زمستان در اوین
به محسن صفایی فراهانی
من در کجای جهان که دیوار ندارد
تا کنم خوشِِ تکیه خیالم را گه از گاهی
ایستاده ام بر پشت چو مردابی مرده در خواب
من در کجای جهان که جز دیوار ندارد
تا بگویم از لب تاریخ به چشمانم که روزی بود روزی
افتاده ام از خیال در حسرت تنت آفتاب!
من در کجای جهان که جز به آوار،دیوار ندارد
تا نشود تا پشت اقرارم،فروهر پیشه پندارم
ریخته ام پر،فرهیختگان را بر سر دار عتاب...