دلداده عقل  مست من

آهی کشید از دست من

کاهش به آتش می کشید

پیش و پس پیوست من :

ای به درک ،جانا !رود

درک وجود وز هست من

این سان تو قربانش روی

جانت رود از دست من

غمت رسد دلا !دلت

چون  بخت بد بن بست من

از پشت پنبه ها صدا

ای در غمم ، همدست من

باخویش چه خوش نجوا کناد :

«بی باده بادا مست من !»

ساده دلا! جز حسرتی

وز هست من ،نیست دست من !