آن قدر گلو پشت گلو از گله پر شد

که به تل خاک نشسته است

گلو دشت  من و دشت .....

 

تو که کهن ناز بلد ابر کویری !

کافی ست همین جمعه ی بد بهت خدا

صدایم از دلتنگی بلرزد  که می لرزد

و نگاهم در دریغای بی دریغت به نگاهی ،

پاشویه کناد که آن هم البته

تا ترانه بارانی شود که دریا را ،

دریا را آب ببرد...

پشت تاریخ هزار ساله  ی بغض من و فرهاد

اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان به مبادا ،

سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها !

ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من ،

یاد سیال تو با جمعه ی من ،

چه سرانجامی رقم زد بی سرانجام

سرانجام...

 

آذر 87-کاشان