سايه هاي باسواد !

مرادگربار تجربه كن !

آزموده را آزمودن خوش ترست !

من  روايت موازي دردهاي ريش سفيدم !

پر از شات های خاک بستری فلاش بک  شده

از رفتنی که در موازات آمدن نیست

خاطره هم ستمگرانه در من منیت می کند

به زانو دویده آیم کوچه یادگاه رد نقره داغ گردان دردت نازنینا!

مكافات راسكولينكوفِ جنايات ناكرده !

در من رمان می شود زیر چاپ و قیچی

در جلال درد دوران

سرداران گچي و سترون خشاب هاي آرامنده

سربداران هولوكاست دالان لابيرنت ذهن من اند !

- رنج هاي دفينه ، مهمان شب چره ي شكنجند ! -

وين گونه ،

ابدالآباد ، درود بر دردي بي بدرودباد!

وين گونه ،

گونه هاي سايه ي نگون بختم ، خونين شدن

سایه ی سرنگون بختم خونین شد و زخم و پلاکِت

بيداد ! سايه ام رنگ سرخ را چكان چكان آموخت ؛

اين سايگان باسواد!

سايه ام – فرزند هيجان شب مرگ من و بانوي یخ هرم دمادم در بند

طبق قانون ، برلبان تبرين تاريكي ،

سهم من است ! حيف !

فرياد ! كاش عاطفه ي مادرانه ي خورشيد را مي فهميدند !

 

لابه لاي لايه لايه ي ملامت كش

پس سايگان سوزان پارپير

پشت پلشت پيشمرگان متال استخوان هاي شهيد

احشاي وحشت زده ام از حشمي وحش

در محور احمر امحاي محروم محو مي شوند ؛

محاربه ي مازوخيستي من با من !

 شايد تو با من ! شايد او ...