نسل من:نسل اسب سواران از اصل فتاده...

... حکایت یک نسل را ساز خواهیم کرد ؛ نسلی که سازش ناکوک بود و باد!

نسلی که از میانه ی دهه ی 1350 متولد شده است و نه تنها خندیدن را تمرین نکرده است بلکه از همان

کودکی ، از ته ِ دل یاد گرفته است که سوگ ، گواراتر و گریه ، دلاراتر است و اگر ناخودآگاه و ناخواسته

بخواهد به قهقهه ای ، لب را تر کند قهرمانانه می ترسد ؛ نسلی که در سمفونی صفیر گلوله ها ، یاد گرفت 

رنج کشیدن بخش بزرگی از دنیای کوچک اوست . در حقیقت برای نسل من ، دنیا از همان دو بخشی 

تشکیل شده است که وودی آلن در " منهتن" به دایان کیتون می گفت:"دنیا از دو بخش اسفناک و وحشتناک

تشکیل می شود و الان که تو کنار منی و اوضاعمان بهتر از پیش می باشد در بخش اسفناک دنیا به سر   

 می بریم..."

نسل لبخند های ترسیده ، وارث باغهای سوخته و حریص کودکی ِ ممنوع شده ، همین نسل من است ؛

 نسلی که از 25 سال تا 35 سال ، بازه ی شناسنامه ای دارد؛ از این همه سالی که به حساب ما فاکتور

می شود چند روز خوب داشتیم ؟ فیلم سرب را یادتان هست ؟ بازپرس جلالی می گوید :

" عمر مثل ساختمونه ، مفید داره، تاریخ مصرف داره .... نهایتاً مفیدش ، تا سی سالگی اش ، هست ..."

پس اگر این نسل حَق حَق می کند و هق هق می خندد می تواند نگران عمر رفته و زندگی ِ نکرده است !

مسعود بهنود می گوید :

"خاطرات بیست سالگی ما آدمهای شصت ساله ، سرشار از نوستالژی است ؛ حیف که این نوستالژی را

کسی به چیزی نمی خرد ... "و البته دنیای نسل نوادگان بهنود ٫بی خاطره ولی نوستالژیک بلدست.

 به همین خاطر نسل سوخته ، یعنی نسل ما ، همیشه حسرت می نوشد،  تیره می پوشد ، نوحه می خواند و

تعزیه می داند ...

 نسل ما در کودکی کوتاه و روایت ناشده اش مخاطب ِ دیالکتیکها و لکنت های ارزشی شد و دیپلماسی 

زنده ماندن را از معلمان تربیتی پرورشی آموخت . در سمفونی حماسی آژیرها یاد گرفت حتی وقتی 

کودک هستی ، بمب واقعی است ، خون مویرگهای تو ، آن هم وقتی که بی انقطاع و پلاکِت ، جاری

می شود در بزم زخم ، حقیقت دارد . کودک نسل ما ، وقتی بمب و خون و مرگ را در یک معادله جبری،

بی اختیار آموخت  تا رساندن این دانش از گهواره تا گور فقط یک نفس پیش رو فاصله داشت . او فهمید که

مین ها آتش بس را نمی شناسند .

امروز وقتی که عکس سالواتوره آلنده رااز اتفاق دیده بودم، آنهم پس از کودتای پینوشه و درست

یک نفس پیش از وداع با  قدرت (ثدرت زنده ماندن) به جبر قداره بند سانتیاگو ، به یاد مفاهیم ثابت و تعابیر

متغیر بین نسل سالواتوره آلنده و نسل ایزابل آلنده افتادم . این اتفاق برای ما هم افتاده است . با عنایت به

قانون نازنین و مهربان ،بگذریم ؛ اگر نگذریم مهربانان هم  نمی گذرند . 

دزد ِ مونای خنده هایت ...

... کافی ست بخندی تا بخندم ! بخندم کافی ست ! پابلو نرودا ، شاعرکی که دنیا بیشتر

از سزاواری او ، به او و سروده هایش لبخند زده است ، شعری دارد به نام

" هوا را از من بگیر ؛ خنده هایت را نه ! " و گویا تنها شعر ماندگار او همین است ؛

 اما همین برای او کافیست !

... همین چند زمستان پیش تر بود ؛ پیاده و دلداده از تقاطع ِ خیابان ِ وصال و خیابان انقلاب

 به نیت میدان انقلاب و آن همه کتابفروشی فریبنده اش ، به نظر نمی رفتم چون کمتر

از برگ سبزی عقده ی درویش یعنی هزار تومان در جیبم بود . از پیاده رو کنار

سینما سپیده می گذشتم ؛ یکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی ِ عابر

 نبود چند جلد کتاب از یک عنوان را ریخته بود کف پیاده رو و می فروخت ؛ کتابهایی

که بدون ناشر و به لطف پُلی کپی چاپ شده بود . کتاب از قرار ، مجموعه شعری بود

که شاعر داشت وناشر نداشت ! کتابی که ناشر نداشته باشد در کتابفروشی ها هم جایی ندارد .

از آنجا که شاعر ِ نازنین ِ خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ،

می باید بیشتر از یک نفر کارکند و درد بفهمد و در عوضش ، خیلی کمتر از یک نفر ،

همدرد ببیند و بخندد و خوش باشد آستینهایش را زد بالا و خودش ناشرَ کتابش شد وحالا

 هم که داشت در پیاده رو جلوی سینما سپیده ، گنج خیالی اش را می فروخت ؛

 نه به خیال گنج !!

آری ! جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل و بد بوی عابر نبود

 فروشنده ی کتاب خودش بود !

غم لعنت سزای نان ، چه غمی است ! شاملو خطاب به آیدای رویایی اش ، ترانه می کرد :

                 " برایت شعرها خواهم سرود

                                                  غم نان اگر بگذارد ! "

 

شاید حکایت شعری که روایت شد را بهتر باشد پیش از ادامه ی شاعرانه ی کتابفروش

بگویم : معمولاً آیدا از شاملو ، توقعی نمی داشت ؛ هیچگاه ! در جمعه ای که

بوی رمیده ی کباب و رایحه ی روحانی ِ ریحان ِ کنارش از خانه ی همسایه آمده بود

 و تمام خانه ی اجاره ای شاعر را قُرُق کرده بود آیدا شاملو ،بوی  بوی خوش سفره 

 بابونه را روایت کرد.شاملو به کوچه زد ؛ کوچه ای که کبابی ِ فلان آقا ، همان نبش ِ

 بسم الله اش بود .

شاملو یک ساعت مسیر کوتاه کوچه را این پا و آن پا می کند که آیا آقای کباب ،

 به او نسیه می دهد یا نه ؟ یا اصلاً بی خیال ِ کباب شود ؟ نه ! این بی انصافی است از آیدا

بخواهد که از او همین را هم نخواهد . پس از ساعتها چالش و کلنجار و فرسایش درونی ،

شاعر دل به دریا زد و سرانجام با لبخندی فاتحانه ، دو سیخ کباب را به خانه آورد ...

... گفتیم که شاعر و ناشر و کتابفروش ، همه یک نفر بودند ؛ از آنجا که شاعر نازنین

خاطره ی ما ، عاشق بود و مجنون و در نتیجه ی عشق ، می باید بیش از یک نفر

کار کند و درد بفهمد و در قبالش ، خیلی کمتر از یک نفر ، همدرد ببیند و بخندد و

خوش باشد ، آستینهای پیراهن نخ نمایش را با احتیاط زد بالا و خودش ناشر کتابش شد

و حالا هم که داشت در پیاده روی جلوی سینما سپیده گنج خیالی اش را می فروخت !

 آری ؛ جوانکی که خیلی شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل ِ عابر نبود فروشنده ی کتاب ِ

 خودش بود ؛ راستی ، تا اینجای قصه را چه من نمی گفتم و چه شما نمی خواندید اهمیتی

در خور ِ وقت نازنین ِ شما نازنینان نمی داشت ! نقطه ی عطف این کتاب که از اتفاق ،

عطف ِ خوبی هم نداشت نام کتاب بود ؛ جوانک شاعر و عاشق و در نتیجه ، بدبخت ِ

خاطره ی ما که شبیه آدمهای هم شکل و بد شکل اطراف نمی توانست بخندد با خستگی

جنون زده و جنون زاده ای که فقط شبیه خودش بود و کتابش را به عابرهایی که

شبیه هم بودند می فروخت نام کتابش را گذاشته بود: "مسخره ات می شوم بیشتر بخندی"...

دزد مونای خنده هایت که منم ، لبریز ِ نوشیدن نوش آفرینه ی لبالب ِ لبانت خواهم ماند

با بغضی که گواهم بود با اشکی که گواهم باد!

حیرتی ست شرم مونالیزای تاریخ لبخند در باله ی لبان بالرین ِ تبسم که تو باشی ،

 لحظه ی خندیدن تو؛ لحظه ی پرواز ِ ... !  

نقره داغ

بوی نگاتیوهای مرطوب و بوی نای سینما عصر جدید ، وقتی در میانه ی بهمن ماه از خیابان

طالقانی می آید یعنی التهاب دوباره اهالی سینما در میعاد جشنواره ای دیگر از بیست و شش

دوره ی برگزار شده ی فیلم فجر !

در مجال مجمل مقال برآنیم تا یکی از رویایی ترین دوره های گذشته ی فیلم فجر را محوریت

بازیهای درخشان و در فضایی حسرت زده و یادش به خیرخیز مرور نماییم...

مگر می شود سکانس مشهور مونولوگ ترویس بیکل ِ هفت تیر به دست با تصویرش در آینه را از

یاد برد ؟ تصور اثر ماندگار ِ اسکورسیزی ، راننده تاکسی ، بدون شاه نقش اسکاری اش در

اجرای بی نظیر رابرت دونیروی کم نظیر ، همان قدر ناشدنی است که در مقیاس ایرانی اش ، فیلم

هامون (مهرجویی) بدون کاراکتر حمید هامونش یا حمید هامون بدون خسرو شکیبایی اش...

شاید پیش از برگزاری دوره ی هشتم فیلم فجر در سال 1368 ، چند نمونه متفاوت و قابل تامل

بازیهای کلاسیک متعالی یا اکتینگ متد ِ ساختار شکنانه از میان آثار هفت دوره ی قبلی اش می

شد یافت مثل داریوش ارجمند و سعید پورصمیمی در ناخدا خورشید یا عزت اله انتظامی در

اجاره نشین ها ، اما حمید هامونی که با اعجاز و باله فرانمایشی خسرو شکیبایی فقید ( چقدر

این کلمه فقید ، سرد و رسمی است !!) در اثر پارادوکسیکال داریوش مهرجویی رفیع ترین

صعود دنیای بازیگری فیلم فجر تا آن زمان بوده است . در همین دوره از جشنواره فجر ، علاوه

بر بازیهای خاطره ساز هم خسرو شکیبایی ، بیتا فرهی و عزت اله انتظامی در هامون ، علی

حاتمی فقید نیز با فیلم "مادر" پنجره یی رو به کوچه ی خوشبختی را برای بازیگران فیلم اش گشود

آنجا که از فیلم مادر، پنج نفر در میان نامزدهای بهترین های بازیگری حضور داشتند که در

نهایت اکبر عبدی و رقیه چهره آزاد به سیمرغ لبخند زدند . تصویر روانشاد چهره آزاد در فیلم

مادر ، نمی دانم به چه دلیل، اما از یاد نخواهد رفت ! از میان ستارگان تابان آن دوره از

فستیوال فجر ، خسروی نازنین و مادر فیلم مادر ، تنها مسافران دیار یار نیستند ؛ چند سال پیش

تر ، گوهر خیراندیش که برای اثر " زیر بام های شهر " به همراه همسرش ، هردو نامزد

بهترین های بازیگری مکمل جشن هشتم بودند خبر داد جمشید اسماعیل خانی ، همسرش ، بی

خبر رفت ! در غمی تازه تر همین اندکی پیش بود که کاندیدای دیگری از جمع بزرگ بازیگران

جشن هشتم بی اعتنا به " تمام وسوسه های زمین " پشت پا به دنیا زد و رفت ؛ جای خالی

احمد آقالو هم سبز...

ترافیک مسافران دست چین شده ی روز هشتم ، می تواند این تلنگر را به ما بزند که اگر دقیق

تر به آن لیست نگاه کنیم با کمترین درنگ در می یابیم فریماه فرجامی ، کاندیدای سیمرغ

بهترین بازیگر مکمل جشن هشتم در تنهایی و دلگیری و پیری و بیماری اش ، درد می کشد و

کسی اما نمی گوید : خانم فرجامی ! سلام !یک امضاء لطفاً !...