جمعه زنجموره
آن قدر گلو پشت گلو از گله پر شد
که به تل خاک نشسته است
گلو دشت من و دشت .....
تو که کهن ناز بلد ابر کویری !
کافی ست همین جمعه ی بد بهت خدا
صدایم از دلتنگی بلرزد که می لرزد
و نگاهم در دریغای بی دریغت به نگاهی ،
پاشویه کناد که آن هم البته
تا ترانه بارانی شود که دریا را ،
دریا را آب ببرد...
پشت تاریخ هزار ساله ی بغض من و فرهاد
اگرم طاقتی بود لای صندوقچه ی ایمان به مبادا ،
سیل یادت ببرد با من و عشقت به کجاها !
ای هوای نفس سبز تو با سینه ی من ،
یاد سیال تو با جمعه ی من ،
چه سرانجامی رقم زد بی سرانجام
سرانجام...
آذر 87-کاشان
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۲۲ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط behnam darzi
|