بنفشه های کوچانده
…و برسان سلام ما را
و برسان سلام مارا خدا را و بگو :
مطلب که منم از این قرارم
سرانجام تنها و تنهاتر شدیم و تاول رویاندیم
حسرت چشیدیم و وصلت اما نه؛چه کشیدیم!
تنها مشتی خاطره ی جعلی و حسرت به دست
ونیز اندکی هم شعر
همه ی دار و ندار تهی دست و دلان گشت
و زندگی دیگر هیچ و زندگی دیگر هیچ...
حالا چه فرق دارد ما چقدر عاشق تر بوده ایم
و هزار و دو شبِ بلند یلداتر شبی بی شهرزاد را
سرسرنابلند را بلند نکردیم از درازنماز گریه ی استیصال
پیشانی بر خاک پریشانی چکاندیم وپراندیم
خواب از سر فاخته و موذن و مسجد و خوابزدگان سراسر
حالا چه فرق دارد ما چقدر عاشق تر بوده ایم
و هیچ رسولی آن قدر عاشق نبود که ما به عشق اندر صادق
وقتی سرانجام تکیده تر و پیررمق تر
فرومايگان وار،خسته و درمانده ایم
آن چنان که نه آینه ما را به یاد آورد
و نه حتی خود بازشناسیمش
این مرده مردی استاده در قابگینه را
بینوا اپیدرمی جل پوسیده پوست!
من نه غزلي گمشده از حافظ
اما بيتكي بوده ام بر لبي ،گلويي
ارنه موسايي به طور رفته
اما بوده ام چو باراني با ناوداني به نجواي مگويي!
اين تكيده تر منم!يادم به خير!
و گله ای دیگر ز چه خاطر؟
...و تو که بنفشه کوچاندی از این بی بهارستان
به بهستان های دور
که همه هر چه مه بادا روانه در شیب یکی باغ بلور!
برسان سلام مارا
برسان سلام ما را ،خدارا
و بگو:
این همه هر چه که بود
- هرچه-
عدالت اما نبود...