شب ِ بهت ِ ستاره
صدايت با تو كوچيد
گلو فرسود و نفرين شد !
در فصل ِ سلاخي ِ لب
به وقت ِسنگسار صدا
يكي شاعر توهين شد
در حسرت نابِ غزل
گور هجاهاي ِ شهيد
لبي بي سرزمين شد
يائسه شد پاي ِ لبم
بانوي تبعيدي ِ شعر
خدا راوي ِ تدفين شد !
مسعود سعد سلمان كه در زندان " ناي " به ديواني ديوارها را مي شكست و فرخيان زمان را
خاك در گلوي مي نشست ، جامعه چه مي كرد ؟ چه نمي كرد ؟
من درناي
و ناي در من
يكي بود ، يكي نبود
همچنان ....
نجواي نجيب ناجيان به گوش نمي رسد ؛ايضاً ،لب من و گلوي تو و گوش او را رخوتي
سلاخي مي نمايد ؛ سالهاي سال ...
" بي صدا و بي همصدا مردن "
وقتي كه هيچ صدايي نبود
جز سكوتي وحشي و سرد
لحظه ي فريادهاي بي صدايم بود
و انتظار فريادرسي
كه نرسيد٬
انتظاری که سر نرسید ...
اين هجمه ي بي صدا ،وقتي دردخيز تر مي شود كه نمي توان از شيطنت ِ طناز صداي تو،دل
كند وازغزل خواني ِ نگاهت كه بيتاي الهه هاي شعر شهر است دم نزد اما گويي نبايد گفت :
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ي من
آنچه البته به جايي نرسد فرياد است...