سنگربان شهر ناسپاس من! برخیز!
برای ناصرحجازی
برخیز و قفسی ساز تورش همه طلا
برخیز که اندر شهر کوته قامتکان
سربلندی کرده خطبه ،در غوغای لکنت و فاخته
به نامردمیان بی حافظه ی شهر
پیچکی که به پای سرو میآویخت
شهر بی خاطره ی من
و قوم سپاس ناکرده ی من
برخیز که کسری را کدام طاقت بی رمق
بپا دارد ز افتادن و جان دادن
اگر افتاده بیند از پا سرو را
تو را،سر و تن سرو من!
برخیز که بوی خواب و الرحمن ز من خیزد
کلنگی سازدم گور و به گورم یکی گورکن ،یکی دشمن
که بگریزد ز آوازش تن بیجان
شباهنگام به گورم خاک می ریزد
که دنیا می شود گوری اگر سروی فتاده بینم
و تو تنها سرو این خاکی
و سرو به خاک افتادن را ندارد اندر یاد هرگز
برخیز و فریاد بر نان چرک لیسان برکش
که دشت پر گشته از پلشت جسمان و بد اسمان
و آشفته تر بنما خواب بدبونفسان را
اگر در قلعه گاه کهنه ی کوته قدان
جز نقاب و جز نقاب هیچ هیچی نزاد هرگز
تو بر خیز و بگو از اوج سروقد خویش
بگو قاب عقاب جای نقاب نباد هرگز
بهنام درزی بورخانی