از همه جاده ها می آید!
عشق از
مرز اندامم گذشت.
عقلِ
ناصح،راهِ دل را می گشود؛
قصه ای
پا می گرفت در سایه ام
سایه ای
در گوش قلبم می سرود:
نیمه ی مرغوبم از راه می رسد...
اما،داستانی با این شعری که در پی آید باشد که به زمستان نه چندان زمستانی سال 85 تهران بر می گردد.
عرض می شود:
به عادت دیرین ، پرده بر حجم اتاق ، نقاب می کزدم تا خلسه خلوتم راه نگاه بیراه از عبور نور نپاشد هر چند خلوت از هم پاشیدنم باد. هوای ابری غروب حیابان گلبرگ،تقاطع کرمان امانی به امید برف نبودش. یادم آمد یادش به خیرهای دل که قدیم ترها ، زمستان ، زمستانتر بود و هر چه بود اصیل تر می بود و می باد. یادم آمد چقدر یادش به خیر سهم من است 5 ساعت بعد شعر آمد و صیقل یافت و برف آمد و به کوچه جامه بافت.
حسرت چتر
زیر تیغ استعاره گرمای زمین،
هر سال، کمتر مهمان ماست زمستان!
وعده ی بی اعتبار زمستان
می رفت به دریغای بارش بسپارد
حسرت پا به سن نهاده ی چتر را ...
او که باید می گریست نه نم نمک
بر خاک قبری که به سیل عادت داشت،
جامه می بافت به برف،
بر بیشه ی تن پوش بخشیده زپاییز،
ننگ بخشید به رنگ اعتبارش.
بوی خاکی برنخاست از آن خیابان بلند؛
ردّپایی ننشست بر آن بستر ترد؛
حسرت دو جفت جای پای هم مسیر،
پرکرد خاطره ی آن خیابان بلند؛
بیقراری های چتر و بی وفایی های ابر
صبر پارو تا کی پرد در آغوش برف،
یلدای مهتاب پوش و چلّه ی بی چلچله،
قصّه ی زمستان شکست خورده ی سال شد!
ماند باغ نارنج گلیه مرد هاج و واج
تشنه ی ذوب مرد مخمل پوش برفی.
یک یادش به خیر تازه تر
بر سایه ی حسرت دل، گام نهاد!
زمستان 85 – تهران
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۹ ساعت ۲ ب.ظ توسط behnam darzi
|