هفت و نه و ده و جرمی که مرتکب شدنی است1
جرم، حکایت بی کم و کاست و ناباور پرتاب شدن انسان به میانه ی اتفاق و تقصیر است اینکه قصه از کجا شروع شد در مورد سینمای کیمیایی و قهرمانان تلخ فرجامش چه اهمیتی دارد اتفاقا در این مولفه کاملا رئالیستی دست به آفرینش می زند.اگر در مورد سینمای کارگردانان نئوناتورالیست با محوریت یک حادثه ، چرایی و چگونگی حدوث آن به خلق اثر می انجامد یا به نوعی رابطه ی دال و مدلول و دلیل مبدل به فیلمی می شود که در مواردی مانند تریلوژی شاهکار اصغر فرهادی همه دارو ندار سینمای ما می گردد از یاد بردنی نیست سرد نوشت کسانی که ابر و باد و مه و خورشید و فلان و بهمان دست به دست هم دادند تا دست شان تهی بماند و بی هیچ تقصیری، مقصران قضاوت مسموم پوپولیسم فایده گرا لقب گیرند.کیمیایی در بخش حداکثری آثارش بی مقدمه چینی فرمالیستی می رود سراصل خون.در رمان بی همتای جسدهای شیشه ای که قدر ندیدنش از سوی هایدگران مشرقی وفرصت کمینان فراست های حیوانی،آزار دهنده و مافیا مسلکی تریبون داران اندیشه ی اندیشناک ایده ئولوژیک باوران هفت و نه و ده را عریان به آنتن می برد نیز با روایت کاوه از یک قتل آغازیدن می گیرد.در" حکم" مخاطب و قهرمان بدون پیشافرضی تدارک گرانه،به ویلایی در شمال دعوت می شود تا بکوبد و بروبد.در اعتراض، مخاطب چند ددقیقه ای دیرتر از کاراکتر( امیرعلی )به حادثه راه می یابد و....
این امثله می تواند ما را به فلسفه ی حاکم بر سینمای کیمیایی که مانند هر سینما گر استاندارد رفتاری از مزرعه ذهن به محکمه عین رساندن و ایده را به دیده دواندن خواهد بود نزدیک تر کند.این مثال ها بوی پرتاب شدن می دهند.گویا ما با نوعی از رویدادگی
(facticity) سارتر روبروییم وآنهم از نوع ستمگرانه و موثرتر ی که دیگر مبنای تقدم وجود بر ماهیت را تحت االاثر و اسیر اثر پر تاثیر خود قرار می دهد و آن لوح سفید را به تخته سیاه همواری چون جاده های ایران تبدیل می کند.سارتر( به نقل مفهوم قریب )
می فرمود:بعضی ها سفید پوست ،بعضی ها سوادکوهی ، عده ای پروتستان و ...به دنیا می آیند بی آنکه در این خصوصیات مهم نقشی داشته باشند این نقش را به حکم تقدیر باید تا ابد داشته باشند گاهی مثل رنگین پوست بودن می تواند بازار آزار باشد و گاهی مثل عرب بودن عقب بودن را پیامد کند و گاهی مثل منهتن زاد بودن دلیل جان و تن شاد بودن.. .
می توان در مهلکه ی تقدیری یک تقصیر افتادن رضا سرچشمه(جرم)محسن چشمه سری (حکم) رضا نامی (جسدهای شیشه ای) کاوه (ایضا) و حتی قاضی القضاه جوان و ترکان خاتون(شرحی بر زندگی عین القضاه همدانی –حسد-) ر امتداد پسا جنینی همان رویدادگی طبقه بندی کرد.این قهرمان بختیارناشده،نه تنها باید بر این حادثه فائق اید بلکه با یک عمر بر پیشانی انگ مجرم بودن را درد بکد از مردمی که در پنهان انسان می کشند و پیش خیلش زانکه نیست از وی نشان ناخوشند.خون وی می نوشند و خون گریه و سیه پوشند.عشری دهند و در یافتن تو همی کوشند زان پول که تورا به دشمن فروشند.این اما تما مسئولیت های کاراکتر یکه می خواهد بماند نیست او به سبب اهمیت اصولی که هویت ویژه و مغرورش را سازمان می دهد از دستورا ت اخلاقی ویژه مکتب هویت شخصی و قله قامت و رفاقت ساحت خود هرگز عدول نمی کند به کشته شدن تن می دهد اما عدول از اصول را حاشا اگر گردن نهد.پس این زخمی ترین انسان تنهامانده ی بی تقصیر تمام جهان نمای بازنمای سینما نه تنها باید بماند بلکه باید انسان بمباند و نه تنها باید انسان بماند بلکه باید ابر انسان بماند.
این دستورا تاخلاقی نه امر خیر نام دارد که اخلاق بر مبنای رو به قبله ی آن شدن قابل شود و قبیله دار و تبصره بار ،بلکه چونان تحول بی همتای فلسفه ی اخلاق توسط مرد اخلاقیات قابل بسط به قوانین،کانت بزرگ،دیواری است که از هویت اینسان انسانی او دفاع می کند.
این هویت به قهرمان کیمیایی دارای آن چنان از خویش انتظاراتی می کند که او حتی با آنکه می داند در این گودال گود رستم های سوء پیشینه دا ر تاریخی علی القاعده ی دار الحکومه ،زنده ی اندکی بعد از اینک فرصت اند اما پیکار خواهند کرد.مانند روایت ارتور کوستلردر پیکار با مرگ که کاوه در اتوبوس و خیابا نبا خود و بیخود فریاد می کشید:هر چند می دانم کشته خواهم شد اما باز هم پیکار خواهم کرد.پیکار خواهم کرد.(رمان جسداهی شیشه ای )
این تنها زیبایی شکست است .هرچند شکسنت ذاتا زیبایی ندارد.والتر بنیامینٌ(صٌٌ) نیز در به عرش رساندن قله نشین ادبیات بی تعارف و تلخ،چنین می فرماید:
" هیچ چیز تأملبرانگیزتر از این مسأله نیست که او با چه شور و شوقی بر شکست خود تکیه کرد. " و این شور شوریده ی شوریده سرا ن را "جنبه ی ناب و زیبای شکست " نامید.
از سویی این همه اصالت بر وجود قائل بودن و به تزین آن کوشیدن تا در پی این همه درد و درد ماهیتی فروهر پدید اوردنی شاید،بی کمان فراتر و دقیق تر از اومانیسم ،تو گویی خود اگزیستانسیالیسم تازه ای است که در آن نفس دیگری که ناشی از نقاب و ریاکاری ماست اهمیتی ندارد چون تابع اخلاق کانتی است و حاضر است این اصول را فریاد برآرد ولی
د ر عوض قدرت بخش facticity اش بیرحمانه تر بالا رفته است و این به واقعیت نزدیک ترش می کند. امین مالوف به این مجموعه خصوصیات رویداه ی خود لقب
"هویت های مرگبار " می دهد و سرنوشت مهاجر فیلم تجارت که به کرات در مورد مهاجران آسیایی در آلمان می بینیم به نوعی آفتاب امد دلیل آفتاب برای چنین تشابه است.
این اگزیستانسیالسیم بی تخفیف که با پر رنگ کردن خود به جبران دردهای ناشی از
پرتاب شدن های طاقت دزد بر می خیزد در حیطه المان های اخلاق تعارف را تمرین ندارد و این تنها تعریف آن است این گونه است که انتقام در سینمای کیمیایی یکی از نقاط سفارش ناپذیر است.رضا(پولاد کیمیایی) وقتی از زندان آزاد می شود اولین کاری که می کند تهیه یک اسلحه انتقام بلد است.حتی پیش از رفتن به خانه و دیدن چهره ی افراد نامنویسی کرده
در شناسنامه اش .اینکه به چه قیمتی تمام می شود کمترین اهمیتی را ندارد.همانند نیل مک کالی (رابرت دنیرو) در والاترین اثر ژانر گنگ هیت(مایکل مان-1995) که با آنکه می داند به دنبال وینگروی خائن تا هتل رفتن و انتقام از او گرفتن می تواند به قیمت نابودی اش تمام شود اما می رود ،او را می یابد و می کشد وو در این اجرا یبی اغماض از اصول خویش جان خود را نیز از دست می دهد .
در ادامه ای از سنخ امیدوارانه ی شاید وقتی دیگر اعدام فمنیستی کیمیایی را در سینمایش به نظر می کوشیم.تاختی برمی گردیم