بال و پرم بودي ، خبر نداشتي


 

من ، نه آن پاياي بادپاي دير آشنايم !


هم اشيانم ! من هماويز پاييزي ديرپاي پايانم !


من خسته تر از جسم كويرم


با كوله يادي سنگين ، زمين گيرم !


آري ، اين تنهاي زمين گير


پاري نه چنان دير


پرواز را در دستان امنت آموخت !


لحظه اي پس از آويختن جامه ي خويش


نفس در نفس نامه ي خويش ،


لحظه اي پس از گفتن


دوستت دارم ؛ از همه هم بيش !


لحظه اي پس از عشق


لحظه اي پس از پرنده شدن ،


مست و رها ،


پرواز كردي به آيين پرنده ها !


من ، عاصي تر از هزاران موج


چلچله تراز كهن بازان اوج


پراز پر پريدن بودم


اما ، تنها آواز پرواز مي سرودم


يادت هست ،


روزي بالهايم را به بادبادكي دادي !


گفتمت : با تو ، بالي نياز نبادم ؛


با تو ، بربال باز و بالين بادم !


بي توام بال و پري نيست !


اكنون اما ، پي ات ، بايد مي پريدم ،


شايد مي رسيدم !


سخت است پرواز را به خاطر سپرده باشي  اما پرنده نباشي !