پنج شنبه ی بدون باغ
به شاپرکی دل داده بود زردترین برگ بی برگ و
بارترین درخت باغ پاییزی
ناتوردشت!شوق شکار همه ی نگاههای بی هوای شاپرک شاد،شغل تمام وقت کهنه برگ
بود؛تمام رویاهای پیرانه سری برگ خشک این بود که مانند ناز
انگشتای بارون رو تن باغ
یا شبیه افسانه ی افسونگر سرانگشت حریر پیانیست بر وسعت پیانو،شاپرک
هم قدم رنجه
کند و خوشترین نغمه ی خش خش تاریخ باغ و باد را بر ساز ناکوک سینه ی
سالک زده
اش بنوازد!روزی،شبی،اصلا چه فرقی دارد یه وقتی،غریبه ای معروف به باد،برگ را از
باغ تبعید کرد به حیاط یک زندان و ساعت 5 عصر زیر پای قاتلی که فردا آخرین فردای
آن قاتل رنجیری بود اعدام کرد!ولی دردناکترین گوشه ی عمر برگ جوان مرگ این همه
نبود!
شاپرک،شاپرک...
شاپرک شاد از هیچ کدام از این اتفاقات خبری
نداشت!همین پاییز پارسال،یه کلاغ به چهل
پنجاه کلاغ گفته بود شاپرکِ بد قدم که میاد به باغ،پاییز رو هم میاره...
می دونی اینا هم دردناکترین خاطره ی باغ نبود؟درد اینه که نه شاپرک زبون برگ رو
میفهمه،نه برگها زبون کلاغارو و نه...
داستانک پاییزی،16 آبان تن تشنه ی 1387،شبانه،بهنام درزی بورخانی