از آنجا كه لزوم اجراي امر قضاوت به عنوان واكنش، برهم كنش و يا به نوعي همان آناليز مواد اوليه كه در اينجا data يا همان آگاهي هاي اتصالي توسط فاعل شناسا و درنهايت در بهترين شرايط ممكن يك تحليلگر است پس جهت اجراي داوري مطلقاً صدق بايد تمام جزئيات مربوط به پروژه مورد قضاوت را به عنوان لزوم فروكاست نشدني امر متعالي قضا در لحظه انشاي نظر يا راي از فيلتر يا درست تر بگوئيم سازواره ي اين كنش سخت سائق ذهني گذرانيده باشد و الا فقدان نانومتريك و اپسيلوني دانسته هاي دخيل منتج به نتيجه كاملاً غلط خواهد بود در دروس فيلمبرداري گراهام مثال مهمي وجود دارد به نام مكعب گراهام كه مي گويد مكعب شش وجه دارد و در بهترين شرايط ممكن لااقل وجه زيرين هميشه از بازه فتح شده ي آگاهي خارج است در نتيجه پروژه قضاوت انسان كه در اينجا دوربين به عنوان نماينده مخاطب در جايگاه قاضي مي نشيند هميشه باري از نادانستگي را با خود به دوش مي كشد. اصغر فرهادي در "جدايي نادر از سيمين" بر آن است كه در امتداد آثار اسبق يا لااقل دو فيلم قبلي اش كه اكنون به تريلوژي قضاوت تبديل شده است به مخاطب يادآوري كند داوري سخت ترين كار ممكن است و كارهاي سخت را معمولاً بهتر است كه موكول كنيم و يا انجام ندهيم زيرا مبناي ماهيت مطلقي به نام داوري را بر پايه نسبيتي به نام آگاهي انساني قرار مي دهيم. هيچ گاه دست فكر مخاطب به دايره صد درصدي هر آنچه كه بايد بداند تا به دانستگي كامل از حادثه اينك تاريخ شده برسد كوتاه است و اين خرماي مانده بر نخيل همانند نظريه تئودور آدورنو درباره حقيقت است كه در ادامه انكار هر كليتي به مثابه يك امر كاذب ويا لااقل اثبات ناشدني مي گويد حقيقت به صورت پاره پاره و تكه تكه به دست ما خواهد رسيد و اين نبايد با نظريه تاريخمندي هگل در قطب كاملاً متضاد قرار مي گيرد. چرا كه آدورنو درباب كشف حقيقت گذشته يا تاريخ پيشنهاد مي كند ما جزئيات را به كمك واسازي فرضاً دريدايي بازتوليد مي كنيم و در نتيجه احتمال دارد به يك تاريخ برسيم كه از نو ساخته شده است اما درست واين نياز به شناسايي دارد كه از تجارب ذهني استعمال عيني روايت كرده است و تبديل به يك ابژه ي منفعل و در ادامه مستاصل نشده است ولي همين روايت را هگل به جرياني پيش رونده ي بيش آگاهنده ي در نهايت آزاد تاريخ واگذار مي كند و به خواب خرگوشي خود فرو مي رود ولااقل بنيان فرآيندي را مي گذارد را كه منتج به تمام آثار سوء مدرنيته مي شود اين روايت پاره پاره يا تكه تكه آدورنو كاملاً شباهت به تلاش قطره چكاني اصغر فرهادي در ارائه اطلاعات از كاراكتر و حوادث به مثابه آگاهي به مخاطب دارد. و مي توان نوع پينترسك ديالوگ ها را كه لزوماً‌ قرار نيست جوابي كه داده مي شود جواب سوالي باشد كه پرسيده شده است و در روايت تصويري مي توان به خروج مخاطب و كاراكتر به همراه دوربين از جريان اتاقي است كه اتاق قاضي نام دارد و ما هيچ گاه در جريان آنچه كه گذشت لااقل به صورت كامل نمي شويم و گاهي از اين گفتمان كه عملاً گفتمان مسلط فوكوئي است (مانند تمام جواب هايي كه قاضي پروند به كلهم جنبندگان مي دهد و روايت كوچه اي آن همين كه هست مي باشد) خرده اطلاعاتي درز پيدا مي كند و نتيجتاً همه اين سخت گيري در ارائه اطلاعات بر هرم تلاشي استوار است كه مي كوشد از اين همه آسانگيري در قضاوت دست برداريم و همانند يكي از سكانس هاي به شدت دراماتيك "جدايي...." در حاليكه نادر در جايگاه يك آنتاگونيست قرار مي گيرد بلافاصله به كمك تدوين پرشي به نادرو استحمام پدرش پرتاب مي شويم و همسو و همپا با نادر گاهي اشك هم ميريزيم و در دلمان از او عذرخواهي ميكنيم كه شرايطش را در هنگام ارتكاب به جرم به دليل نوع ژنتيك عقلگرايي مدرنيته مسلك ما ناديده گرفتيم.