به نام خداي راهها و نگاهها؛
خداي چشم به راهها !
با دوصد درودِ بي بدرود !
نمي توان از سينما حكايت كرد و از شاعر غزلهاي نقره اي اش ،علي حاتمي ِ فقيد ،حكايت
نكرد و از سوته دلي اش ، از سوته دلانش و... روايتي نكرد؛ نه! نمي شود !
سوته دلان از آن شمارِ كم شمار است كه با وجود آنكه مي دانيم غمي وحشي به همراه دارد
اما هنوز هم چند باره و چند باره مي بينيمش؛ شعر زير به حاتمي و فيلم سوته دلان هديه
باد؛ به سكانس اختتاميه اش در سرماي جنون آورارتفاعات كَن و امامزاده داوودش ...
ترموستات ، ساعت و تقويم
ديروز ،
دلگرم شده بودم ؛
تروخشك مي كندم ...
امروز،
سوته دل گشته ام ؛
- تروخشك-
... همه ي عمر براي رفتن زودبود ؛
همه ي عمر براي رسيدن دير است !
اي شاعر غزل هاي نقره پوش !
مادير رسيديم ،
يا او زود برفت ؟!
وبازهم اين ساعت زنگ نزد!
ساعت هاي زنگ زده و تقويم هاي قديمي ،
تمام گذشته از تمام ِ تنم مي گذرد !
هواي امامزاده داود ، گرم تر مي شود
فردا!