران سينمايي اميد و

خوشاوايي پيروان فرانك ميلر نازنين ، خواهيم نوشت ونوشيد ؛ سه

فيلم اميد بلد زيررا ببينيد و ببلعيد :

1)   فرانكي و جاني ( گري مارشال)

2)   رستگاري در شائوشنگ ( فرانك دارابونت)

3)   مهمان مامان ( داريوش مهرجويي)

گويا با فستيوال رنگ و روغن روي بوم روبرو هستيد مانند تابلوهاي

نماهاي شهري ، شهرهاي بندري ، بندرگاهان دلفريب سبك رومانتي-

سيسم؛ همچون دوباره و دوباره خواندن باله ي داوود نبي با واژه

هاي مهربان در ديوان مزاميرش در كتاب مقدس عهد عتيق...

داد می زند:هیس!بچه خوابه...

در اسارت سكوت خواهيم ماند و در باب سكوت ،‌ادامه مي دهيم :

باورش سخت خواهد بود اگر بگوييم ساكت ترين لحظه ي صد سال

اخير در كدام ورق اوراقي تقويم ترانه مي خواند ! سال 1950 

 شهر ريودوژانيروي برزيل ، ورزشگاه ماراكانا ، فينال جام جهاني

بين برزيل – اروگوئه ؛ پرتماشاگرترين بازي تاريخ فوتبال كه 

علي الظاهر مي بايست پرهياهوترين رقابت در خاطره هاي

اسپانيولي های فوتبال پرست و تيفوسي باشد پس از به ثمر رسيدن

گل دوم مهمان ، ماراكانا و سوته دلانش ، نفرين سكوت را در يك

سمفوني صدا غريب با تمام تار و پود تارباخته ي حنجره شان به 

رنج وشكنجه نشستند و با صداي بي صدا ، روياي قهرمان شدن را

بغض كردند . اين صداي بي صدا ما را ناخودآگاه به ياد فرهاد مي  

اندازد وترانه ي جاودانه ي فيلم رضا موتوري ( مسعود كيميايي )   

كه آفريده خيال رويايي شهيار قنبري و ساز كوك منفردزاده بود 

و نيز اگربه ياد صداي پاي آب سهراب نيفتاده باشيد خاطرتان از 

خاطره ي فروغ ، پرفروغ باد كه مي گفت : " تنها صداست كه مي

ماند ... " با ترانه واره اي كه بر مبناي شعور شعر فروغ ، بودن

يافت تا صبحي كه از راه مي رسد مثل هميشه بي رمق ، به انزواي 

مسلح خويش فروتنانه تعظيم مي كنيم و در آغوش مبسوط مرگ ، 

اداي روزهاي خوب و دلخوش را تمرين مي كنيم : اين ترانه در 

شماره جشنواره ي بيست و پنجم فجر ( بهمن 85) به خسروي

شكيبايي هميشه ماندني تقديم شده بود و سپاس يگانه آفريدگار را  

در ايام زنده بودنش فرصت تقديم يافتمش و مرده پرستي در كيشم 

مباد ! شب قبل از چاپ آن هنوز پر از واژه هاي نا بالغ و تركيبات

يائسه بود اما در نهايت با تمام نا تمام انديشه ي عليلم ، متولد

گشت :

 

تنها صداست كه مي ماند ، خود را به صدا مي سپارم

اي صاحب اين صدا ! تو را به خدا مي سپارم

تنها وفا هست كه نيست ، تنها جفا هست كه هست

چون تو را به وفا مي سپارم ، خود را به فنا مي سپارم

جان مني كه مي روي ، جدا زمن چو مي شوي

جان و تنم به دست مرگ ، هيهات ؛ جدا مي سپارم !ُ

تنها صداست كه مي ماند ، تنها خداست كه مي خواند

كفرست مگر ؟ حتي اگر ؛ خدا را به خدا مي سپارم !

 

 

عقلك نازنين من  !

منطقي تر آن است

كه وقت رعايت خيال ،

كمي بي منطق تر شوي !‌

تا مدتي به اين سبك و سياق مي نويسم ؛ كدام ؟ هر چه پيش آيد ،

خوش آيد و كليك بايد !‌ واقعاً حتي خود نويسنده هم نمي داند اين جا

چه خبر است و از چه حكايتي ،‌ روايت خواهد كرد ؛‌ فقط خدا داند

در خطوط پايين تر ، در جه  هذيان تبدار من ، چند فقره فار نهايت

 است في النهايت !‌ با يك هايكوچه ، به پيچ خطرناك جنون نزديك 

می شويد اگر آمدني هستيد  گر رفتني هستم ،‌3 ثانيه فرصت داريد .

صخره ی دل نازك مست

 دل به وفاي موج سپرد ،

‌جان  

 والخ...

واما گویا من فراموش کرده ام سلامی کلیک کرده باشم!بیایید از

داستایوفسکی فتح الباب هذیان کنیم.روس خوب می گفت:اگر هنر نبود

واقعیت انسان را خفه می کرد!

من با این جمله ی جمیل گویا مشکلی دارم و احساس نفرین شدنم

 معرکه می گیرد!انگار ناگهان خالی می شوم از خلسه های مغتنم یک

سمفونی پاییزی!این نقل قول ناگهان مانند قار و قال کلاغهای صبح

جمعه از دیوار رویاهایم می گذرد وزین خیال دلخوشک جدایم کند‌‌

از این خیال خوب که هوای تمام اتاقهای دلداده نشین به وقت بلند و

 بلندتر خواندن ترانه های "هوای تازه" شاملو از همیشه با ریه های

عاشق رفیق تر می شود!از این خیال باوفا که گرچه کنار شانه هایم

مگر می شود جای خالی تو بغض نکند اما در شبانه های

اتوبانگردی  اگرصدایی از انتهای رنج و سرمستی و از همین رادیو

پیام بگوید:"همشهریان جان جان!با خطی از ترانه می روم و زود

زود برمی گردم!با این ترانه مسافرم:

 پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

                                     اون دمی که گرگ و میشه

                                     با یه گله ی شقایق

                                               پیش پای تو می میرم ..."

من باورت می شود که دل به همین هم خوش داشته ام لعنتی!آن وقت

اگر یکی از در اندر نشده فریاد بکشد ایهاالناس!چه نشسته اید که تمام

رسالت هنر آنست که بر سرتان از افیونش شیره ای بمالد تا به خاطر

نیاورید بر دلک وای به حالتان چه کربلا در کربلایی حکایت رفته

است؟تازه داشتم روی لبم طرح کودتای خنده را ساز می کردم و حتی

پس از فصلها فصل توانستم یک بیت شعر امیدوار و خندان بگویم:

اگرچه خیلی دیر شده با همه ی خستگیام

                         من هنوز قد می کشم تندتر از بچّگیام...

نه!برماتمت شکل ایستاده مردن درختای مزخرف تیر چراغ برق گویا

استوار ماندنم روایت آیین مرگ بی برگانست!!یعنی وقتی نگاهم

 را سخاوتمندانه خیراتت می کردم به امید اینکه سکوت سرشار از

هرآنچه عاشقانه هاست هیچ خبری نبود؟با یک طعنه ی کوته چامه به

عمه مارگوت بیگل صداقت نابلد:

"سکوت

سرشار از ناگفته هاست"

                      هنوز!

  

  تا ساعت ۹ شب مژده یاران که صدایم صید صیام سکوت باد لال 

    می شوم ! بازآیم؟

اندکی آمده ام...

اندكي آمده ام ...

از فرداي دُردانه ي دي ، از همان فرداي يلدا تا

امشب كه نيمه ي يخ پوش دي به وقت نارمك

است . نبوده ام : الان هم ، اصلاً نمي دانم قرار

است به خورد مخاط مخاطب چه هذياني بدهم و با

التفات به غوز بالا غوز مقدس محرم كه يزيد، مزيد

مي شود به عنقريب حادثه ، اين تورات پريشان

سامري رابر من و بتمن ببخش :

 

با تمام هايكوهاي يخ زده

اندكي آمده ام

تا لكنت حافظ را

وقت تگرگ چشم ماه

فال اسپرانتو بگيرم

به شرط مشروط وصال ...

 

با تمام خاطره هاي سورئال

اندكي آمده ام

تا جنون تازه كنم

پاي صليب بي مسيح

از انتفاضه گويمت ،

سنگسار مريم ترين باكره ها ...

 

یلدای مخوف

آنقدر می نویسم تا یلدا به سر آید...

اگر حوصله در کوله داری یار وبآوای شب یلدای من! بمان و

غرغرم را سنگ صبور باش که من اگر شب چره ای  فراهم

ناکرده ام اما نازنین دل سوته دل من!تو شب چاره ی یلدای

بدسودای دیار متروک دی ترک خوردگانی!

همیشه این پرسش روایت می شود کآیا دلدادگان بدفرجام

مازوخیستان روان نژندند که در جفایی چنان،وفایی چنین

ورزند؟شاملوی بس بزرگ می گوید:


"آن گاه که خوش تراش ترینِ تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید،

مرا

-دریغا دریغ-

هگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز

می افتد

همه آن دم است

همه آن دم است."

این عشق لعنتی به سبب این نیاز است کآن ناز جانگداز را ساز می کند!شعری دارم در این

باب ناباب و نایاب؛نظری بنمایید؛من برمی گردم...

" بوی حلواخورده ی الرحمن "

رفاقت سرب و سینه

سینه ی سرب آشنای سرباز

آشیان سرب در سینه کش عشق!

پلاکی که بر دل سرب می نشست؛

سربی که سینه ی سرباز می درید!

سربی که اینجایی نبود،

بر سینه ای که آنجایی نبود، مهمان شد ...

خاطره ورق زد؛

با دودمان یادمان ها نشست، خاطره شد!

سرب، دل از سینه نکند؛

ماند بی آنکه بداند چه نقشی دارد اینجا

حتّی نمی دانست نفس این قفس،

در چنبر ه ی پنجه ی سرب،

صدای کلنگهای پیاپی می دهد

یا بوی حلوا خورده ی الرّحمن!

هر چند من نه آنم که تو خواهی

می مانم؛

تا لحظه ای که پنجه پنجه های گلو آشیانت ...

می مانم؛ لجوج و بازنده؛

عشق را عشق است...

همین باور است که انتظار را کار تمام وقت چشم به راهان می کند؛در همین کمین،با تمام

ستارگان آسمان پیر می شوند و ناگهان بی آنکه کسی در قاب نگاهش نشیند جان به کام و دام

مرگ کشاند!فصولی پیشتر،در جاده شمال - تهران این شعر بودن یافت:


Which , When , Where?

اي سرآغاز بزرگ !

از كدام راز بزرگ

با دستانم گفتي حديث

كه مگر به قبله ات ، اشارتش نيست ؟!

اي فكر تمام وقت دلم !

بين تو با بخت دلم

چه قراري است بيقرار

كه مگر آمدنت ، بشارتش نيست ؟!

اي خاطرت با من مدام !

با كوله ات ، كو ، كي كدام

خاطره تكرار مي شود ؟

گويا جز اين عشق شريف ، رسالتش نيست !!

اي اعتبار جاده ها !

ناي زپا فتاده ها !

دلداده عقل مست من ،

دل دل ويران شدن است ؛

اما هنوز در هر نفس ،

به جاده ها دل بسته است !

شايد شبي ، گاهي ، شبانگاهي

بناگاه در سحر گاهي ،

آيي زدوردست ....

بيا ! دلم خسته است !

خسته است ....

آری،من و تو و حافظ و سعدی و مابقی هم با علم به این سرانجام بی سرانجام ،اسیر مسیر سراب آیین شدیم و هنوز هم می شویم به مثابه ی دیده بان دل و جان باخته ی شعر ماقبل آخرم:

ديده بان

يكي بود يكي نبود !

هميشه جاي يكي خالي بود ...

پناهنده ي پير اردوي چشمي غزل خيز ،

گناه ديدن و وادادن را تجربه مي كرد ،

چون بي گناهي ، پاي دار ....

نگاهي چو زسرخواستن نديد ،

زان دلازار ودلارام ،

فرياد دادخواهي زبيداد نگاهي زمزمه مي كرد

كه مي سرود نثر سليس سكوت سرد و سوزاني سراسر ؛

غريزي تر ز آهويي ،

گريز نتوان وزان گويي !

شوق شكار هرنگاه بي هوايش ،

سهم كوهنورد بي گدار بود!

.... در تن آشوب افيون نظر ،

نگريستن و گريستن ،

دفنش نمود در دخمه اي كور و نمور

و آنقدر ديد و نديد

كه ديده دزديد ديده بان

به ناچار اجل ؛

چو بي گناهي ، بالاي دار ...



اما آنچه ما را به صبح فردا و فرداها امیدوار می کند تنها "عشق" است و "عشق" که ضمانتی البته در کار نیست!با یک شعر MP3 تر،خطبه ی یلدا را ختم می نمایم:

پیس درد یونیسف

پدران از روی یک متن می خوانند :

- مرد باید سنگ زیرین آسیا باشد !

پسران اما ، بدون متن ، می پرسند :

- سنگ رویین آسیا ، نشود شویم آیا ؟

پدران می گویند :

- نه ! در متن چنین است : مرد باید و درد !

روزی نوبت خندیدن محله ی عبوس من ،

پدرم گفت : می رسد !

20-4-58

از میان غبار و زنگار ،شعرواره ای را در فرصت نگاه صبورتان می گذارم؛شعری جامانده از

سال 1384 بی خورشیدیِ واژه سوارِ واژگون که منم!ابراهیم نبوی در کتاب "دشمنان جامعه

ی سالم" ،داستانی دارد به نام "آن شب به دنیا آمدم" که آن داستان این گونه آغاز می شود:

" پدر همیشه عادت داشت در مورد شبی که به دنیا آمدم وراجی کند،مثل همیشه چهار زانو

نشست،شکمش را که یک هوا پیش آمده بود با کف دست مالید و جعبه ی سیگار هما را باز

کرد،سیگاری گیراند و انگار که داستان فتح خیبر را می گوید ماجرا را شروع کرد:..."


اما بیستم تیر سال 1358 که به عبارتی می شود 11 جولای 1979 ،درست همان لحظاتی که

من در شمال و در بارانکده ای به نام "شیرگاه" نزول اجلال می فرمودم مظفر بقایی در کرمان

به خون می غلتیدند ،درست کمی پیش تر از آنکه دولت مستعجل بازرگان روایت انقلاب و

بچه هایش را باور کند و استعفا ساز نماید،اندکی زان پس که فورد کاپولا با هزار و یکشب

رنج در بیشه های ویتنام توانست " اینک آخرالزمان " را به ساحل کن برساند من در میان

هزاران فولیکول و لوکوپلاست پلاسیده و تنی چند از سایرین نخستین گریه های یک عمر را

سر دادم و صد البته این گریه سر باز ایستادن ندارد از هنوز حتی همیشه گویی!

عرض می شود:

20/4/58

پیری درونم نفس پک می زند

پاهای خسته ی پایکوبان،بر زانو فرو می غلتد

دستان دسیسه ساز عمر،حسرت می زاید هنوز

رویا،رویایی تر!

درد،گستاخ تر!

سادگی،رنگین تر!

غروب غرور،نزدیک است.

جسارت در زفاف سازش می لغزد نغز

پویایی به رخوتی پیمان می شکند

از دست نرو تا از دست نروم

چه گذشت و چند و چون

زان لحظه ی آغاز تا ضجه اکنون

چه فرقی دارد گر یار بخواند

نزدیک ترین فرشته ی خدا،

تاریخ تولد هیچ کس را نمی داند...





صدایم کن؛صدای تو خوب است!

شب،نم نم اشکم به دور از مردمک های نگهبان بر گونه می لغزد و یک دل سیر،رود می شود. بی آنکه در هراس نیش لبخند کسی با کودک درونش بی اعتنایی ساز کند؛کودک درونش همان نقاب شیک پوش جنونش،پیش همسایه هاست!

شب،نماز باشد اگر،دستان سرما نشینم در ایستگاه قنوت،متوقف مانده ست.فکر می کند امشب باران می بارد و تو می آیی و با صدای خیس خنده هایت،صدایم می زنی :"بهنام!..."

شب،نمی داند اگر صدایت را بنوشم لحظه ای حتی به وسعت یک ثانیه ی رمیده،برایش تا خود خروس خوان صبح فردا قصه های هزار و یک شب را روایت می کنم با طرح لبخند!

شب،نمی دانی چه رنجی می کشم بی صدای دلارامت،دلارای گونه ی زخمی برگ!

صدایم کن همین امشب که داغونم...

"نجوای نجیب ناجی"

همین شب سگرمه پوش

چیزی را بهانه کن

در کوچه ای گریه بلد

نام مرا ترانه کن؛

تمام آرزو این است!

من گفتنی تر از لبت،

هرگز نبودم لحظه ای...

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن!

صدای سلام من شباجین را از ماورای دیوار می شنوید؛می خواهم از

رنجی وفادار و صبور حرف بزنم؛اگر تاب مویه شنیدن در شماست آغاز

می کنم پایان یک بیدل نوشت از سرنوشت را:

خسته ام؛به ناخوانده های این شهر شبیه ترم و بقای قهرمانانه ی

بغض از من نفس می گیرد؛بغضی از ضجه لبالب،سر انبساط دارد و در

حال خفه شدنم!

هراسی در سینه ام عیالوار می شود و من تکیدگی را برای سلولهایم

معنا می کنم!با خودمان چه کرده ایم؟

ای دل دربدر من!کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟

ای بازنده ی بالفطره!آخرین باری که خندیدی چند هزار سال پیش بود؟

ای دلک وای به حال!تو که با بال شکسته پریدن هنرت بود و هوای

رسیدن به سرت بود به کجا رسیدی؟

دره نشین بی پناه!بگذار آخرین ترانه ی دلخراش بختت را ضجه

بزنم:تو به اتهام دلدادگی افسارگسیخته ات تبعید می شوی به اتاقت تا

زنده به گورتر برنجی و بمیری و نمیری و ...این غصه ادامه دارد!

از این مجنون تر هم خواهی شد ای دل نقره داغ من!تو سزاواترین دل

سوته دلان بی نصیبی تا هیهات نصیب صلیب گردی...

نگاهت را ای دل بدسرنوشت،از جاده ها برگیر؛روایت شد امید

ممنوع!پناه ممنوع!هزاران سال،نگاه ممنوع!

در انزوای وحشی ات،خلع سلاح شو تا بعد...

عطف به سابق شدنو یکی به پیوست بزنه

به خط پایان می رسم؛یکی برام دست بزنه

 

مجلس ختمم واسه چی؟خودم ختم مجالسم!

بغض یه گرزو بی خیال!خودم یه اشک خالصم

 

تو خود تیر خلاصی،از چی خلاصت بکنم؟

تا تو خلاصم نکنی من التماست بکنم...

 

گر بودنم در یادت نمانده است رفتنم رو یادی نباد.تا هرگز،خداحافظ!

                               خاطرات شناسنامه ی من


 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

 

...آن سالها گذشت؛

سالهایی که آزادی از خیابان آیزنهاور می گذشت!

سالهای گدایی مارکس در خیابان ورشو،

به خاکستر نشستن آزادی در پرده،

سالهای لب های متهم به لبخند

و هفت سین های بی سفره اما

هنوز در راه بود!

 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

 

این سالها هم خواهد گذشت؛

سالهای آوارگی من و شناسنامه ام،

سالهای دلهای بی سرزمین

سالهای دلگیر دلهای در تبعید

که کسی دلتنگ من نمی شود...

 

آن سالها گذشت؛

سالهای گذشتن از خیابان سالوادوره آلنده بود!

من هنوز منتظرم که بیایی

سالهایی خواهد آمد

سالهایی که هنوز منتظرت خواهم بود،

در خیابانی که ایزابل آلنده نام خواهد داشت...

 

 

...آن سالها گذشت؛

 سالهای زوال!

این سالها هم خواهد گذشت؛

 سالهای ملال!

با من اما آنچه خواهد ماند

حسرت یارانی ست که...


              15  آذر1387-تهران

 

 

 

این وقت شب؛good morning

زنگ ساعت زنگ زده خبر می داد ساعت،صفر مرزی زمان ست:12

شب! ندای دکلمه ی شاملو ساعتی ست که بر منی که از لج بخت

لجوج،در تب و درد شناورم باریدن می ورزد در موسیقی فریدون

شهبازیان!این گونه در میان واژگانی که بامداد بزرگ در این نیم شبان

به ذهنم هدیه کرده ست شعرواره Good morning  بودن می یابد.

 

Good morning! 

 

دردا با بختیار ناشده عمری،

من برگزیده ی کدامین دُردانه دردم؟

تنگاتنگِ کدامین آغوش ست،

تنهاییِ ارواح مغشوش من و نیاکانم؟

استجابتِ کدامین نفرین وفا تاخته

در کدامین بی صلا صلاة نیم شبانم؟

اما تو،

تو ای مهتاب تارک شبانه شبِ خیال!

این کدامین و کدامین را بهل به دل من!

تنها اما، به تنهاترین بی منِ شهر که منم بگو:

" صلة کدام قصیده ای،ای غزل؟ "

تا در فریادترین خدایای عهد جدید

التماسش کنم در نمازی که توام حاجتی

و صبحی اش که به آمدنت در استجابتی!

غزل غزل های سلیمان من!

غزل غزل ...

  اینک - نارمک

 

**شبانه شب،نوواژه ای رهیده در دامن ذهنم باد کو به شبی آمده شبی را به پی اندرست و دریغای روزی،روزی شب زدگان بود و باد!

 

خاطره ی صخره

خاطره ي صخره

 

 

بيانيه ي طوفان زاي موجي

 

كه حريم ساحل نمي شناخت،

 

شلاق خيس اقتدار كوبيد

 

برتن تسليم شن!

 

ترس لحظه هاي مرگ

 

برقامت شن هاي ساحل ريخت

 

- شايد هم ساحل نشينان –

 

پژواك آرام دزد « بر مي گردم»

 

در گوش شن ماند ...

 

از همان روز كه نگاه گرم و زمستاني ات

 

باريد و رفت،

 

مي لرزم هنوز ...

 

مطلب از این قرار است

به غرور لعنتی ات بگو

نگران نباشد!

عرض می شود:

القصه ،غرض بیتوته نبود

نفسی که تازه کنم،

بیش تر از پیش تر

فدایت می شوم این بار...


تو ببار

تو ببار! 

آن قدر پشت گلو، از گله پر شد

که گلویم به تل خاک نشسته ست!

تو که ناز ابرهای کویریِ

کافی ست همین عصر مبهوت جمعه

صدایم از دلتنگی بلرزد که می لرزد

و نگاهم در غم چشم تو پاشویه کند

تا از همین ابرک عابر

ترانه بارانی شود

که دریا را آب ببرد

پشت تاریخ هزار ساله ی بغض من و فرهاد

اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان

سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها

ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من!

یاد سیال تو با جمعه ی من

چه سرانجامی رقم زد؟

username

"username"


...نامت پیش از تو می آید

هیچ، نماند هیچ به نامی کو نامند...

پس چه فرقی دارد،

نام عزیزت چه باشد؟!

 

نامت هرچه باشد،

زیباتر از آنی که می بینند.

بی تاب تر از آنم که می بینی؛

بیتاتر وزانی زیبا!

 

نامت هرچه باشد،

پلنگی ست و دلی در دست

   و ماهی در فرادست

   که نرسد که نرسد...

 

 دامت چو که باشد

 نامت هرچه باشد،

  با حجم بغض می خوانمت!

تحقق

 تحقق

 

آمده بودم با کوله باری از ایده های ناب؛

  اینکه چگونه زیباتر شوم،

  که دلبرانه تر بنگرم،

   بی بهانه تر بخندم

   و عاشقانه تر...

 

آمده بودم با ایده های سبز،

   خیال های نقرابی

 و گونه های گلسرخی،

 صدای مستانه لبخندم...

 هیهات! خاطرات...

آمده بودم با لولی ترین ایده ها

   که در راستای تحقق

   خاک خورده اند،

   بر آستانش!

 

می روم با کوله یادی کهن حسرت،

   حسرت چتری که عصا،

   منی که خیس،

 تویی که خیس...

 حسرت بوی خاک و بوی خدا!

 

می روم با کوله زاری حسرت دیرینه کال

  که در مرز تحقق

   توقیف شد؛

 پای دیوار بهشت...

 

می روم

پیش تر اما با کوله خشمی،

 کوله خشمی از نفرت لبالب،

   نفرت از بخش تحقق،

 با شعله ی ققنوس دلان،

 باخوشه ی باروت اشک

 در آستانه ی انفجارم،انفجار

   که محقق می شود...

نیمه ی طناز ماه

سلام!

ایده ی سرودن یک شعر،معمولا از جایی می آید که


خیلی انتظارش را نداریم.بهمن خیلی زمستانی سال


بود؛گرم تماشای فیلم "Head in clouds " یا "سر


در ابرها" بودم.چارلیز ترون با ایفای کاراکتر


دختری خوشابر احوال به نام "گیلدا" در اواسط فیلم


و در پاسخ به این پرسش که " آیا همیشه خودت



روابط زندگی ات را آغاز می کنی؟" پاسخی داد که


منجر به میلاد شعری در ذهنم شد؛بد نیست قبل از


شعر،پاسخ گیلدا را بخوانیم:

" یه وقتایی،یکی رو می بینی که از اون طرف


خیابون رد میشه،با وجودی که تا حالا ندیدیش اما یه


حسی،نگاهی یا چیز خاصی اونو تو نگاهت و تو


ذهنت،از بقیه متفاوت می کنه!اگه نری اون طرف و


باهاش سر صحبت رو باز نکنی،دیگه هیچ وقت نمی


بینی اش و چیزی هم بین شما شروع نمیشه و اون


واسه همیشه میره!"


یه ساعت بعد،کار پخت و پز شعر تمام شد و نشستم


بقیه ی فیلم را ببینم.شعر مذکور را نظاره بفرمایید و


به معایبش اشاره بفرمایید،لطفا!



 

"نیمه ی طناز ماه"


 

ماورای قصه ی راویان و راهیان

پشت پلک پرده پوش چشم ماه

زیر پوست دشت تن،گمگشت دل

 آیه ای یا سایه ای،

 صله ای یا سوره ای ست

 پنهان ز تاراج نگاه،

 نیمه ی طناز ماه...

 

مهربانا!

در عمق بی مهر کلام سرد رود

می توان ناگفته های مهربانی را شنید،

می توان نغمه های کامرانی را سرود...

 

در سکوتی بی تاب شکستن

ناگفته ها بر لب چشمی است!

می توان شوقی ندید،

 شوری نخواند،

 شعری نگفت،اما

 برای خواستن و گفتن

 هر لحظه هم دیرست.

 و ناگه می رود،و ناگه می رویم،

وین رسم تقدیرست...

]چشمهای منتظر به پیچ جاده

به نام خدای راهها و نگاهها؛

   خدای چشم به راهها!


...بر سردترین سکوی سیمانی قرار همیشگی مان،بیقرار آمدنت

هستم؛بیقرارترین سلول جهان در درونم بیتابی پیشه کرده

ست.پکرترین ثانیه ی شناسنامه ام از هوش می رود و غریبه ترین

یاخته ی وجودم که از شدت بی توجهی ام،تکیده تر از آخرین دیدارمان

شده است غرغر را ساز می کند.

یار یادهای خوش!بر سر قرار نانهاده ات با من،مومنانه ایستاده ام و با

 همه ی وجودم،تنها چاره ای که می توانم را می آزمایم: انتظار!همین

 انتظار افیونی را می گویم.حالا دیگر کلاغهای پارک هم به حماقت

بازندگان عشق می خندند.چند وقتی هست که حتی شرم دارم به

صورتک آدم آهنی های این حوالی نگاه کنم.

بی تاب کرده لبم را

قصد قصیده ای مست

تا مدام گویمت:دوستت دارم

وقتی شوق شنیدنت هست...

فقط کافی ست یک لحظه ببینمت؛نمی دانی چه نقشه ها برای همان یک

لحظه در سرم می غلتد.تمام پسادمانت را نیز مصادره خواهم کرد...

بگذریم؛سالها سال است که بساط انتظار پهن است و ...

coming soon

                      می آید (۱)

           می آید!

          ناتوردشت کویرم

          و مهمان تمام جاده ها!

         دلم به یقین گمانی ست؛

        گمان دستی از آسمان

                        آسمانا!

                       دستی..

 

                         می آید(۲)

        آمد؛

       نه از راهی که ردی داشت!

 

       رفت؛

       نه زان کوچه که کوچش را گریستیم!

 

      باز آید؛

     نه از پیچی که می پاییم...

تقویم تاریک:

امروز،جمعه اول آذر سال 1387 مطابق است با چه و چه و...

 

آذر آمد

ز پس تن تشنه آبانی

که آمد ز پس بی مهرتر مهری!

این روزها کس نمی ماند به نامش هیچ،هیچ

آذر قلبی شرر مست و دل اخگر

به سرمازده دستش نگنجد

این آذر و آن آذر وهر آذر...

 

تقویم تاریک:

امروز،جمعه اول آذر سال 1387 مطابق است با چه و چه و...

 

جمعه اما من ،

نماز درد می خوانم فرادی

جمعه اما من،

رو به جاده،

با هزار سلول بی تاب

در صفی آشفته گیسو

تا غروبی احمقانه

نماز درد می خوانم؛بی وفا!

جمعه اما من،

جمعه اما تو،

جمعه اما عشق...

 

زخم اثنی عشر؛ردیف1240001

سلام!
کسالت،رسالت ثانیه هاست
و رسولان،کسل تر کسان ند.
از این هم که کسل تر شوم
مبعث من رسد فرا
بر ناسزا ناسزاوارانی که
با پیش بند نیشخندی می غرند:
"خسته نباشید"
شعورم درد می گیرد
اما تو رنج نه ای؛
ترنجی!
رنجم نده!


بگذار خاطره ای گویمت؛حوصله ات هست؟کاش!



همین سال 1387 بود،میان بهار!هرچند بهاری در میان نبود.



از این چنین زیستن،نگریستن و گریستن خسته تر از بردگان بودم!



پای پاییدن نبود و نای پوییدن نماند؛گفتم :



تولد:20-4-1358

مرگ:15-2- 1387

...چشم گشودم اینجا کجاست؟جهنم؟احتمالا...



پس اینها چرا آمدند؟بهزاد-برادرم-و...!



نکند باز هم نمرده ام؟نه!



-داداش!دراز بکش؛سرم از رگت بیرون میاد!



 

عاصی تر از همه و همیشه،می گریستم.گفتم دوستانم را

بیاورید؛کاغذ و قلم را در حالیکه به تقویم سرم نگاه غضب آلودم

 بود گرفتم؛3 روز در کمای عمیق بودم!


این شعر آن لحظه جان و جای گرفت؛در بیمارستان رازی...



 

 

 

پریدن و نپریدن ممنوع !

خسته تر از صبر صبورم ؛

در بی ستون ترین مهرهایم امّا ،

باز هم خدا " و نَجعَل المستضعفینَ .... " می خواند !

رمقی کو ، امیدی آید پی اش ؟

خسته تر از صبر صبورم !

کس نباید می فهمید که می روم

- کسی آمدنم را نفهمیده بود

کسی بودنم را نخندیده بود –

پس خدایا ! خداحافظ ! من رفتم زین جهانت !

سپس خدایا ! سلام ! آمده ام به این جهانت !

..... چشم بستم و چشم گشودم ؛

اینها چرا آمده اند ؟ نکند نرفته ام ؟

 نکند باز هم ، آن بی نیاز هم ،

 روا ندید روایت روادیدم را !

دو سه آفتابی را تقویم سرم می گفت نبوده ام !

- نرفته ام امّا نبوده ام ! -

خدا را چه می شود ؟

این خدای بنده خدا را چه می شود ؟

نه ! من و مشق هزار باره ی مکتب درد جهان ؟!

من مشق هایم را نوشته ام !

من دردهایم را کشیده ام !

من مشق هایم را کشیده ام ؛

سیاه سیاه ، ورق ورق ، نفس نفس !

 

من نبوده ام ؛

من نرفته ام ؛

هنوز هم امّا ،

من نیستم ؛ نه بر خاک ، نه در خاک

اسیر مسیرم هنوز ، منِ بنده خدا ....



کسی الهه ناز را نمی نوازد

PLAY IT AGAIN!

 

یه بغض بی صدا،یه سال بی بهار

یه سنتور یتیم،هنوز تو انتظار


یه ساز منتظر،که مونده یادگار

تو هر تارش یه درد،به یاد خوب یار


 

یه سنتور غریب،تو دستای غبار

هنوز هم منتظر،هنوز هم بیقرار


 

یه ساز بی صدا،یه سال بی بهار

یه سوز سینه سوز،یه سال آزگار...

وب نوشتی در تخت خواب

سلام!

همه چیز اتفاقی آغاز شد؛نه!کودکی مان را نمی گویم کامیار!اتفاقات

 امروز،منظورم هست.

8 صبح به وقت شرق تهران بیدار شدم.یه نگاه به تصویر کلبه ی

 مجازی،مجازخانه،کامپیوتر یا هر اسمی که می ذاری انداختم از

 تصویر پاییزش خوشم نیومد؛یه عکس کم کنتراست داشتم از آیدا که

 سرش رو گذاشته بود رو سینه ی شاملو،اونو بزرگش کردم(که بی

 کیفیت تر هم شد)بعد یه سر به وبلاگم زدم که کسی هنوز بیدار نشده

 بود تا به لانه ام لینک کند،رفتم سراغ وبلاگ های به روز شده !از

 اسم " نامه هایی به حجم سفید " خوشم اومد به کلیک راست

 اصرار کردم تا راضی شد در وب کده ی تو رو وا کنه!


دیدم از کودکی از دست رفته نوشتی؛یاد یه تیکه از شعر " سالهاست

 مرده ام " خودم افتادم که میون تمام شعرام،یه قرب خاصی تو ذهنم

 داره؛آخه این شعر رو واسه این به دنیا آوردمش که وقتی از دنیا

 رفتم جای منو بگیره و به جای من با فاتحه خونهای غریبستانی که

 توش دفنم،سلام و علیک کنه و عصر پنج شنبه ی خوبی رو واسه

 اونا آرزو کنه!در عین حال به من بگه کیا اومدن سر قبرم؛شعره

 اینه:



 

                    " سالهاست مرده ام ! "

روزها ،

ماهها ، سالها می آیند و می روند !

سالهاست رفته ای و نمی آیی !

 

گر چه هر روز صبح می شود ،

سالهاست صبح نشده است !

 

اندکی می گذرد ؛ شب می شود .

 سالهاست گر چه ،شب بوده است !

 

گر چه پیرتر شده ام ،

سالهاست بزرگ تر نشدم !

- این آداب مرداب است -

 

سالهاست نزیسته ام ؛

من و زندگی ، پناه خدا را ، به انتظارت مانده ایم

 

سالهاست .....

نازنین ! این سالهاست سالها ، عمر من است !

ناگهان می شنوی :

 

" سالهاست مرده است ..... " 

   " بهنام درزی بورخانی "

 

 

آره!یار موافق کوچ کرده ی من!سرتو درد آوردم!نه؟از بخت بدت بود

که اومدم سراغت؛ساعت 9 صبح هست!من چقدر کند تایپ می کنم...

WANTED

 Wanted :

 

جان و دل خسته را ، میل وفا می کشد .

ای تو و ای نگاهت ؛ مرا چه ها می کشد .

 

هر نظرت دام من ، دامی خدا را فکن !

آخر مرا نه چشمت ، خدا خدا می کشد !

 

دامت اگر بخت من ، نظر به صیدت فکن

غم نگاه صیاد ، چه بی صدا می کشد !

 

در عطش یک نگاه ، چشم فرات است به راه

این عطش آتشین ، صید ترا می کشد !

 

تا نگهت با من است ، تیغ نگاهت کشم

بی نگهت وان عطش ، ولی مرا می کشد !

 

 ****

 

هر که زراه آمده ست زخمی به جانم زد ست

زین همه زخمم ولی ، یادت جدا می کشد!

 

چشمت به خود خواندم ؛ کشان کشان آمدم !

چشمت مرا می کشید ، حالاچرا می کشد؟

 

همان نگاه اول، دل به کف دار داد

دردی چنانم چنین ، هر لحظه تا می کشد!

 

هر که بلا می دهد تن ز بلا می رهد

وانکه بلا می کشد خدای ورا می کشد!

 

نپرس که را می کشد ! ببین چرا می کشد !

هر کوچوما را کشد ، چرا، خدا می کشد ؟

 

هر انکه خونی بر بخت ، عربده ها می کشد

وان را که خونش بریخت ، چه ضجه ها می کشد

 

دو چشم خونریز تو ، مست و غزلخوان بود

گر زگذر نایدش مرا صدا ، می کشد !

 

 

یاری مگر منت گر ، با مرگ من برابر

زهر غمی فراتر ، این درد مرا

  این درد مرا 

  این درد مرا می کشد


جان و دل خسته را ، میل وفا می کشد

ای تو وای نگاهت ، مرا چه ها می کشد ....

 

 

آتشبار نیاگارا ، آخرین جمعه ، آخرین قهوه

 

آتشبار نیاگارا ، آخرین جمعه ، آخرین قهوه


الان که هفته ی آخر آبان است یک اتفاق بد افتاد؛بگذریم!

به نظر می رسد اردیبهشت،ماه خوبی است؛واقعا چرا باید سیاه

نوشت؟بیایید از خوبی بنویسیم.از دلهایی که می رود،از دلبرانی که نمی

روند؛اصلا بیایید واژه ی رفتن را یتیم کنیم:بیایید بیاییم!چطور به نظر

می رسد؟بگذریم...

داشتم می گفتم اردیبهشت،ماه خوبی ست،حتی الان که آبان است و یک

اتفاق بد افتاده است،اردیبهشت،ماه خوبی است.هفتم اردیبهشت سال

1337 در خیابان نادری سابق،عمارتی سلولوییدی به وسیله ی گروه

ارامنه ی معمار بنا شد و سینما نیاگارا نام گرفت!همین سینمایی که به

واسطه ی تابعیت جز از کل،اسمش را گذاشتند سینما جمهوری!

سه سال بعد،در همان حول و حوش اردیبهشت،چون ماه خوبی

ست،سینمایی مجهز با همین نام ولی با صندلی های مبله و سیستم

تهویه فرنگی در گنبد کاووس افتتاح شد:سینما نیاگارای گنبد که مدرن

تر از همنام تهرانی بود 47 نفر کم ظرفیت تر از آن بود.مضاف براین

موارد،سینما نیاگارای پایتخت دارای تراسی بود که 1700 نفر می

توانستند در آن سلطان قلبها را همسرایی کنند!

سینماروهای وب گرد،دلدادگی قابل ذکری به کافه هم دارند و شاید پس

از خروج از سینما آفریقا،قهوه ای را در کافه پنجره ی کوچه پشتی

تجربه کرده اند،پست جدید وب خود را همانجا تمام کرده اند و بر بال

 آهنگ واروژان سبک تر شده اند.در خاطره ی طبقه ی دوم همان

سالن جمهوری سکانس های کافه نشینی فرهاد و بیات و... به یادگار

مانده است...

نسل پیشین به یاد دارند در نوروز سال 1351 سینما آتلانتیک(آفریقا)

در آتش سوخت؛ شرح شرحه ی سینما رکس که بسیار برفت یا همین

سینمای آزادی که ققنوس شده ست،دیروز هم سینما جمهوری...

یه کافه بود به نام آنتراکت، که از علی حاتمی فقید به لیلا حاتمی و علی

مصفا رسید و آنها هم اتمسفر دلبرانه ای در آن آفریدند ،مثل کلوپ فیلم

کوتاه!که طبقه ی پایین آن سینمایی بود به نام جمهوری؛آره،بود...

بله ! با وجودی که اردیبهشت، ماهی خوبی ست و آبان هم به سبب

آریستوکراسی  کروماتیک، ماه خیلی خوبی است اما دیروز جمعه 24

آبان سینما جمهوری، همان سینمای پایین کافه آنتراکت، تن به خاکستر

 داد...

 

 بهنام درزی - 25 آبان 87

 

سلام هم شنبه ای!

سلام

 

از آخرين سلام ما ، فصل ها رفته


سكوت در حنجره ات ترانه مي خواند


و من در ترانه ات ، يك هميشه منتظر !


از اولين سلام ما ، سالها رفته


شكنجه ي سكوت در نجواي بي وقفه ي شبانه ي ما يادت هست ؟


اكنون اما ؛


اين سكوت لعنتي ، از ما انتقام مي گيرد


هرچند هنوز هم مي توان ،


با سلامي سكوت را تسليم كرد ؛


سلام !

 


هفت خوان هفته

شنبه؛

بی بهانه دلگیر شدن

با هر کسی درگیر شدن


یک شنبه؛

روز دلتنگی خورشید

ظهر ظهور تردید


دوشنبه؛

آغازی بی سرانجام

 میلاد نام بهنام


سه شنبه؛

تعریف تکراری درد

تقدیر اجباری مرد


چهارشنبه؛

اداره و آمار کارتکس

3عصر،سینما رکس


پنج شنبه؛

غروب دلگیر خدا

گلایول و فاتحه های بی صدا


جمعه؛

چشمهای خیس و بیقرار

سالها انتظار و انتظار...

ارواح بلورآجین-2

اندکی از آغاز فصل دوم نمیگذرد که می فهمیم پروژه ی خیانت کلید خورده است!شاید به یاد مرد سوم (کارول رید )با داستان و فیلمنامه ای از گراهام گرین نیفتیم اما ناخودآگاه سریالی از خیانات داستانهای کیمیایی رژه خواهد رفت:
ردپای گرگ و قهرمان اسب سوار میدان فردوسی که یادتان هست؟ محال است که دیالوگ امیرعلی "اعتراض" با شریفه یادتان نباشد؛در واقع منولوگ او با جنازه ی شریفه و آنجا که می گوید:"کی اسمت رو گذاشت شریفه؟!" بگذارید مثال به روزتری بیاورم:خیانت پاریسی دریا با دلدادگی به امانوئل و جفا به سهند...
آنچه در ادامه با قهرمانان کیمیایی می ماند حس زخمی و زخمه ای از obession همیشگی!احتمالا این زخمه را با تام کروز در چشمان کاملا بسته در خاطر دارید!
اما سهم خائن می تواند همین هم نباشد.آیا خائن لیاقت چنین عذابی را دارد؟برادران آب منگل در قیصر نداشتند و "احمد" در جسدهای شیشه ای دارد...
آن زمانی که ناباکوف با "لولیتا" در صدر نشست این پرسش مطرح شده بود که نکند این دغدغه ی خودش بوده باشد!هرچند در ادامه اتهام انحراف جنسی از ناباکوف رفع شد ولی آیا این دغدغه ی "خیانت" در شمار دلتنگیهای زندگی واقعی کیمیایی جای دارد؟
                                                                             ادامه دارد

عزراییل عاشق می شود!

به نام خدای ثانیه ها،سانت ها و سنت ها!
سلام بر یاران حقیقی فضای مجازی!
امروز به رسم هدیه شعری خاص را پیشکش می کنم:

 

 

.... و عزراييل عاشق مي شود !

 

دورترين فرشته از دست زمين


نزديك ترين فرشته ي اهورا


از من به من نزديك تر


وكزمن است نزديك تر ، تورا


چون كوليان رهسپار، با كوله اي نفس بار


با هرشتاب و هردرنگ


توشه گرداند پربارتر


ميرنفسگير ، از نفسهاي آخر


چون صفير نفخ صور ، چون سفير قلب سنگ


آهسته و سبك پا ، بناگه و پاورچين !


در فرصتي چه كوته ، با دستاني نفس چين !


از راه مي رسد چو اشباح ، درهاله ي تن مه


در بستري پراز نور ، از هرحريمي در عبور


مي رسد از كوههاي دور ، از دورترين ده كور


آرام مي آيد و آرام ، مي برد !


آن روز ، اما چه گذشت ؟


در انديشه ، چون هميشه ، رِودپي سرود راجعون


آن روز ، چون نخفته بيدار گشت


مي رود و مي كشد ؛ دل سنگش پي ليلي كُشي


دل نبسته است تا بداند به مسلخ مي رود پي اش ، مجنون !


درد دلي كه داغدار گشت ! !


جانان ماندگار به جانستان روزگار ، چنين گفت :


گاه آزمون است ، دل سراپا شوق ديدارست


كه را ؟ آنكه غزل وار در شعرم شگفت


آيين امروزت ، بسيار دشوارست ؛


شاهكاربايد در دستان تو خفت !


اما نشان مه نشانش:


عطش آتش است و يادباد


كاتشي در دامن هستی نهاد!


خورشيد را هرم تنش ، بي تاب كرده است


زشرم آتش سوزان قلبش


زمين سرد و خورشيدسردرلاك خواب كرده است !


ستاره از نگاهش نور مي چيند


مهتاب كم سوتر از فانوس مي تابد
 

شبي كه آسمان را در خواب مي بيند


كهكشان در بستر كابوس مي خوابد


از آن نگاه آتشين ، وزان دوچشم نازنين


نگاه بي هوا را برحذردار


شعله هاي بي شمارست دركمين !


دوصددل ، سوخته ي آن دل سرد است


زمهرش ، ماه ومهر هم بي نصيب است


سهمت زان درياي ژرفاژرف


سهم تير است ازتردي برف


افسونگر ابليس ، همين دوچشم شيطان فريب است


كروبي ربوبي سوي زمين گشت


- به سوداي آزمون -


دل مرده ي مرگ آفرين


خوش زگل چيدن پارين ديرين ،


صداي ضجه هاي ليلي ، دم مرگ


گريه ي فرهاد برقبر شيرين


خوش خوشان ، خنده كنان


پاي نهاد دربهشت شاهكار نشين !


تاپاي در تقويم قدمهاي مسافر مي نهاد


گره ازگربيان كوله مي گشود


فرشته ي نافرمان درسايه اش رسوب كرد


وسوسه مي روياند ، يقين مي زدود


بادي وزيد ، بويي آمد هم عطر بهشت


آخرين آيه ها را از يادش مي ربود


لحظه اي مردد شد تا يك نگاه ، آري تنها يك نگاه !


نگرد نگار را ، شيطان ، خندان مي نمود !


همين يك نگاه ، آري همين يك نگاه به شكار


آغاز نرمي دل سخت صياد بود


هوا از نفس ابليس ملبس شد


دل داد نفس گير ، چه بي تاب و چه بس زود


š›œ

در تنش چيزي فرو ريخت


چون سقوط تك درخت انجير معابد
 

يا آتشي بريك عمر عبادتهاي عابد !


دستانش ناي مشت شدن نيافت


زانوانش تاب ايستادن نداشت


روياي شيرين خوبرويان نبافت


زهرخندي برلب كفر، برجاي گذاشت ...

š›œ

كسي اما نديد آيا؟


هراس زندگان به نافرماني لغزيد


ياجان زجانانش گرفت


به جانان جهان بخشيد


مدتهاست اما مي بينند يكي خسته


سيه پوشي غريب و دل شكسته


سيل مي گريد زار وزار


گريبان چاك برآن مزار


هرغروب نفس گير پنج شنبه هاي دل گرفته ي خدا !


 

 


ارواح بلورآجین-1

(نقب بی نقاب به رمان جسدهای شیشه ای)

 

 

همان ابتدای کتاب،جستاری به معروف ترین شعر زمستانی

 معاصر می زند؛از م-امید ! وقتی می خوانی" قرارِسرخی

 آسمان زمستان در شب،برف روزاست.اما نه برف آمد و نه

 ثریا"



همان پاراگراف اول،دو خصوصیت برجستگی می کند:



1-ایماژ سازی



2-دکوپاژ قیود زمان ومکان در بطن میزانسن وار رمان و

 توصیف آکساسوارگونه ی اشیا؛گویی با طراحی صحنه ی

 رویایی روبروییم.مثل پلی که در پس لبخند مونالیزا لمیده

 است.



اما با آغاز روابط انسانی در فصل نخست،یک مثلث پدید می

 آید و همان گمان های همیشگی!خیانت،حسادت و رمانس

 رنگ باخته ای در مصاف با رفاقت!شاید همان هزارتوی


 بورخسی کیمیایی در "غزل"...



در ادامه به شباهت های امضای کیمیایی با گراهام گرین در"

 آمریکایی آرام"،"مرد سوم" و... اشارتی می رود بی کنایتی

 البته!

یک بار دیگر به جدول نیازهای مازلویی کیمیایی در کلام

"احمد"بنگرید: کتاب،فیلم،کاغذ،قلم و...!هرچند من کاوه را

شبیه تر به کیمیایی می دانم.

                                                                                           ...ادامه دارد!

حالم از همیشه بدتر شده است


                                                            به بچه ای که ... 


بقای بازماندگان

به همین سادگی


فتادم از بام امید!


این همه ی سرگذشت من بود؛


سرگذشت همه ی درّه نشینان ...




پشت این دیوار،


کنج آن کلبه،


پس آن کوچه


طول این جّاده،


ذهن هرگوشه،


بی اعتنا به مرگ من،


زندگی در وزش است!


امّا پای همین دیوار،


پشت همان کلبه،


سر همان کوچه،


لب همین جادّه،


هر گوشه ی ذهنم،


بی اعتنا به زندگی،


مرگی پی آرامش است،


نه به همین سادگی!!


هیچ کس می آید!

در دستانم طلوع کن!

صبر صبورانه ای ابر بغض آلوده ی عصیان زده ی گنگ،

سیلی شد و بارید ...

 

در دستانم طلوع کن!

در سپیده ای که نیم نگاهت بر دنبالك شب می نشیند.

- لحظه ی اعدام شب -

 

در دستانم طلوع کن!

دستان گشوده ام به قامت بهار است.

در افسون فسرده ی دی که می کوچد زخاک،

لحظه ی رسیدن تو، نهایت بهار است،

 

ولوله ای است در قلبم!

هلهله ای است از جنس تنبیه سکوت،

غم به سوگ سرور ما بنشسته نك:

 

آری از آسمان،

در کوچه ای مهتاب نشان،

بر نبض جادّه، بی گمان

با کوله بار نور و شور،

کسی می آید ...

 

 

 

حسرت پیرو صبور

 

چه وحشتی سهم من از شبای مرگ دستاته

به تشنگی ام قسم بتاب ، چشمه ی نوری باهاته

 

چشماتو واکن نازنین ، تو تاریکی جون می کنّم

ستاره سوسو می زنه ، ولی صداش نمی زنم

 

دشمنی ، تو قصّه نبود ؛ قصّه ، تَهِش رسیدنه

رو قصّه ها رو خط نکش ، وقتِ یه پل کشیدنه 

 

قصّه یه جور دیگه بود ، این صفحه ها رو جانذار

رو متن قصّه گوی شب ، لحظه به لحظه پانذار

 

اگه بخواهی با یک نگات ، مهتاب به یلدا می پاشه

به حرمت شبای عشق ، خورشید دیگه پا نمی شه

 

یه ریسه از ستاره رو ، تو کوچه آذین می زنم

رو لب هر بوفی بگی ، پیله به پیله می تنم

 

بد جوری کم آوردم ، دل داره نا امید میشه

نکنه یه وقتی برسی ، موهام یه دست سپید بشه

 

یا اونقده دیر برسی ، تو رو به خونه ام بیارن

رو در خونه ام بخونی : دو تا تاریخ با اسم من

 

تو سبز ترین کوچه ی شهر ، تشنگی بیداد می کنه

یه جوری تشنگی مده که دریا لَه لَه می زنه

 

ته همین کوچه ی سبز ، خاک رو تن پلاکمه

سبزی اش اگه ازیادته ، یادت نره که چی کمه

 

 

یه خونه از خشت جونم ، فقط زیادی تاریکه

به تشنگی ام قسم بیا ، به جای پاشم نزدیکه

 

جونم برات بگه جونم ! از اون روزا ، عاشق ترم

بازم نازم اگه نیای ، تو هر خونه دربدرم

 

سخته به هر فانوسکی ، گردن عشقمو کج کنی

می دونی که قسمتم میشه ، اگه نیای لج کنی

 

تو فرصت ناب خدا واسه ستایش شدنی

یه حسرت صبور و پیر ، به قدمت عمر منی

 

 

 21 اردی بهشت 87 تهران

 

یک پیشنهاد خیلی جدی


سلام یاران حقیقی فضای مجازی !

با یک پیشنهاد ادبی وسینمایی که تلنگری به دست و دل ما بزند چگونه تا می کنید؟

کیمیای سینمای ایران،مسعود خان کیمیایی رمانی دارد با نام جسدهای شیشه ای که بهترین رمانیست

 که خوانده ام.این رمان که بارها و بارها به دلتان چنگ می زند،گریه های نا گریز را رفیق گونه

 هایتان می کند و یا حتی،خنده را مهمان لب تان می نماید را انشارات اختران به چاپ رسانده است.

این خطابه ی دلبرانه و دلارا و دلاوا پر از نشانه های سینمایی،سیاسی،اجتماعی،تاریخی و به نوعی

 نو زندگی را از نظرکده ی کیمیایی به عرضه می نهد.

از آن کتاب هایی ست که باید پیش از مرگ خواند و پس از آن از خدا خواست فرصتی دهد تا زیباتر

 ببینیم؛همین کوچه وخیابان را...

آیا آماده ی فصل به فصل سفر،بر بال دنیای کیمیایی و با همراهی هم هستید ؟ بگویید تا سفر ساز کنیم...

 

از همه جاده ها می آید!

عشق از مرز اندامم گذشت.

عقلِ ناصح،راهِ دل را می گشود؛

قصه ای پا می گرفت در سایه ام

سایه ای در گوش قلبم می سرود:

نیمه ی مرغوبم از راه می رسد...






اما،داستانی با این شعری که در پی آید باشد که به زمستان نه چندان زمستانی سال 85 تهران بر می گردد.
عرض می شود:
به عادت دیرین ، پرده بر حجم اتاق ، نقاب می کزدم تا خلسه خلوتم راه نگاه بیراه از عبور نور نپاشد هر چند خلوت از هم پاشیدنم باد. هوای ابری غروب حیابان گلبرگ،تقاطع کرمان امانی به امید برف نبودش. یادم آمد یادش به خیرهای دل که قدیم ترها ، زمستان ، زمستانتر بود و هر چه بود اصیل تر می بود و می باد. یادم آمد چقدر یادش به خیر سهم من است  5 ساعت  بعد  شعر آمد و  صیقل  یافت  و برف آمد و به کوچه جامه بافت.

حسرت چتر

 

زیر تیغ استعاره گرمای زمین،

هر سال، کمتر مهمان ماست زمستان!

 

وعده ی بی اعتبار زمستان

می رفت به دریغای بارش بسپارد

حسرت پا به سن نهاده ی چتر را ...

 

او که باید می گریست نه نم نمک

بر خاک قبری که به سیل عادت داشت،

جامه می بافت به برف،

بر بیشه ی تن پوش بخشیده زپاییز،

ننگ بخشید به رنگ اعتبارش.

 

بوی خاکی برنخاست از آن خیابان بلند؛

ردّپایی ننشست بر آن بستر ترد؛

حسرت دو جفت جای پای هم مسیر،

پرکرد خاطره ی آن خیابان بلند؛

 

بیقراری های چتر و بی وفایی های ابر

صبر پارو تا کی پرد در آغوش برف،

یلدای مهتاب پوش و چلّه ی بی چلچله،

قصّه ی زمستان شکست خورده ی سال شد!

 

ماند باغ نارنج گلیه مرد هاج و واج

تشنه ی ذوب مرد مخمل پوش برفی.

یک یادش به خیر تازه تر

بر سایه ی حسرت دل، گام نهاد!

زمستان 85 تهران




51 جمعه ی انتظار

ساعت 10شبانه ای مخوف از امپراتوری جمعه است.جمعه ای که در حالِ

رفتن است و کسی در حالِ آمدن نیست.کسی ،بی کسی، در حالِ از حال

رفتن است!کیمیار!اگربتوانم تا جمعه ی بعدی دوام آرَم،شاید که
 
بیایی!کیمیایی که می آیی!فقط باید تا جمعه ی بعد،تا آدینه های آینده،هر

 طور شده خودم را برسانم:
 

هر شنبه ای به جمعه ای می رسد ؛


بی تو هر جمعه به شنبه می رسم ؛


به تو کی می رسم ؟!



اصلاً کی گفته که تو اگر قرار بر آمدنت باشد جمعه می آیی؟مگر پنج شنبه نمی شود بیایی؟یا اصلاً شنبه

چطوره؟


 

تو که با مهر و ماه برآیی ،


تو که بنا گاه بیایی ،


فقط بگو ، فقط ،


چند شنبه از راه می آیی ؟!


تا هزاران ماه و سال ،


مهتاب به آفتاب رسانم


و آفتاب به مهتاب ؛


چنان صبور ،


چنین بی تاب !



نکند همه ی این منتظر ماندنها،شعر گفتن ها،گریه کردن ها و...گوشه ای از کاراکتر من باشد و بازی خورده


باشم و واقعیت با من قایم باشک بازی کند؟


نمی دانم!تنها می دانم با جاده و انتظار،فقط با این بهانه ها،سالهاست که شال و کلاه می کنم،تقویم می خرم و 


ساعت را کوک می کنم...


ای بهانه ی ساعت های کوک شده ی صبح !


وی بهانه ی بی بهانه بیدار شدن من !


بگو آیا


- تحملش در من هست گویا ، بگو !


بگو آیا می آیی ؟

جمعه

جمعه

جمعه ی طولانی سال، جمعه ی ممکن و محال

جمعه ی تشویش و تنش، فانوس کور یک خیال

 

جمعه ای قابل مثال در تقویم و گاهنامه ای

یک شعر ناب آتشین، حماسه ی شاهنامه ای

 

جمعه ای بی هوای شب، تا صبح دور انتظار

آفتاب خوش نشین روز، روز بلند ماندگار

 

شکسته پا دویدنم، در ظهری داغ و بی نفس

آزاد باش نوشتنم بر آهنین بند از قفس

 

جمعه ای ساکن وصبور ، شنبه ای در ورای پل

کنون به خود بخواندم ، به دستی از خنجر و گل

 

یا جمعه ی خوب سفر ، از خود عبور تا توگذر

مثل تمام عمر شب ، لحظه به لحظه در بدر

 

جمعه ی ثانیه شمار; شمارش معکوس ما

از سکته ی ساعت مچی ، تا درد بس ملموس ما

 

هفت خوان هفته در غروب ، به حکم تو شنبه ای خوب

برای با تو بودنم ، گذشته ها را رفت و روب



جمعه،جمعه ی لعنتی...


 

باتو هيچ جمعه اي دلگير نيست


باتو هيچ غروبي دلتنگ نخواهم شد ؛ كاش !


غزلخواني در تهران ، كاش ...

پنج شنبه ی بدون باغ

به شاپرکی دل داده بود زردترین برگ بی برگ و بارترین درخت باغ پاییزی


ناتوردشت!شوق شکار همه ی نگاههای بی هوای شاپرک شاد،شغل تمام وقت کهنه برگ


بود؛تمام رویاهای پیرانه سری برگ خشک این بود که مانند ناز انگشتای بارون رو تن باغ


یا شبیه افسانه ی افسونگر سرانگشت حریر پیانیست بر وسعت پیانو،شاپرک هم قدم رنجه


کند و خوشترین نغمه ی خش خش تاریخ باغ و باد را بر ساز ناکوک سینه ی سالک زده


اش بنوازد!روزی،شبی،اصلا چه فرقی دارد یه وقتی،غریبه ای معروف به باد،برگ را از


باغ تبعید کرد به حیاط یک زندان و ساعت 5 عصر زیر پای قاتلی که فردا آخرین فردای


آن قاتل رنجیری بود اعدام کرد!ولی دردناکترین گوشه ی عمر برگ جوان مرگ این همه


نبود!

شاپرک،شاپرک...

شاپرک شاد از هیچ کدام از این اتفاقات خبری نداشت!همین پاییز پارسال،یه کلاغ به چهل


پنجاه کلاغ گفته بود شاپرکِ بد قدم که میاد به باغ،پاییز رو هم میاره...


می دونی اینا هم دردناکترین خاطره ی باغ نبود؟درد اینه که نه شاپرک زبون برگ رو


میفهمه،نه برگها زبون کلاغارو و نه...


داستانک پاییزی،16 آبان تن تشنه ی 1387،شبانه،بهنام درزی بورخانی

 

بال و پرم بودي ، خبر نداشتي


 

من ، نه آن پاياي بادپاي دير آشنايم !


هم اشيانم ! من هماويز پاييزي ديرپاي پايانم !


من خسته تر از جسم كويرم


با كوله يادي سنگين ، زمين گيرم !


آري ، اين تنهاي زمين گير


پاري نه چنان دير


پرواز را در دستان امنت آموخت !


لحظه اي پس از آويختن جامه ي خويش


نفس در نفس نامه ي خويش ،


لحظه اي پس از گفتن


دوستت دارم ؛ از همه هم بيش !


لحظه اي پس از عشق


لحظه اي پس از پرنده شدن ،


مست و رها ،


پرواز كردي به آيين پرنده ها !


من ، عاصي تر از هزاران موج


چلچله تراز كهن بازان اوج


پراز پر پريدن بودم


اما ، تنها آواز پرواز مي سرودم


يادت هست ،


روزي بالهايم را به بادبادكي دادي !


گفتمت : با تو ، بالي نياز نبادم ؛


با تو ، بربال باز و بالين بادم !


بي توام بال و پري نيست !


اكنون اما ، پي ات ، بايد مي پريدم ،


شايد مي رسيدم !


سخت است پرواز را به خاطر سپرده باشي  اما پرنده نباشي !



 

چشمان شیطان فریب

 

 

 

چشمان شیطان فریبت

دیروز:


بر آستان چشمانی این چنین،


(که شیطان را وسوسه می کند آن چنان)


چگونه می آویختم بر در وسوسه اش


وسواسی بی رمق را ؟!


... و درماندگی اتفّاق افتاد!


درمانی نه امّا!


- به امید درمان،


وزبیم دردهایی سبک تر،


دل بی گدار به آب زد-



 

فردا:


رفیق راههای نرفته!


نک به وسوسه ی که برخاسته ای؟


دلدادگان عشقی ناگزیر،


چه بی گدار و بی گناه،


با دردی طاقت کش و بکر،


در صف درماندگانند؛


بی امید درمان!


(از آن چشم وزان نگاه)





اولين ديدار ، آخرين پندار

 

چشم مي داري در چشم داري !

نفسي دگر ، دگر نفسي مگر

چه انديشي؟ چه پنداري ؟

در دارگاهِ دام اعدام

چشم در چشم دار

در چشمت اما ، چشمان يار

چون شوكران قهوه ي قاجار

مراببوس؛ براي آخرين بار !

š›œ

اين آن به چه انديشي ؟

سخن ، سخن آن تاكنون نيست؛

- آني كه پيش تو بود -

حتي سخن پسآنِ پيش رونيست ؛

- آني كه از تو، پيش است -

كان به تورسد اما تو ....

آن كنون، حرف من است ؛

- آني كه اكنون ، پيش توست-

š›œ

مدال كنفي ، سرافراز برسكوي جانت

فروتن ، بايد سرفرودآري

تا حلق از حلقه بگذردو باري

سروگردن سرگردانت!

 

نگر ! لحظه ايست!

و لحظه اي دگر ، نيستي و نيست !

در آن لحظه ي مرگ نزديك

يك فكر ، يك حس ، يك ياد

مي آيد بدون اجازه باد!

چه انديشي ؟ چه يادآري ؟

به درباري زبيداد شاه داري ،

كدام احساس؟كدام افسوس شود فرياد ؟

š›œ

ده ، نه ، چهار ، دو ، يك !

شمارشي بي شمارند در ترنم

شمارشي پادرهوا را با دپيك !

استقبال باد و بدرقه ي بيد باد !

فارغ البال ، وقت تشييع نعش اميد باد!

پس از تقديس تنديس و مانده هرآنچه ات

آخرين بازمانده را چون تير ، زند سوگوارترين دلگير

به كفر ابليسي خويش ، برتارك كيانچه ات !

باور نكن بارقه اي باور شود ؛

بغضي اما، در دلت بارور شود ؛

بگويش به گويش صادق دقايق دق !

آن گونه گان وان چونانان سابق ...

š›œ

چون تصوير كشف يخ برقلمروي گارسيا

درپساگرمگاه كوك كودكي ، آن كيمياي بي ريا

آتشفشان ناگهان ، در گمان آئورديانو بوئنديا

در آن بيداري گدازه بار،جانگذار ، خواهي خفت !

آن سردار هزاران آن

همان سربدار پسآن است !

سردار بوئندياي رشيد

ليك ، كليك ، شليك

شود سربدار بوئندياي فقيد؛

در تك مصرع لب ساعت : تيك !

š›œ

يا چون جمله اي ، مكرر برلب حلاج

آنچه اما برلب جملگي است ؛ مجنون است و لاعلاج ،

وين دار ، دارمجانين است !

وي در انديشه كه : جهان ، دارالمجانين است

و لي اناالحق ولي كما حق كنون معراج !

š›œ

ويا مسيح سان ، چه سان آسان

چپاول مي كند آن جان مهربان را

چليپاي يهودان هراسان !

در دل ، اميد پيوند ؛ برلب وفور لبخند ؛ در دست ، كليد آسمان !

وبر نورگاهان نگاهش ، آيينه اي نو

چو باز گردد چومينايي به مينو !

وصد غزل نامه ي حمد ، زپايان تنهايي !

اي مسافر ! تو اينك مي روي !

شوقت زچه خاطر؟ مگر اينك زراه آيي ؟!

وي اما در خيال خالي از بغضش ، سراسر ، پرزسودايي :

 

« توراهم دوست مي دارم ؛

نازنينم ! تو يهودايي ! »

š›œ

من اما ، پيش تر ، زين آن گذشتم

اي يار ! نخستين بار كه باتو روبرو گشتم !

تا چشم گشودم در آن فرصت ، به اكران صليبت

مژده آمد مصلوب مي گردم زچشم شيطان فريبت !

 

 

همین جوری

 

" … Relax & Enjoy "  

 

رمق رمیدنش نیست

هر نفسی که فرو می رود

سبب دمیدنش چیست

در قفسی که او می رود ؟

 ***

دو ریه ی ریاکار

اندر خم خمیاره ای

این خمره های خیره سر

در فکر درد تازه ای

 ***

در چالش چشمان یار

دچار ناچاری شوم

چکش به چانه می زنم

من دست به هر کاری شوم

 ***

شاید شوی شامی شبی

شوریده ی شوقی شدید

همشانه ی شاد شبم

شبانه ی شاد امید

 

 

  تهران 14 اردی بهشت 87

 

 

غزلك

 

توبگو: صله كدام قصيده اي ، اي غزل ؟


تونگو : رمق كدام تكيده اي ، اي غزل ؟!


گنه كدام قبيله بود عشق ؟ تونبين !


توبگو : قبله ي كدام عقيده اي ، اي غزل


گذركدام كوچه ي خوش بخت


تونگو كه غريب و چه غريب لميده اي ، اي غزل !


ثمركدام بهاري كه دگر وفانداري ؟


زچشم كدام چشمه ، چكيده اي ، اي غزل ؟


زمن خوش تر به دامت ، تو بگو كه نبود!


من هم نديدم زبام ما پريده اي ، اي غزل !


توبگو : غزل كدام سكوتي كه امشب


تاسحر، گرد لبم تنيده اي ، اي غزل ؟


تونبودي ؟ تو نخواستي غزلك ؟!


كه چنان گسسته اي ! كه چنين رميده اي ، اي غزل!


از حسرتت تا حضرتت چه ديواري است !


از صبرم تا قبرم ، سنگ كشيده اي ، اي غزل

 

برسرم دست ملامت ؛ توسرت اما سلامت !


از گذشته كه گذشتي ، به كجا رسيده اي ، اي غزل ؟!


عشق نابم را نديدي ! تب و تابم را نديدي !


جان من اي جان من ! پس چه را تو ديده اي ، اي غزل ؟!

 

 

ای بهانه ی ساعت های کوک شده ی صبح:


وی بها نه ی بی بهانه بیدار شدن من!


بگو آیا


- تحملش در من هست گویا؛ بگو؛ -


بگو آیا می آیی؟

به آرام و ساکت


وقتی که هیچ صدایی نبود
جز سکوتی وحشی و آرامکش،
لحظه ی فریادهای بی صدا بود
و انتظار فریادرسی
کو نرسید...

 

 

چند شنبه ؟!

 

جمعه ؛

غروب ،

تنهایی ، دلگیری !

دلت هوای کسی دارد ؛

چه درد نفس گیری !

زرد ، سرخ ، خون ، تب ،

اذان ؛

هر جمعه ، هر ماه ، هر روز ، شب ،

قبلم می دود ، می گیرد ، می کُشدَم ، نمی میرم !

 

شنبه ؛

رنجورتر ، مهجورتر

به لب تیزگور، نزدیک تر

از نوش لبِ نور، دورتر !

 

هر شنبه ای به جمعه ای می رسد ؛

بی تو هر جمعه به شنبه می رسم ؛

به تو کی می رسم ؟!

 

تو که با مهر و ماه برآیی ،

تو که بنا گاه بیایی ،

فقط بگو ، فقط ،

چند شنبه از راه می آیی ؟!

تا هزاران ماه و سال ،

مهتاب به آفتاب رسانم

و آفتاب به مهتاب ؛

چنان صبور ،

چنین بی تاب !

 تهران غروب جمعه 20 اردی بهشت ، در غم آوای اذان موذن زاده  

 


  "  Faraway"

 

اتاق من جا مانده ،

اتاق جدا مانده ی من جا مانده ،

جزیره ای است در شهر ؛

جمعّیت شهر هر چند میلیون که باشد ، 

من ....

خانه های شهر ، هر چند هزار که باشد ،

اتاق من ....

جزیره ای است در شهر ،

اتاق جدا مانده ی من جا مانده ....

 

 

  

 

 

 

" صبحانه "

 

صبح ،

مقصد همه ی راههاست !

و من ،

باز هم در راهم ! راه ، راه ، .......

این راه به خانه ی خورشید می رسد ؛

- اگر خورشید ، خانه باشد ......

اگر خورشید در قلعه ی راهزنان همیشه

به شب کشیده نباشد !

 * * *

من ،

مسافر همه ی راههام ؛

صبح ،

مقصد همه ی راههاست ؛

خورشید ،

بهانه ی همه ی صبح هاست !

 

 

 

 

 

 ماه و پلنگ 2008

 

کار همیشه ی پلنگ بود ؛

چشم از ماه برکه بر نداشتن !

این بار نه چون همیشه بود ؛

پر از تصمیم که ،

یک بار برای همیشه ،

ماه را بدزدد !

- از برکه تا بیشه راهی نبود -

تا کاسه ی دستانش به برکه افتاد ،

ماه ، ماه ، ....

ماه به خسوف رفت !

از بیشه تا آسمان اما ،

آه که چه راهی است !

یکی به داد دل پلنگ برسد ؛

- دل طمع کار پلنگ  

 اردیبهشت 87- تهران

 

به خاطرت

 "به خاطرت"

 با هر درود رعد

 می پیچد در گوش مرد

-مرد زیر سقف ابر-

 منّت ابری که نبارید...